ru
Feedback
آقای دارچین

آقای دارچین

Открыть в Telegram

همه چیز چایه:) https://t.me/Thereiisnoname_bot https://t.me/llchalleng

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
251
Подписчики
+124 часа
-77 дней
-4030 день
Архив постов
موسیقی گران برای شما

03 - Keane - Nothing In My Way.mp39.29 MB

وقتشه این فیلمو ببینم

photo content

photo content

بله همه ی اینایی که ایشون گفت.

Repost from N/a
بله، من بدم میاد گوشی یا لپ‌تاپم رو بدون اجازه بردارید. بله، من بدم میاد وسایلم رو بدون اجازه قرض بگیرید. بله، من بدم میاد برام تصمیم بگیرید. بله، من بدم میاد حریم خصوصیم نادیده گرفته بشه. بله، من بدم میاد مجبور باشم برای "نه" گفتنم توضیح بدم. بله، من بدم میاد به شوخی از مرزهام رد بشید. بله، من بدم میاد بهم دست بزنید وقتی خودم نخواستم. بله، من بدم میاد برنامه‌هام رو بدون هماهنگی به هم بزنید. بله، من بدم میاد اتاقمو به هم بزنید. بله، من بدم میاد وسایلم رو جابه‌جا کنید. بله، من بدم میاد درباره ظاهر، بدن یا سبک زندگیم نظر بدید وقتی ازتون نپرسیدم. بله، من بدم میاد ازم انتظار داشته باشید همیشه در دسترس باشم. بله، من بدم میاد حرفم رو قطع کنید. بله، من بدم میاد احساساتم رو بی‌اهمیت جلوه بدید. بله، من بدم میاد تو هر چیزی فضولی کنید و اسمش رو بذارید کنجکاوی. بله، من بدم میاد به خاطر مرزهایی که دارم احساس گناه بهم بدید. بله، من بدم میاد با لباس بیرونی میایید روی تختم میشینید. بله، من بدم میاد شارژر و یا وسایلم رو بردارید و سرجاش نزارید. بله، من بدم میاد صدای اهنگ رو برای اینکه حرف بزنید کم کنید. بله، من بدم میاد گربم رو بغل کنید و یا به زور نازیش کنید وقتی خودش نمیخواد. بله، من بدم میاد چیزایی که مینویسم و یا میکشم رو بدون اجازه بخونید و ببینید. کلا بدم میاد بدون اجازه کاری رو انجام بدید.

