نوشین شادفام
Открыть в Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
302
Подписчики
+124 часа
-47 дней
+2130 день
Архив постов
302
شما میدانستین سعدی یک دختر داشته و شاعر هم بوده اسمش هم جهان ملک خاتون بوده؟
من همین الان خواندم😐
302
بعضی از آدم حتی دوست ندارند من با آن ها در یک گروه و یا کانال باشم یعنی اینقدر از وجود من تنفر دارند..
302
و جهان زنی بود در بیت المقدش که می رقصید، وقتی که دو قوم خود خدا همدیگر شان را به سر یک وجب از خاک خدا میکشتند.
302
من در مغزم ساعتها با آدمها میجنگم، دعوا
میکنم، حرف میزنم و در نهایت هیچکدام از
چیزایی که در ذهنم میگذره رو هیچوقت بهمن تو مغزم ساعتها با آدمها میجنگم، دعوا
میکنم، حرف میزنم و در نهایت هیچکدوم از
چیزایی که تو ذهنم میگذره را هیچوقت به
زبان نمیارم...
زبان نمیارم...
302
یک تک بانوی نوشت:
از طالب زخم های زیادی به یادگار دارم؛ با آمدن طالب بی کار شدم،بی خانه شدم، آواره شدم ولی هیچ کدام به اندازه ی ویران شدن کتابخانه کوچک کنج اتاق خوابم عمیق و درد آور نبود/نیست. بیشتر از صد جلد کتاب داشتم که هر جلد آن را به بهایی پیاده آمدن از دانشگاه به خانه و دفتر، به بهای نرفتن کافه و رستورانت و فرار از دوستانم، به بهای پوشیدن لباس های لیلامی و تکه های لیلامی سینما-پامیر و تیمورشاهی و گذاشتن از هزار آرزوی دخترانه دیگر...
بدست آورده بودم و تمام سرمایه زندگی ام نیز همان چند جلد کتاب و چند دفترچه نوشته های خودم بود که از قدم شوم طالب همه را از دست دادم.
302
اتاقش طبقه پنجم بود،و هر روز پشت پنجره ساعت ها بدون دلیل ایستاد می شد، و بیرون سرد را نگاه میکرد.
گاهی حتی به این فکر میکرد، آیا خودش را از روی بالکن بندازد پایین، و به همه چیز خاتمه بدهد.
گاهی که میخواست این کار را بکند، کسی پشت در بود، تلفن زنگ میامد، یا کسی طلب کمک میکرد، یا همسایه روی بالکن ایستاده بود و مرگ را اینگونه از خودش نجات می داد.
302
بلی من و نگار در کوچینگ گروه باهم بودیم. خاسته ها و اهداف مان تقریبا یکی بود. و شاید هم روزی شاهد رسیدن به خاسته و اهداف مشترگ مان در این کانال باشیم. خوشحالم بابت وجود دختر نازنینی مثل نگار.
اسکرینشات را دوستان نگار فرستاده❤️
302
بعضی از کانال ها را که میخوانم یک روز تمام با خودم میخندم و لبخندم یک لحظه ای هم از چهره ام محو نمی شود. بعضی ها چی هنری در خنداندن آدمها دارد. بیش باد از این کانال ها.
302
روز مکث کردن
اگر میتوانستم روزی به تقویم اضافه کنم، آن را «روز مکث کردن» مینامیدم. روزی برای ایستادن میان شتاب زندگی، برای نفس عمیق کشیدن و نگاه کردن به آنچه داریم. در این روز، آدمها کمی آهستهتر قدم میزدند و به نعمتها، به محبتها و به حضور کسانی که دوستشان دارند فکر میکردند. «روز مکث کردن» یادآوری میکرد که هیچ چیز همیشگی نیست و هر لحظه ارزش دیدن و قدردانی دارد. شاید اگر گاهی مکث کنیم، سادهتر سپاسگزار میشویم، عمیقتر احساس میکنیم و آگاهانهتر زندگی میکنیم.
در صورت ممکن شما چه روز خاصِ را در تقویم اضافه میکردید ؟
302
هوا در مسجد بهقدری گرم است، به قدری گرم است، بهقدری گرم است که صدای جلزوبلز خونم را میشنوم.😁
302
کتاب روشنایی خاکستر را تمام کردم. راستش خیلی کتاب خوبی بود. همواره ما درخیلی از کتاب های دیگر میخوانیم. که وقتی زنی در شرایط زهرا قرار میگیرد دنبال یک سیاه موی، جنتلمن آبی چشم و یا شهزاده اسپ سوار و به شدتت پولدار است که بیایید و خوشبختی را باند پیج کرده و دو دستی تقدیم قربانی داستان و یا دختر داستان کند. که این کار و نوشتن چنین داستان های متسفانه ریشه مرد سالاری و پدر سالاری را هر روز در جامعه مان مستحکم تر می کند و زنان را بیشتر از پیش وابسته مردان می سازند و یا مجبور میکنند تحت حکومت دیکتاتور خانواده گی با مردان حاکم مانند سلطان سالها بسوزنند و بسازند.
ولی در کتاب روشنایی خاکستر ما داستان متفاوتی را میخوانیم. داستانی زنی که خودش تلاش می کند کار کند. درس بخواند. و آزاد زندگی کند.
