ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

رِوایَـتِ‌ مـیکآئیل

رِوایَـتِ‌ مـیکآئیل

Открыть в Telegram

╋ 𝖳︎𝖺𝗅︎𝗄︎: @Clover3_bot ┆︎ ‌ ‌𝖠︎𝗋𝖼︎𝗁︎𝗂𝗏︎𝖾: @AreYouDyM چنل بله: @mikael_home ‌ ‌ ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ ‌ ‌ ‌

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
5 004
Подписчики
+5024 часа
+767 дней
+2130 дней
Архив постов
۵تا عسل میان ۸۲۰ بشیم؟🎀

درسته،پایان یک کتاب هیچوقت تغییر نمیکنه اما اگر داستان اون کتاب زیبا و شنیدنی باشه تا قرن ها حاضرم بخونمش؛

photo content

photo content

sticker.webp0.15 KB

Repost from 𝖬𝖾𝗈𝗐
نیم‌کیلویی شیم بوس میدم

Layla Kourosh Yaghmaei.m4a4.21 MB

sticker.webp0.00 KB

7b5020c7.mp34.21 MB

خود قلبم طوری تیر میکشه،که اگر تیر میخورد داخلش انقدر درد نمیگرفت.

ای کاش،قصه ی تو در زندگی بعد ارزو نمیشد؛

و نه کسی زاده می‌شود که جای خالی ات را پر کند و نه روزگار انقدر سخاوتمند است که دوباره تو را به من بازگرداند.

پروندهٔ سیزدهم؛ امشب آن‌قدر عصبی بودم که باز هم خشمم را به دیوار سپردم،خون باز هم جلوی چشمانم را گرفته است،از دستم می‌چکد؛انگار دیوار قرار بود جواب تمام سؤال‌هایی را بدهد که آدم‌ها سال‌هاست بی‌جواب گذاشته‌اند. بعد،در سکوت اتاق،فقط به دست‌هایم نگاه کردم و فهمیدم بعضی خشم‌ها اصلاً برای دیوار نیستند؛برای آدم‌هایی‌اند که دیگر روبه‌رویمان نیستند..برای حرف‌هایی که باید همان شب گفته می‌شد و نشد. برای رفتن‌هایی که هیچ توضیحی پشتشان نبود،برای آدم‌هایی که یک روز آن‌قدر نزدیک بودند که فکر می‌کردیم نبودنشان حتی در تصورمان هم نمی‌گنجد،و حالا باید حضورشان را از میان چند خاطرهٔ پراکنده پیدا کنیم. امشب اتاق ساکت بود؛اما سر آقای قاضی نه. هزار صدا با هم حرف می‌زدند..صدای آدم‌هایی که رفته‌اند،صدای آدم‌هایی که مانده‌اند اما دیگر مثل قبل نیستند،صدای خودم که بارها گفته بودم«مهم نیست»،در حالی که خیلی چیزها مهم بود..بعضی دردها را آدم نمی‌تواند برای کسی توضیح بدهد. نه اینکه کلمه نداشته باشند؛اتفاقاً آن‌قدر کلمه دارند که اگر بخواهی همه‌شان را بگویی،شاید صبح هم تمام نشوند..فقط یک جایی می‌رسی که دیگر حوصلهٔ توضیح دادن نداری. می‌گویی«چیزی نشده که.»و طرف مقابل هم باور می‌کند..چه جملهٔ عجیبی‌ست؛«چیزی نشده.»گاهی پشت همین دو کلمه،یک شب کامل ایستاده است..یک شب با چشم‌هایی که خوابشان نمی‌برد،با ذهنی که دست از مرور گذشته برنمی‌دارد،با قلبی که هر از گاهی تیر می‌کشد و آدم را برای چند ثانیه از تمام فکرهایش بیرون می‌کشد. آقای قاضی امشب فهمید خستگی همیشه از کار و بی‌خوابی نمی‌آید..گاهی آدم از فکر کردن خسته می‌شود..از اینکه مدام به عقب برگردد و بپرسد:«کجای کار را اشتباه کردم؟»از اینکه هر خاطره را دوباره بازجویی کند. هر سکوت را معنی کند،هر رفتن را تحلیل کند،هر«خوبم»را باور کند،حتی وقتی از پشت همان کلمه می‌شود صدای فرو ریختن یک آدم را شنید..امشب پرونده‌ها روی میز بودند،اما قاضی حوصلهٔ رسیدگی نداشت. فقط نشست،مدتی طولانی،به دیوار روبه‌رو خیره شد و به این فکر کرد که آدم چقدر می‌تواند از خودش دور شود،بی‌آنکه حتی یک قدم از اتاق بیرون گذاشته باشد. سیگار گوشهٔ اتاق مانده بود،هوای اتاق سنگین بود،سرم از فکرهای پشت سر هم درد می‌کرد،و من،مثل همیشه،سعی داشتم همه‌چیز را عادی جلوه بدهم..اما امشب دیگر حوصلهٔ نقش بازی کردن نداشتم..آقای قاضی هم گاهی خسته می‌شود..گاهی دلش می‌خواهد تمام پرونده‌ها را ببندد،چراغ دادگاه را خاموش کندو برای چند ساعت،هیچ‌کس از او نپرسد چه حکمی دارد،فقط بگذارند سکوت کند. نه برای اینکه کسی دنبالش بیاید؛نه برای اینکه کسی دلش بسوزد؛فقط برای اینکه بالاخره یک شب،بدون آنکه مجبور باشد خودش را برای کسی توضیح بدهد،نفس بکشد. فعلاً اما،پروندهٔ امشب را باز نگه می‌دارم. چون بعضی پرونده‌ها را نمی‌شود همان شب مختومه کرد..بعضی زخم‌ها زمان می‌خواهند،بعضی خاطره‌ها سکوت،و بعضی آدم‌ها فقط چند روز فاصله از تمام هیاهوی دنیا..امشب، آقای قاضی حکم نمی‌دهد. فقط اعتراف می‌کند؛خسته‌ام،نه از یک نفر،نه از یک اتفاق،نه حتی از یک شب،از جمع شدن تمام شب‌هایی که چیزی نگفتم. از تمام دفعاتی که لبخند زدم تا کسی نفهمد درونم چه خبر است،از تمام بارهایی که خودم را جمع کردم و گفتم«می‌گذرد.»شاید بگذرد،شاید هم قرار نیست همه‌چیز مثل قبل شود..اما فعلاً همین کافی‌ست که صبح شود. همین که این شب،هرچقدر هم سنگین،بالاخره تمام شود..و فردا،آقای قاضی دوباره از پشت میز بلند شود؛با همان کت مشکی،همان نگاه خسته،همان پرونده‌های نیمه‌تمام،اما این بار،کمی بیشتر حواسش به خودش باشد. نمیشه دیگه..نمیشه.

خدا نفس تنگی و تپش قلب رو نصیب کسی نکنه؛

مرگ سهمِ تو را از جهان گرفت؛ و سهمِ من، تمامِ سال‌هایی شد که می‌بایست بی‌تو بگذرد.

تو را خاک در آغوش گرفت، و مرا یادِ تو.

بله...بنده هرچقدر بگذره در ۵ سال پیشی میمونم که ذره ذره جلوی چشمم از دست رفتی. و بله...بنده همون موقع با تو از دست رفتم؛

گفتم مرا ببوس گوش نکردی... اما حالا چه فایده مگر سنگ مزار بوسه ای حس میکند؟