sticker.webp0.00 KB

در تلاش بودم کهکشان ها را یکی یکی از آسمان بچینم ، تا کنم و در جیبم بگذارم. ستاره هارا بدزدم. ابرک ها را بخورم بلاخره به انتهای رنگین کمان برسم و از ریشه ی خاک جدایش سازم. طنابِ ماه را با وقاحت بریده و آن را در صندوقچه ای کوچک قایم کنم، خورشید را در سقوطی مرگبار تکه تکه کنم و ناگهان جهان را در تاریکی فرو ببرم. میخواستم این آسمان بمیرد. این فانوس های معلق همه جا بودند کافی بود سرت را کمی بچرخانی تا با آن نور های بی انتهایشان چشم هایت را کور کنند. این خانه ی آبی را که کشتم میخواستم زمین را هم بُکُشم. گل ها را زیر پایم له کنم و درختان را که تا ستاره ها اوج گرفته بودند بسوزانم ، اقویانوس هارا در یک لیوان بریزم و بنوشم کوه ها را بلند کنم و سپس محکم بر زمین بکوبم این آدمک های عروسکی هم که همه جا بوند نیازی نبود بلایی سرشان بیاورم آنها به اندازه ی کافی در جهنمشان میسوختند و بخاطرش یکدیگر را مجازات میکردند. برای من جهان، پیش از آن‌که جغرافیا باشد، سوءتفاهمی کیهانی بود. ما را در میانه‌ی سکوتی بی‌انتها رها کردند و نامش را "زندگی" گذاشتند..گویی زیستن چیزی جز تمرینِ تدریجیِ وداع نیست. از همان نخستین روز، همه‌چیز مشغولِ ترک‌برداشتن بود تنها قلب های ما هنوز به شکستن عادت نداشت. من فکر می‌کردم جهان بر پایه‌ی خاطره ساخته شده. خیال می‌کردم تا وقتی کسی چیزی را به یاد دارد، نابود نمی‌شود. برای همین، نام آدم‌ها را حفظ می‌کردم، تاریخ‌ها را می‌نوشتم و صورت‌ها را با وسواس در ذهنم نگه می‌داشتم. انگار حافظه می‌توانست مرگ را خجالت‌زده کند. اما جنگ، حافظه را هم می‌کُشد. نه فقط با فروریختن این پهنه ی آبی ، بلکه با فروریختن زبان. از جایی به بعد، واژه‌ها دیگر اندازه‌ی رنج نبودند. "مادر" فقط چهار حرف شد، نه زنی که تمام شب را کنار تخت کودکش بیدار مانده بود. "خانه" فقط اسمی در فرهنگ لغت شد، نه بوی نان، نه دیوارهایی که خنده را سال‌ها در خود نگه داشته بودند. حتی "کودک" هم کم‌کم تبدیل شد به عددی در انتهای یک خبر. شاید بزرگ‌ترین پیروزی جنگ همین باشد. اینکه انسان را آن‌قدر به مرگ عادت می‌دهد که دیگر برای زنده بودن، واژه‌ای پیدا نمی‌کند. مایکل وی میگوید: آدم‌هایی که باهم سفر می‌کنند بینشان پیوند خاصی شکل می‌گیرد. من می‌گویم آدم‌هایی که باهم با مرگ روبه‌رو می‌شوند پیوندشان از آن هم محکم‌تر است. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر روزی زمین بتواند حرف بزند، احتمالاً از قهرمان‌هایش چیزی نخواهد گفت. از رد پاها خواهد گفت..از پاهای کوچکی که ناگهان از ادامه‌ی مسیر بازماندند. تاریخ همیشه نام فاتحان را روی سنگ می‌نویسد، اما خاک، سنگینی قربانیان را بهتر از هر کتابی به خاطر می‌سپارد. هیچ فاجعه‌ای ناگهان آغاز نمی‌شود. پیش از آن‌که دیواری فروبپاشد، معنایی فرو می‌ریزد. پیش از آن‌که شهری در آتش مستحیل شود، اخلاق، آهسته و بی‌صدا، از استخوان‌های تاریخ رخت برمی‌بندد. و انسان، این موجودِ متوَهِمِ جاودانگی، همچنان مشغولِ اختراعِ واژه‌هایی‌ست که جنایت را با جامه‌ای موقر به مهمانیِ وجدان بیاورند. شگفت‌آور است.خون، هرگز رنگش را تغییر نداد، اما فرهنگِ تماشای آن، هر قرن باشکوه‌تر شد. زمانی شمشیرها با زوزه‌ی فلز سخن می‌گفتند، امروز سکوت، فصیح‌ترین سلاحِ آدمی‌ست. قاتل، دیگر ضرورتی نمی‌بیند که به چشمان مقتول خیره شود. مرگ، از فاصله‌ای دور صادر می‌شود.. همانند فرمانی اداری که تنها امضایش، برای فروپاشیِ جهانی کافی‌ست. با این همه، آنچه بیش از ویرانه‌ها هراسم می‌دهد، استمرارِ آسمان است. این سقفِ کبود، با وقاحتی اسطوره‌ای، هر بامداد از نو طلوع می‌کند. چنان وانمود می‌کند که گویی شبِ گذشته، هیچ مادری نام فرزندش را در میانِ غبار فریاد نزده است. انگار آبی، رنگِ فراموشی‌ست و سپیده‌دم، بزرگ‌ترین همدستِ حافظه‌کُشی. اکنون دیگر باور ندارم که تاریخ را فاتحان می‌نویسند. تاریخ را چیزهای دیگری می‌نویسند، شاید دیواری که هنوز بوی دست‌های کودکی را حفظ کرده؟ یا کفشی که صاحبش هرگز برای برداشتنش بازنگشت؟و سکوتی که پس از آخرین انفجار، چنان بر جهان حاکم شد که حتی خدا نیز اگر چیزی برای گفتن داشت، از بیمِ شکستنِ آن، خاموش ماند. میپرسی چرا همه ی اینها برای ما اتفاق می افتد؟ چون نبرد هیچوقت تمام نشده بود فقط ما از آن دست کشیدیم. شاید رستاخیز، بازگشتِ مردگان نباشد، روزی باشد که جهان، سرانجام جرعت کند نامِ تمام قربانیانی را بر زبان بیاورد که قرن‌ها زیر عنوانِ مبهمِ "جاوید نامان" دفن شدند.

photo content

Same feeling...

بعضی وقتا فقط میتونم بگم متاسفم که فکر میکنی من بی خیال یا سطحی ام من فقط بریدم.

من خیلی بریدم، خیلی خیلی بریدم واقعا اگه زیاد به زندگی و مفهوم داخلش فکر کنم دیوانه میشم و خودم رو از همین پنجره اتاقم پرت میکنم پایین، برای همین این شکلی شدم برای همین انقدر بی خیال شدم، خیلی کشیدم توی این جامعه توی این مملکت چیزای رو کشیدم که هیچکدوم از ما نوجونا و جونا حقمون نبود بکشم درک کنیم و ببینیم، این حرفا همش تکرار مکرراته تکرار همه چیزهای که صدهانفر قبل من نوشتن حرف منم جدید از اون ها نیست. با این وجود بعضی وقتا از خودم بدم میاد احساس حقارت و حماقت میکنم حس میکنم شاید این اروم گرفتن زندگی که داخلشم بیشتر از انتخاب بودنش اجباریه من چاره ای ندارم جز پذیرش اون چیزی که امروز در اختیارمه، دلم میخواست اینجوری نباشم دلم میخواست خیلی عمیقتر حرف بزنم، ولی بنظرم توان یک جوان ایرانی امروزه عمیق بودن رو نمیکشه ادم وقتی عمیقه که دغدغه های اولی اش لااقل فراهم باشه، وقتی ذهنت درگیر چیزهای اولیس مهم نیست چقد استعداد داری یا چقدر خواسته داری تو محکومی، انگار که همه ما یه روز اینجا و تو این دوره به دنیا اومدیم و محکوم شدیم، محکوم به خیلی دردها که توش بی تقصیر ترینیم، دلم برای خودمون میسوزه حقیقتا دلم خیلی میسوزه، به قول گفته ای انگار تنها چیزی که تو این دنیا عادلانه پخش شده ناعادلانه بودنشه، کاش شرایطم بهم اجازه میداد ادم مفید تر بهتر یا حتی اروم تری باشم، نمیدونم بعضی وقتا انگار هرچیزی باشم بهتر از چیزیه که الان هستم، پیله ای فرو خورده و گندیده.

دستم میشکنه تا پیاماتونو پاک کنم

منو به ۲۴۸ نفر فروختی؟

همووون🤣

بمیر فقط

من فرق میکنم

اره دیگع

تهدیده بدی بود