ولی در افغانستان متسفانه تا حال نیز زن بودن به خودی خود، در جامعه ما سخت و گاه دشوار تر از حد تصور است. من حالا نیز زنانی زیادی را میشناسم که در قسمت قاعده گی شان حتی زمانی که برای اولین بار با آن مواجه میشود هم نمیتواند هیچ حرفی درباره اش بگویند. چون احساس شرم می کنند و یا هم به دلیل نداشتن اطلاعات در باره آن، دچار اشتباه فکری شده و به این باور می شوند که اتفاق بدی برایشان رخ داده.و این دلیل می شود که مدتها با ترس و دلهره وحشتناک دست و پنجه نرم کنند. آنهای هم که در خانواده های به اصطلاح روشن فکر تری زندگی می کنند هم از این گفت و شنید ها در امان نیست. حرف های ساده و اندک که میدانم همه دختران یکبار در عمرشان شنیده است اینست که می گویند:«چیزی نیست که بخاطرش اینقدر داد و بی داد کنی» گفتن این حرف و امثالش ساده است ولی پیامد های مخربی روی ذهن دختران دارند که هیچ کسی متوجه نیست. حتی در بعضی از خانواده ها ما شاهد نجس پنداشتن زن در حین عادتت ماهوار استیم که حتی باید دسترخوان و غذا خوردنشان از دیگر اعضای خانواده جدا باشد.
و درد ها و رنج های دیگر از زنان این سرزمین ازدواج های اجباری، کودک همسری، خودکشی، خشونت، شکنجه،قربانی کردن آرزوها، امیدها و خوشی ها به پای یک مرد بی عرضه مثل سلطان. نماز و روزه گرفتن های اجباری، محدودیت در آموزش، محدودیت در کار و اشتغال، خشونت های اجتماعی، محدودیت در آزادی رفتوآمد، نبود صدای اجتماعی و سیاسی، فشارهای روانی و افسردگی، فقر و وابستگی اقتصادی، تبعیض جنسیتی، کمبود حمایت قانونی و سالها همبستر بودن با یک مرد سادیسمی، که در کتاب روشنای خاکستر به خوبی از این ها یاد شده است تنها رنج و رنج زهرا نه، بلکه درد چندین میلیون زن و دختر در افغانستان است. که برای زند ماندن شان باید حق سکوت بیپردازند.
و در آخر خوشحالم برای زهرا که راه مسیرش جدا بود از میلیون ها زهرای که امروز این وطن گیر افتاده است و مجبورند به مدت سالهای نا معلومی مهر سکوت بر دهان شان بیبندند تا زنده بمانند. به امید روزی پایان روشنایی خاکستر برای میلیون ها زن و زهرای این سرزمین. به امید روزی که زن و رنج هایش سانسور نشود.
302
با گذشت هر لحظه، گلثوم بیشتر جیغ میزد و گریههایش پر سوز تر میشد. مادرش از خانه بیرون شد و دید که من دارم این صحنهها را تماشا میکنم. با چوبی شتابان به سویم روانه شد و گفت: تو اینجا چه میکنی او دختر، باش مه بیایم قدت کار دارم؟ اما من مجالش ندادم و به بیرون گریختم. شاید میخواست مرا بزند اما من گریختم و تا خانهی قریهدار با یک نفس دویدم. قریهدار را خواستم و گریهکنان ماجرا را برایش گفتم. همهی داستان را برایش تعریف کردم. گفتم برادران گلثوم میخواهند او را بکشند، وقت زیادی نمانده است و باید برای نجات گلثوم بریم. قریهدار نیز چند نفر مویسفید را باخبر کرد و با من شتابان به سوی خانهی گلثوم رفت.
تمام راه قلبم داشت تندتند میزد، گریه میکردم و با خود دعا میکردم که گلثوم را چیزی نشده باشد. آنقدر سریع قدم برداشته بودم که وقتی به خانهی گلثوم رسیدم، دیدم نفسم کوتاهی میکند و گلویم دارد بشدت میسوزد. زمانیکه به آنجا رسیدیم برادران گلثوم با دیدن ما پا به فرار گذاشتند و از طریق بامها به جاده رفتند. عین رفتن شان متوجه شدم که دست برادر بزرگش خونی است و برادر دومش نیز در دستش بوتل تیزاب دارد . ترسیدم و با ورخطایی در اتاق گلثوم را باز کردم، که ایکاش هرگز باز نکرده بودم. آنچه من آنجا دیدم بدتر از کابوس بود. همهجا را خون گرفته بود، گلثوم کبود گشته بود و صورتش قابل شناسایی نبود. زخمهای زیادی در تن داشت، چون او را بیحد شنکجه کرده و تمام صورتش را با اسید نابود کرده بودند. همهای مردم جمع شدند، قریهدار و بقیه مردان گلثوم را عاجل به کلینیک بردند، ولی فایدهی نداشت. گلثوم دیگر روح در تن نداشت و نفس نمیکشید. داکتران گفتند که او را تیزاب داده اند و با دادن تیزاب به قتل رسیدهست. آنها نتیجه معاینات گلثوم را به ما دادند و در نتيجه نوشته بود که" مریض دچار اختلالات هورمونی است، که باعث پس افتادگی عادتماهوار( پریود) و بزرگ شدن شکم مریض شده است و این مشکل با یک عمل سادهی جراحی حل میگردد."
نویسنده # آرزو نوری
