-𝘙𝘰𝘮𝘪𝘳𝘭𝘶𝘯𝘢𝘴𝘰𝘭-🪄
Открыть в Telegram
|تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم بعد از تـو روا باشد نقض همه پیـمان ها.| “🤍🌞🌚🎆” @lunasolbotttbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
441
Подписчики
+624 часа
+607 дней
+6030 дней
Архив постов
بعضی آدمها آنقدر در تار و پودِ زندگیمان ریشه میدوانند که رفتنشان، رفتنِ یک نفر نیست؛ فرو ریختنِ جهانیست که با حضورشان ساخته بودیم.
بعد از آن، آدم میماند و هزار خاطرهای که هر کدام، گوشهای از نبودن را به رخ میکشند؛ میماند با زندگیای که هنوز ادامه دارد، اما دیگر نمیداند با کدام «خودِ سابق» باید ادامهاش بدهد.
شاید دردناکترین نوعِ دلتنگی همین باشد؛ وقتی دلت فقط برای یک آدم تنگ نشده، برای تمامِ زندگیای تنگ شده که با او معنا پیدا میکرد.
یعنی بعضی وقتا از شدت عصبانیت ازتون میگم غلط کردم فن شدم،ابراز پشیمونی میکنم.
اما واقعا فن شما شدن قشنگ ترین تجربهی زندگیم بود.(جدای این یک ماه و خوردهای.)
اخه من با این عشقی که هربار بهش فکر میکنم اشکم از شدتش در میاد چیکار کنم؟
چجوری از دلم بیرونش کنم؟
بیرون رفتنش از دل مساویه با مردنم.
مرسی که ریاکت میدید. :))
احساس همدردی میکنم.
و واقعا ماکان عزیزم تا همیشه بهترین چیزایِ زندگیمو داد بهم.
دوتا از عزیزترینامو،دوستایِ خوب،شمارو.🫂🫂
از دار دنیا همین قاب تموم دلخوشی و امید و انگیزهی کلی آدم بود.
که همینم ازمون گرفته شد.
نورِ راهم بودین..
اخه اگر بگم ناجی نبودین بیانصافی کردم.
بودین،خیلی بودین.
قعر جهنمم بودم صداتون میومد بهشت میشد برام.
اغراق نیست ،واقعا همین بود.
من گمم،بدون شما خودمو گم کردم.
نمیدونم اصلا دیگه باید برای چی و کی ادامه بدم.
شما بخشی از زندگیم نبودین که بگم جداش میکنم و ادامه میدم،شما همهی زندگیِ من بودین.
همه شب و روزام،خاطرههام پر شده از شما.
تمام چیزایی که بهش فکر میکنم یه سرش برمیگرده به شما.
بهخدا من بعضی وقتا عشق مامانم رو نسبت به خودم درک میکردم.
میفهمیدم یکی جیگرگوشت باشه چه حسیه،یکی که انگار دردش دردته،غمش غمته،خندهاش خندته،یکی که حاضری حتی تو ازش پایین تر باشی ولی اون همیشه بالاترین جای ممکن باشه.
یکی که حاضری درداش بیاد تو جونت.
من وقتی از خواب پاشدم ضربان قلبم رو هزار بود،دندونام چفت هم بود،عرق سرد کرده بودم،بیدار شدم گفتم خداروشکر خواب بود ولی غافل از اینکه بزرگترین کابوس زندگیم در انتظارم بود.
یکشنبه اولین خبر انحلال ماکانبند و جدایی امیر و رهام پخش شد.
جمعه خواب دیدم،رهام همون لباس اکران شنگول و منگول تنشه
با داداشش از ماشین پیاده میشن،یه جایی مثل پارکینگ،بهمن بابازاده از رهام میپرسه ماکان چیشد؟میگه جدا شدم دیگه باهاش ادامه نمیدم.
بعد من یادمه یکبار وسط عروسی بودم بخدا :)))
بعد حال گلوی امیر خیلی ناجور بود اون تایم پاشدم رفتم اتاق پرو،گریه میکردم. :)))))))
وای به قران من پارسال یه جوری گریه میکردم،زاررررررر میزدم حالم بد بود و فکر میکردم اگر ماکان نباشه یه روزی من دیگه اخر زندگیمه :))))))))))
توروخدا الانو نگاه کن به چه روزی افتادیم :)
سر یه قهر من داشتم دق میکردم.
مثلا من یادمه سر قهر پارسال رمیر
من انقدر حالم بد بود
شبش کلی گریه کرده بودم
رفتم سر کلاس ادبیات
یکی پاشد انشا بخونه،انشا راجب حسرت زندگی و اینا بود
من چنان زدم زیر گریه
انگار یکیو از دست داده باشم. :)
بعد هیچکسم نمیدوست چمه.
مود معلم و بچها:😧😧
من کل زندگیم داشتم به همه ثابت میکردم بخدا سرم تو گوشیه با کسی چت نمیکنم،من یه دنیایِ دیگه دارم تو گوشیم.
الان که فکر میکنم من وابستهی گوشی نبودم هیچوقت،وابستهی دنیایی بودم که تو گوشیم داشتم.
شبی که هلیهلی پخش شد من مهمونی بودم بعد از تو جمع پاشدم رفتم تو دستشویی💔
تو دستشویی هلیهلی گوش میدادم بخاطر برگشت ماکان از خوشحالی گریه میکردم.
الان خودم تصور میکنم اون موقعیت دلم میسوزه
ماکانبند چیکار کردی ماکانبند.🙆♀️
من بخاطرت تو دسشویی لا سوسکا گریه میکردم🥸
