ru
Feedback
هِیوا💒

هِیوا💒

Открыть в Telegram

𝟐𝟐 • 𝟏𝟎 & 𝐎𝐮𝐫 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠🫐 https://t.me/BiChatBot?start=sc-5657f42089

Больше
Страна не указанаКатегория не указана

📈 Аналитический обзор Telegram-канала هِیوا💒

Канал هِیوا💒 (@mahmin2as) является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 21 919 подписчиков, занимая место в категории Другое.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 21 919 подписчиков.

Согласно последним данным от 21 сентября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 20 530, а за последние 24 часа — 6 408, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 9.83%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 6.29% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 178 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 1 394 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 13.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
𝟐𝟐 • 𝟏𝟎 & 𝐎𝐮𝐫 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠🫐 https://t.me/BiChatBot?start=sc-5657f42089

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 22 сентября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Другое.

21 919
Подписчики
+6 40824 часа
+17 1127 дней
+20 53030 дней
Архив постов
"♥️👼🏻"
"♥️👼🏻"

"♥️👼🏻"
"♥️👼🏻"

it's about myself...!✨
+6
it's about myself...!✨

"♥️👼🏻" 𝚑𝚒𝚖 𝚊𝚗𝚍 𝚒

اگر عشق درِ خانه ات را زد ، بلافاصله در را باز نکن . بعضی بچه ها فقط زنگ میزنند و فرار میکنند🗽

اینقدر دائما در حال کسشعر گفتنو خندیددنم وقتی یه حرف جدی میزنم باید دو سه بارم قسم بخورم که بخدا جدی ام😂😐

cheer"s🥃
cheer"s🥃

شما بیا به من بگو چطوریه که کسی که پدرش روانشناسه؛خودش روانی از اب در میاد؟😂🤷‍♀️

Saturday bE like...
+2
Saturday bE like...

🤷‍♀️
🤷‍♀️

عاشق تصمیماتیم که تو عصبانیت میگیرم هم بگا میدم هم بگا میرم 🤣

من هیچ‌وقت زبونم کوتاه نبود، تو عزیز بودی احمق😅✌️

چیزی که قسمت تو نیست بارها نا امیدت میکنه... تا بالاخره یاد بگیری رهاش کنی....

يك روز می فهمی خیلی از چیزهایی که دنبالش بودی قرار نبوده به تو تعلق داشته باشند فقط آمده بودندام تا سلیقه ی قلبت را عوض کنند، فهمت را عمیق ترکنند. و تورا برای نسخه ی تازه تری از خودت آماده کنند....

If I hadn't trusted, my heart wouldn't be made of steel now....🗽🖤

اما دنیا گسترده‌تر از فهم من و عقب‌ماندنم بود. دنیا برای خستگی‌های من مکث نمی‌کرد و برای زخم‌هایی که هنوز خوب نشده بودند، منتظر نمی‌ماند. آدم‌ها می‌رفتند، زمان می‌گذشت و زندگی، بی‌آنکه از من اجازه بگیرد، مسیر خودش را ادامه می‌داد. شاید من بیش از حد درگیر چیزی شده بودم که گذشته بود؛ چیزی که دیگر نمی‌توانستم تغییرش بدهم، اما هنوز اجازه داده بودم روی امروز و فردایم سایه بیندازد. برای اولین بار فهمیدم که قرار نیست همیشه آماده باشم تا قدم بردارم. گاهی باید با تمام خستگی‌ها، ترس‌ها و زخم‌هایم بلند شوم و راه بیفتم. چون دنیا منتظر نمی‌ماند تا من دوباره خودم را پیدا کنم؛ این من بودم که باید در میان تمام گم‌شدن‌ها، دوباره خودم را پیدا می‌کردم.... این بار، در چشمانم خبری از ناامیدی نبود؛ فقط امید بود و تصویر روزهایی که هنوز نرسیده بودند، اما می‌توانستم خوب بودنشان را تصور کنم. انگار چیزی درونم دوباره زنده شده بود؛ چیزی که مدت‌ها زیر سنگینی ترس و خستگی پنهانش کرده بودم. حالا می‌دانستم که باید به آن خیال خوب برسم، حتی اگر مسیرش سخت باشد. شاید هنوز خسته بودم، شاید هنوز زخم‌هایی داشتم که با هر یادآوری درد می‌گرفتند، اما دیگر نمی‌خواستم اجازه بدهم گذشته آینده‌ام را تعیین کند. این بار می‌خواستم برای خودم بجنگم؛ برای تمام رویاهایی که نیمه‌کاره رهایشان کرده بودم و برای آینده‌ای که هنوز فرصت ساختنش را داشتم. و شاید همین امید کوچک، تمام چیزی بود که برای دوباره شروع کردن لازم داشتم....🧑🏻‍🩰✨

اما دنیا گسترده‌تر از فهم من و عقب‌ماندنم بود. دنیا برای خستگی‌های من مکث نمی‌کرد و برای زخم‌هایی که هنوز خوب نشده بودند، منتظر نمی‌ماند. آدم‌ها می‌رفتند، زمان می‌گذشت و زندگی، بی‌آنکه از من اجازه بگیرد، مسیر خودش را ادامه می‌داد. شاید من بیش از حد درگیر چیزی شده بودم که گذشته بود؛ چیزی که دیگر نمی‌توانستم تغییرش بدهم، اما هنوز اجازه داده بودم روی امروز و فردایم سایه بیندازد. برای اولین بار فهمیدم که قرار نیست همیشه آماده باشم تا قدم بردارم. گاهی باید با تمام خستگی‌ها، ترس‌ها و زخم‌هایم بلند شوم و راه بیفتم. چون دنیا منتظر نمی‌ماند تا من دوباره خودم را پیدا کنم؛ این من بودم که باید در میان تمام گم‌شدن‌ها، دوباره خودم را پیدا می‌کردم....

دوباره خودم را گم کرده بودم... دوباره همان حرف، آرام و بی‌صدا روی زندگی‌ام سایه انداخته بود؛ حسی از درد و رنج که نمی‌شد با هیچ کلمه‌ای بیانش کرد، فقط می‌شد آن را عمیقاً حس کرد؛ دردی که هر لحظه بیشتر قلبم را می‌فشرد. نمی‌دانستم چه کار کنم. مانده بودم و خودم، تنها در میان سایه‌های گذشته. می‌ترسیدم دوباره همان حرف مرا تحت‌تأثیر قرار دهد و این بار دیگر نتوانم خودم را جمع کنم. انگار گذشته دوباره برگشته بود؛ درست همان جایی که فکر می‌کردم دیگر تمام شده است.... اما مگر دنیا با فکر و خیال من پیش می‌رفت؟ آیا وقتی دیگران برای آینده‌شان تلاش می‌کردند، دنیا می‌ایستاد تا من فرصت کنم به خستگی‌هایم فکر کنم؟ نه... دنیا منتظر من نمی‌ماند... زمان می‌گذشت و من، میان تمام خستگی‌ها و فکرهایم، باید تصمیم می‌گرفتم که ادامه بدهم یا در گذشته جا بمانم....🤷‍♀️

در جهانی دیگَر حتی اگر گلوله‌ای در تُفنگ بودی؛ باز هم به سمت من بیا.... ♥️
در جهانی دیگَر حتی اگر گلوله‌ای در تُفنگ بودی؛ باز هم به سمت من بیا.... ♥️

تو رابطه بودن مخصوص قشر ثروتمند جامعه‌ست...🤷‍♀️