عصفورة قلبي🕊
Открыть в Telegram
[گنجشکک دل من] -دفتری مجازی برای آن زمان که خاطرات و واژههایم ماندهاند و من رفتهام. لینک ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=c7274f32c2eb کانال ترجمهها: https://t.me/loqatalqalb
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
241
Подписчики
-124 часа
Нет данных7 дней
+1230 дней
Архив постов
241
مامان نمیدونم این چی بود تربیت کردی
ولی واقعا اینکه برای هر موجودی تو این دنیا دلم میسوزه و غصه میخورم چیز خوبی نیست.
غصهدونم پر شده.
241
برای من که پُرم از قفس پری بفرست
اگرنه... یکدو نفس بال باوری بفرست
برای مشق جنون، شهر جای محدودیست
برایم از ورق دشت دفتری بفرست
دو بغض چشم مرا میزبان باران کن
تر است دامن من... دیدهی تری بفرست!
تو تا «عزیز» منی راه و چاه هردو یکیست
هنوز منتظرم، نابرادری بفرست!
خیال خانهام از نور و پنجره خالیست
میان«بستهی دیوارها» دری بفرست
دلم گرفته از این آسمان بیپیغام
دلم گرفته... برایم کبوتری بفرست!
#سیدوحید_سمنانی
241
روزهای جمعه اینجا در اتاق کوچکم
گوشهای با چای مهمان میکنم یادِ تورا...
-زهرا ایزدینیا
241
Repost from یادداشتهای سآرا کاف
رها کردن کسی که مدتهاست تو را رها کرده، دقیقاً شبیه آخرین لحظهی اسبابکشی است.
یک دور، تمام خاطرات و روزهای گذشته را مرور میکنی.
گوشهبهگوشهی این رابطه را با دقت نگاه میکنی؛
دنبال بهانهای میگردی برای برگشتن،
اما چیزی پیدا نمیکنی.
مطمئن میشوی دیگر چیزی برای نگهداشتنت نمانده.
نفس عمیقی میکشی،
در را میبندی
و برای همیشه میروی.
این لحظه، تلخ و سنگین است؛
اما بعد از بستن در،
راه رفتن آسانتر میشود.
و شاید زیباترین بخش ماجرا همین باشد:
وقتی از جایی که دیگر سهم تو نیست بیرون میآیی،
جا برای آدمهای درستتر و روزهای تازهتر باز میشود.
241
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشهی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق، خودت میدانی
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی
آی! مثل خوره این فکر عذابم میداد
چوب ما را بخوری، ورد زبانها بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی
دانهی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی
گرهای بود که تا باز شود فهمیدم
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی
در جهانی که پُر از وامق و مجنون شده است
میتوانی عذرا باشی، لیلا بشوی
میتوانی فقط از زاویهی یک لبخند
در دلِ سنگترین آدمها جا بشوی
بعد از این، مرگ نفسهای مرا میشمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی...
#مهدی_فرجی
241
نگاهم کن که شاید چشمهی شعرم بجوشد باز
که روح تشنهام از چشم تو مضمون بنوشد باز
بیا... این خاکها، زنگارها را پاک کن از دل
کمککن دل به دست تو، لباسی نو بپوشد، باز...
سکوتت، سد سنگینیست در راه سرودنها
بیا این سنگ را بشکن که رودم برخروشد باز...
به من یکبار، از باغ لبت، شاخه گلی دادی
چگونه گوشهایم، از کلامت، چشمپوشد باز؟!
فقط حرفی بزن، با قیمت جانم خریدارم
بگو کِی گلفروش مهربان، گل میفروشد باز؟...
#زهرا_ایزدینیا
241
اون وقتا که جوجهشاعرتر بودم یه غزل گفتم
از لحاظ فنی خوب نیست احتمالا
ولی از لحاظ احساسی دوستش دارم.
