𝐏𝐢𝐞𝐜𝐞 𝗼𝐟 𝗺𝐞
Открыть в Telegram
411
Подписчики
-424 часа
-57 дней
+13630 дней
Архив постов
415
وقتی در شهر صدای خنده ی هیچکس نمیاد
دیگه اهمیتی نداره، تو خونت کجاست
ماشینت چیه و چقدر پول داری
اگه انسان باشی تو هم غمگین خواهی بود
اگه انسان باشی..!
415
اینجا گل ها دیگر شکوفه نمیکنند
اینجا پرنده ها دیگر اوج نمیگیرند و پرواز نمیکنند،
اینجا ستارهها دیگر نمیدرخشند،
اینجا دیگر روزها نمیگذرند...
415
به آیندگان بگویید
روزی که ماشه را کشیدند
ما در مزرعهی آرزوهای بر باد رفته
میان خوشه های سوختهی جوانی
داشتیم رویا می کاشتیم
ما همگی حیف بودیم.
415
به قول ایلماز:
دیگه نمیشه تو کشوری که خیابوناش بوی خون مردم بی گناه رو میدن راحت زندگی کرد.
415
نمیدانم عزیزِ من؛
-اما گاهی احساس میکنم نویسندهی داستانِ زندگیام ، آدمِ غمگینی بوده است (:
