ru
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

Открыть в Telegram

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
301
Подписчики
+124 часа
-37 дней
+2130 день
Архив постов
غذای شب را آماده کردم، فقط مادرم را گفتم: در این دقیقه زیر دیگ را کم کن. می‌گوید: خودت کم کن که یاد بگیری. مادررممم! مادر عزیزم! من خودم پختمش! دقیقا چی را یاد بگیرم؟

یک عادت بد دیگه هم دارم. شب های ک درس داشته باشم و تا ساعت های یازده بیدار باشم دیگر تا صبح از خواب خبری نیست. تا صبح باید به سقف خیره شوم و یا از این پهلو به آن پهلو شوم. و تا دم دمای صبح خوابم نمیبرد. یک عالم فکر و ذکر مزخرف هم در ذهنم جای میگیرد و این طور است که تمام روزم خراب می شود.

از کارتونی خوشم نمی آید. این علایق زمانی در من تغییر کرد. که صنف چهارم مکتب بودم. من و مادرم تنها در یک خانه زندگی می کردیم. در قلای شاده غزنی می نشستیم. و تلوویزون هم در خانه نداشتیم. من بعد از مکتب به صد عذر و زاری مادرم را راضی میکردم که مرا یک یا دو ساعت بگذارد بروم. خانه خالم و با دختر خالیم تلویزون ببینم.وقتی میرفتم خانه خالیم، دخترش تلویزون را خاموش میکرد و میگفت؛ که بطری چارچ نداره، آفتاب نیست، و یا هر دلیل و بهانه دیگری میاورد و تلویزون را خاموش میکرد. شاید این عمل اش از روی حسادت کودکانه اش بود. و یا دلیلی دیگری داشت، نمیدانم. چون او سه سال از من بزرگتر بود و بیشتر از من میفهمید.ولی آن عمل اش امروز باعث شده دیگر من از کارتون و دیدن کارتون خوشم نیاید.از چیزی که یک زمان بیشتر از همه دوست اش داشتم.دیگر هرگز ندارم. بعضی وقت ها هم که میگفت؛ بطری چارچ نداره، میگفتم بیا بازی کنیم باهم... بعضی وقت هم همان طور سرم را پایین میگرفتم بر میگشتم به خانه. ولی این ما هستیم که بعد از اتفاقی دیگر آن آدم سابق نیستیم. و دیگر هرگز به آن علایق و احساسات سابق خود بر نمیگردیم. پ ن: دختر خالم حالا عروسی کرده و صاحب یک بچه است. شاید روزی بیاید و اینجا این نوشته را بخواند.ولی من آدم کینه ای نیستم و هرگز کینه به دلم از او ندارم. هنوزم که هنوز است دوست اش دارم.ولی خبری ازش زیاد ندارم. چون من تا کسی احوالم را نگیرد. دلم نمی خواهد به کسی بی دلیل پیام یا زنگ بزنم. حتی به بهانه احوال گرفتن. این عادتی بدی است. متسفانه!

English has torn down the walls of borders and made the world feel closer to us.❤️
English has torn down the walls of borders and made the world feel closer to us.❤️

بوی نارنج، عطر مو، باد سرد، نور داغ، چشم‌های پر از اندوه، چشم‌های پر از شادی، دریایی‌ترین موج‌ها، جیغ، بید مجنون در خانه قدیمی، کتاب، شعر، شعر و شعر...

کاکایم هر روز عکس شرایط منقطه، بچه ها، مکتب،و سختی هایش را میفرستد. و هر روز از اینکه میبینم و نمی توانم کاری کنم غمگین می شوم. خدا کند امسال یک اتفاق خوب برای و من بچه های بیوفتدد. خدا کند.

