"دخترِ شعر"
Открыть в Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
484
Подписчики
+824 часа
+267 дней
+18830 дней
Архив постов
483
پول دارید
شغل دارید
امید به آینده دارید
چرا از من میخواهید
ناراحت نباشم برای خودم؟!
برای آینده ام...
483
Repost from "دخترِ شعر"
عشق را در کلماتم
بخوانید
من عشق را با کلمات کفن کرده ام
آیا زیبا نیست؟:)))
ارغوان
بداهه
483
Repost from از دلِ دکتر علی
جمعه که غروب میکند،
دنیا یکجور خاصی ساکت میشود.
انگار شهر هم خسته است؛
از آدمهایی که تمام هفته دویدهاند و حالا ماندهاند با خودشان و فکرهایی که فرصت نکردهاند به زبان بیاورند.
من کنار پنجره ایستادهام.
یک فنجان چای روی میز است و آسمان، آرامآرام رنگ میبازد.
نمیدانم چرا غروب جمعه همیشه مرا یاد تو میاندازد.
شاید چون بعضی آدمها شبیه غروباند؛
نمیشود نگهشان داشت،
نمیشود فراموششان کرد،
فقط میشود ایستاد و رفتنشان را تماشا کرد.
مرد که باشی، خیلی چیزها را نمیگویی.
دلت تنگ میشود و میگویی: سرم شلوغ بود.
میشکنی و میگویی: چیزی نیست.
تنها میشوی و باز هم میگویی: خودم جمعش میکنم.
اما جمعهها، درست در همین ساعت،
همهی این حرفها دروغ از آب درمیآیند.
آدم دلش میخواهد یکی باشد
که لازم نباشد برایش قوی باشی.
فقط بنشینی کنارش،
چای بخوری،
به غروب نگاه کنی
و هیچکدامتان چیزی نگویید.
شاید بزرگترین آرامش دنیا همین باشد؛
کسی که سکوتت را هم بفهمد.
و من امشب، در این غروب جمعه،
بیشتر از همیشه فهمیدم
که بعضی دلتنگیها درمان نمیخواهند...
فقط یک نفر را میخواهند ..
علی_ماسپیمهر
