مَرثِیِهی اِضْمِحْلالِ آیدا
Закрытый канал
🎀🍓🐣 🖋️شاعر شعر سپید و نویسنده نثر اعترافی ،نثر معاصر، نمایشنامه، و روایت نویسی گوینده پادکست. https://t.me/BitChatsBot?start=sec-egdbcgdjj 📚نویسنده کتاب: گوشه ای از من که تا نکرده ای☕️ 🎧SHENOTO:صدای سکوت
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
383
Подписчики
-124 часа
-27 дней
-4030 дней
Архив постов
کجا برم خدایا؟ به کی بگم غمم را؟ که غم زبونمو سوزونده
چرا به لب نیارم ، چه اتشی درونم، تا استخونمو سوزونده
این منم که قمار رو باختش…
ای دل گله کم کن که پرستار نداری
از شکوه حذر کن که خریدار نداری
هردونه اشکی بر رخ بنشینه
از شوق جوانی یک گوشه بشینه
اشکم دونه دونه
از دیده روونه
دل کرده بهونه
ای خدا دیده و دل هردوتا خونه
دل من هنوز جوونه، نکنه تنها بمونه توی این عهد و زمونه
بابا محمدجواد میپرسه کجایی،
میگم پیش خدا رفته باباجون
میگه دروغ نگو دیدم باباجون چیزی بهشون وصل بود که نفس بکشن
گفتم اره دیگه باباجون نفس نداشت دیگه رفت پیش خدا دوست داشت پیش خدا باشه
بابا
بهم میگه
خب تو که بودی، تو چرا دستشو سفت تر نگرفتی که پیش تو بمونه؟
بابا چرا دستمو ول کردی بابا؟
احساس میکنم مشت مشت تیغ های دوطرفه توی گلوم گیر کرده ، غورت میدم یا بخوام برگردونم جفتش درد داره.
اهل شعرم
اهل تنهایی و درد ، پیشهام فریاد است
کاسبم ، کاسب دل!
صادراتم شادی ، وارداتم غمودرد!
دوستانی دارم ، سردتر از سردی برف،
گاهگاهی یخشان میشکند،
گاهگاهی دلشان میسوزد،
ولی از روی ترحم!
سرزمینی دارم ، مردمانش همه دوست
ولی از روی ریا
منم با هایلایت خیلی موافقم ولی برگ با ساقش میوفته باید تمنای شاخه رو بکنه ( اگر داری فوش میدی خودتی )😂
نمیدانم چه میگذرد در من، هرچه که هست ارام نیست، پر تلاطم است.
انگار دائما به دنبال بهانه ای برای فهمیدن راز سنگینی پشت گردنم هستم اما نمیفهمم.
کدام روز بود؟ کدام اتفاق این هفته؟ کدام حرف مرا رنجانید؟کدام انسان مرا خار کرد؟ از چه نشدن هایی بیشتر شکسته ام؟ کدام ضرب دست محکم تر بود؟
هرچه میگردم بین این لباس های پاره شده و خاک خورده؛ نمیفهمم کدام پارچه تن من را این گونه به زخم و جراحت انداخته است..
هرشب را تا به صبح به جای پاییز ، اشک میبارم.
روز ها هم اگر ذره ای به من فشار اوردید
یا نه حتی به جای سه ، چهار مرتبه از من بپرسید که «چرا این چنین خسته ای زن ؟!»
میتوانم برایتان ساعت ها بلند بلند زجه بزنم اما نمیدانم.
میگویند درد بی غمی گاهی دامن گیر ادم های خوشحال است .اما ،ما کجا و خوشحالی در نزدیکی کجا؟
خلاصه سرتان را درد نیاورم
بینهایت، بی دلیل ، اما هر لحظه و به هر بهانه ای گریانم.
آ.صاد
این زندگی در شأن کسی که تو بچگی بال فرشته و چوب بیبیدی بابیدی بو داشته نیست.
ازهم گسستنچطور آدمیزاد میتواند به کسی شلیک کند که ملتمسانه خواهش میکند رهایش کند؟ یا کسی رو به دار میاویزند که میگوید« من از تاریکی میترسم»؟ دختری را ازار میدهند که کوله پشتی کتاب های راهنمایی دارد؟ یعنی صدای گریه ها ، دل کسی را به رحم نمی اورد؟ یا کشیده شدن روی اسفالت خیابان های غربت زده ، به تنهایی برای نشان دادن اوج مظلومیت کافی نیست؟ اصلا کشتار بکنار چطور پدری را از کار بی کار میکنند وقتی برای یکی دو قرون بیشتر و خرید نان غرورش را میشکند؟ مادری که برای نجات فرزندش در زندان به روی کفش این و ان حرامزاده میفتد؟ بچه ای که پدرش در تماس دورادور گفت دیگه هرگز برنمیگرد چطور دل انسان برای هیچکدام از این ها نمیسوزد؟ در این جامعه من را احساساتی و اعمال خویشتن را منطق مینامند؟ خیر عزیزمن ، انسان انقدر تحلیل شد که به هیچ چیزی غیر از “تعصبات موقت “خودش فکر نمیکند . که دید باز تر و دل رحیم تر را احساسات کاذب بنامد!