گرچه همه چیز میگذرد اما ادم تا همیشه برای برخی اتفاقات غمگین میماند

باز کج کج طرف زلیخا دید گفت: زلیخا جان، شوهرت چیزی نمیگه لباس های بی آستین میپوشی؟ غیرتی نمیشه به سرت؟ متوجه شدم با کنایه به گوش زلیخا میزنه. گفتم: خدایا خیر! ای زلیخا حوصله هم نداره یالی جنگ نشه چشم همه به طرف زلیخا بود و منتظر بودن جوابی بته زلیخا پیاله چای خوده گرفت یک شوب خورد :گفت نی شکر خدا زیاد غیرت داره، از همو خاطر چیزی نمیگه میفامی چرا همشیره؟ چون علایق مه برش مهم هست شوهر مه زیاد غیرت داره، چون تا حالی اجازه نداده با لباس کهنه بین قوم، حاضر شوم کی پیش سیال و قوم سر افگنده شوم، همیشه بالا نشین مجلس بودیم و هستیم! چون شوهرم غیرت داره شوهرم زیاد غیرت داره که در جمع زنانه چشم اش به مه هست، نی دگرا. چون میفامه غرور مه از بین میره با ای کارش. شوهر مه زیاد غیرت داره که اجازه نمیته کسی با من بد رفتاری کنه و خشن، صحبت کنه. حتی پدر و مادرش! چون مه هم انسان هستم و علایق خودمه دارم. و نظریه های خودمه. شوهر مه زیاد غیرت داره که یک شب هم من گشنه ده پهلویش نخوابیدم! زیاد غیرت داره که صدای خوده هیچ وقت سر مه بلند نمیکنه! چند سال میشه عروسی کردم، تا حالی یکبار هم چشم مه اشک آلود نشده زیاد غیرت داره،، هیچ وقت من در کوچه و بازار پشت او راه نمیروم، در پهلویش راه میرم؛ بدون چادر و آزاد شوهر شما ازی غیرت ها داره، یا بی غیرت هستن؟ بریشی از کتاب برگ سبز، ک خیلی به دلم نشست. مردان و زنان خوبی که تنها داخل کتاب ها پیدا می شود.

606 صفحه این کتاب ره دیشب خواندم. یک قسمت کتاب ره خیلی دوست داشتم. اینجا هم شیر میکنم... کتابی خوبی بود. و این کتاب اولین رومان آزیتا هست. چند سال قبل با آزیتا در یک گروه باهم بودیم و از آن زمان به یاد دارم.که چنین گفته بود.

ده عروسی دعوت شدیم ده غزنی... باد سالها 😭😭 یعنی واقعا امی وقتش بود. مه خیلی دوست دارم بورم ولی فعلا گرفتار هستم. همیشه میگم کاش یک اتفاق به موقع بیوفته ولی نمیشه، زندگی با مه سر لج داره😢

حالی که کتاب حضوری در دسترسم نیست.کتاب برگ سبز از آزیتا هاشمی را دانلود کردیم، میخوایم در همین یک روز تمام شود. قبلا کتاب های مدهوش و دلبر وحشی از آزیتا را خوانده بودم البته آن وقت های خیلی کوچک بودم، صنف شش و هفت مکتب بودم در بامیکا... ولی فکر کنم داستان هایش جذاب و خواندنی هست. هرچند عاشقانه ولی باز هم خوب است.شما هم اگر دوست داشتید دانلود کنید تا باهم بخوانیم.

بیرون ژاله میباره...پیش کلکین نشستیم و به بیرون نگاه میکنم.کنارم یک فنجان چای سیاه با چند حبه قند نیز هست. به درخت های ک تازه گل کرده بودند فکر میکنم. آن درخت های سیب، زردآلو و توت که هرگز انتظار چنین ژاله ای را نمی کشیدن. تا که می خواستن شگوفه دهند و به ثمر برسند ژاله از راه رسید و تمام شگوفه هایش زیر پا کرد... چقدر این لحظه شبیه حال ما دخترای افغانستانی هست، تا میخواستیم، شگوفه دهیم. همه چیز تغییر کرد. حیف!

دایکندی از دوربین من هوا به شدتت یخ است مواظب تان باشید. ❤️
دایکندی از دوربین من هوا به شدتت یخ است مواظب تان باشید. ❤️

امروز
+2
امروز

یک روز معمولی از زندگی بیست سال بعد: «از خواب برمی خیزم. امروز هم باید به کنسرتم بروم و آواز بخوانم. بعد به یتیم خانه ای که س
یک روز معمولی از زندگی بیست سال بعد: «از خواب برمی خیزم. امروز هم باید به کنسرتم بروم و آواز بخوانم. بعد به یتیم خانه ای که ساخته ام سر می زنم تا مطمعین شوم کودکان بی سرپرست شاد و خوشحال اند و مشکیلی ندارند. سپس به کلاس نقاشی می روم و به شاگردانم درس می دهم. بعد از آن، به کودکان فقیر و یتمی که بی سرپناه است کمک می کنم. در پایان روز، به خانه باز می گردم، یک فنجان چای سیاه برای خودم آماده می کنم و کتابی که در حال نوشتن آن هستم را ادامه می دهم. شب، روی بام خانه با تلسکوث به تماشای ستاره ها می پردازم تا خوابم ببرد.» آرزو های قشنگی که می شود. برایش هزار بار مرد و زنده شد. ❤️

