نشانیِ سوّم
Открыть в Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
Больше854
Подписчики
-2124 часа
+137 дней
+28130 день
Архив постов
849
به نظرم هر شخصیتِ مشهور و محبوبی واسه یک سریا منفوره. مخصوصا تو دوره هایِ حساسِ زندگیش، چون تازه داره شخصیتش شکل میگیره و اگه متفاوت یا عجیب باشه مورد تنفرِ عوام قرار میگیره.
مثلا من، الان، برایِ مامان بابام.
مشکلی باهاش ندارم.
849
امروز با صدایِ پر از هیجانِ "آبجی پاشو امروز تولدته!" و نا امیدِ "ولی از مامان پرسیدم گفت تولدتو نمیگیریم." بیدار شدم. پر از تپش قلب، با لبخندِ تولدی و دهنِ پر از تلخی.
روزِ تولدِ نوزدهسالگیم، دوش گرفتم. زیرِ دوش گلِ گلدونِ من خوندم تا آواز خوندن یادم نره. لباسِ راهراهِ سفید و زرد پوشیدم تا مثلِ خورشید بشم. موهامو سشوار کشیدم و روغن آرگانیشون کردم تا سالِ بعد سالم بشن. سالم مثلِ چند سال پیش. لختِ لخت. به موج هایِ خوشگلشون که به خاطرِ ضعیف شدنشونه لبخند زدم. به کمحجمیش لبخند زدم. به خودِ نوزدهسالگیم لبخند زدم. عمو زنگ زد. تولدمو تبریک گفت. یه خبرِ خیلی بد داد. خیلی بد. گفت به هیچکس نگم.
اتاقمو جمع کردم. لباسامو با دست شستم. آهنگ گذاشتم. رقصیدم. کلی رقصیدم. رقصیدم تا یادم نره که باید برقصم.
به صداهایِ بیرون توجه نکردم. حتی وقتی سکوت شد، به سکوتِ بیرون توجه نکردم. به خودم توجه کردم. به خودم.
ناخنهامو لاکِ قرمز زدم. برایِ خودم از اون لواشکهایی گرفتم که عاشقشونم. که نگین بیشتر از یه دونه نتونست بخوره. یه قسمت جیران دیدم. تبریک تولدامو جواب دادم. از خودم فیلم گرفتم و با آهنگِ مخصوصِ خودم خوندم و چرخیدم. زندگی رو بو کردم. با دستام حس کردم. بهش لبخند زدم.
شب که شد، اون کت و دامن خوشگلهمو پوشیدم رفتم کلاس. تو راه که میرفتم، یه خانومی نشسته بود و گریه میکرد. رفتم پیشش بغلش کردم. تو بغلم گریه کرد. دستشو گرفتم که باهام بیاد. تو راه تعریف کرد چی شده. دیرم شده بود. خیلی. ولی رسوندمش خونه. چون نیم ساعت دیر شده بود، کل خیابون رو دویدم. وقتی رسیدم، فکر کردم بچهها برام تولد گرفتن. نگرفته بودن. ناراحت نشدم. یکیشون یکی از سوسک پلاستیکیهاشو داد بهم. میخواست باهاش منو بترسونه، حالا به عنوانِ کادو داد بهم تا نگهش دارم. تو کلاس دومیه هم، اصلا نمیدونستن تولدمه. فقط درس دادم. خوش نگذشت.
مامان باز اومده بود دنبالم تا خودم برنگردم. اگه خودم برمیگشتم بیشتر خوش میگذشت. از سرِ وظیفه میگفتم سلام و دستت درد نکنه. بعد از هزار ساعت مکث جوابمو میداد که هزار تا منت توش باشه.
شام غذایِ مورد علاقهیِ بابام رو میز بود. رفتم بالا. لباس نارنجیمو پوشیدم. زرد، نارنجی. میخواستم خورشید باشم امروز.
گردنبند خورشیدمو انداختم، یه کم غمگین شدم، اینارو نوشتم.
یک ساعت مونده. میخوام جیران ببینم. میخوام علی صالحی بخونم. بنویسم. میخوام خورشید بمونم. میخوام آسمان باشم تا همیشهیِ همیشه. میخوام هیچ چیز نتونه نورمو بدزده. میخوام زندگی کنم تا وقتی زندهم. میخوام روشن بمونه چراغم تا وقتی دارم نفس میکشم. میخوام تا آخرِ دنیا یکی صدامو بشنوه که آواز میخونم. که میرقصم. که میخندم. که کمک میکنم. که فکر میکنم. که رنگ میپاشم. رد میذارم. نمیذارم آدما تنها بمونن. نمیذارم خورشید بمیره.
849
آسمان جونم من تازه وصل شدم
تولدت خیلی خیلی مبارکمون❤️
خیلی خوشحالم که باهات آشناشدم واقعا
بهترینی💫
849
مامان حتی نگفت "تولدت مبارک". شایدم این طوری راحت تر بودم. حسابِ کار دستم میومد. راحت تر رها میکردم.
849
مامان امروز مثلِ هميشه نه سلام گفت نه شب به خیر. تفاوتش این بود که امروز تولدت مبارک هم نگفت.
849
Repost from le vent nous portera
وای خدا زندگی!
زندگی!
متوجه میشی چی حس میکنم وقتی میگم زندگی؟!
زندگی عزیزِ من! زندگی!
849
سلام. آفرین که تولدت رو اعلام کردی. بقیه مُردن که ما آزاد باشیم، زندگی کنیم، خوشحال باشیم، با زندگی نکردن خونشونو پایمال نکنیم. تولدت مبارک.
849
سین نمیکنی اینجارو
ولی تولدت مبارک باشه قشنگم🤍امیدوارم امسال سالی باشه که واقعا از تهِ قلبت بخندی
849
آسمان نازم
کلی تولدت مبارک باشه
امیدوارم همیشه بخندی حالت خوب باشه و روزای خوبی رو تا اخر عمر سپری کنی
دوستدار تو زهرا ❤️
849
سلام دختر نوشته های هیجانی و پر احساس ایران
روز میلادت مبارک و هدیه ای ارزنده تر از امید و آزادی برایت آرزو نمیکنم .
موفق و موید باشی
849
Yes, I remember that moment when you played that song and I cried and you hugged me.
Now you did it again so I’d remember, and I do.