یکی نوشته بود روزانه نویسی تو زیاد خوب نیست... راستش اره،مه دوست دارم روزانه نویسی کنم ولی آنطور که باید شود نمی شود متسفانه! و نمی دانم مشکیل در کجا هست. با چندین استاد حرف زدم، راه و روش های زیادی را برایم پیشنهاد کردن. دست شان درد نکند.در حال تجربه کردن روش ها هستم. و انشالله که دستم روان تر شود در آیند... ولی شما هم اگر روش های دارید که فکر می کنید خوب هست برای منم لطف کنید. 🥰

من بر علاوه تمام کارها روزانه ام، در مکتبی آنلاینی که از طرف تاجکستان حمایت می شود. بعضی کارهای آنلاین آنجا را انجام می دهم. تازه در گروه پیام مانده که امشب از ساعت نه تا یازده جلسه داریم...به معنی واقعی کلمه نقشه ام نقشه بر آب شد.و از خواب خبری نیست. به گفته پیر مرد همسایه مان: اینقدر خیال پلوای پر چرب هم ده صحت خوب نیه او😁😁

تقسیم اوقات روزانه ام را می بینم، پنجشنبه 2 آوریل است. با خود میگوم امشب مکتب نداریم و میتانم بعد از غذای شام یک دل سیر بخوابم.تمام روزهای هفته روزها کار و شب ها تا دوازده شب بیدار نشسته و حرف های را که از پشت صفحه تلفونم میشنونم یاداشت میکنم.کاری سختی است شش، هفت ساعت پشت صفحه گوشی نشستن،راستش گاهی چنان کمر درد می شوم که صبح ها نمی توانم راه بروم. ولی به زحمت اش می ارزد. این نشستن ها و شنیدن ها را دوست دارم. گاهی چنان نا امید می شوم که حوصله راه رفتن را هم ندارم.و گاهی چنان امیدوار می شوم ک دلم می خواهد. بروم با دست خالی با تمام جهان بجنگم. نمیدانم این حس ها از کجا و چگونه سر چشمه میگیرد ولی زندگی با تمام سختی هایش در گذر است.و عمر ما در حال تمام شدن.باید بگویم در پی کاری نیز هستم و آرزو دارم که امسال به آن کار دست یایم.چه می شود و کجای دنیا کم می شود اگر یک اتفاق به موقع برای تمام مان رخ دهد؟تا زمانی که ذوق و شوق انجام آن کار را داریم، تا زمانیکه میخواهیم شود و باید شود؟ولی امیدوارم و خدا خدا میکنم که امسال بتوانم به آن آرزوی دیرینه ام برسم و آن هم به موقع. و یا نشود که دیر برسم و آن وقت آن حرف همیشگی مادرم شود «خینه بعد از عید چه بدرد می خورد.» هرچه هست ولی امیدوارم، این آرزوی من هم نوش داروی بعد مرگ سهراب نگردد.و به موقع اتفاق بیفتدد،و ذوق مرگ مان نکند. اها یادم رفت بنویسم، انگار از خواب که نقشه اش را کشیدم.نیز خبری نیست. چهار صد صفحه کتاب نا تمام را باید بخوانم و خلاصه نویسی کنم. برای روز شنبه... خلاصه که امیدوارم شما هم مثل من به آینده و زندگی تان خواب های خوشی ببنید. یا هم به قول آلبر کامو: ‏اگر شد که هیچ؛ اما اگر نشد، بند کفش‌هایم را محکم‌تر می‌بندم و انجامش می‌دهم ؛این بار با موهای سفید بیشتر؛ چون آن‌چه اهمیت دارد پیروزی نیست، پایداری‌ست.

دوستا سلام کسی در مکتب EBA درس میخانه مسیج بگذارید لطفا کار دارم و یا کسانی ک باسیستم EBA آشنایی داره؟

عدالتِ آنان، انتقام از جوانیِ ماست.