ru
Feedback
‌❀─ּ┄─݀─‌۫━

‌❀─ּ┄─݀─‌۫━

Открыть в Telegram

🗝 ⸺ @HDNTKbot t.me/HidenChat_Bot?start=7137118983

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
346
Подписчики
-424 часа
+47 дней
+3830 дней
Архив постов
انتظاراتم عامل اصلی فساد روحم بودند.

rot.m4a2.68 MB

photo content

امیدوارم زودتر همه چیز درست شه من‌ واقعا دیگه نه توان روحی دارم‌ نه توان جسمی

sticker.webp0.05 KB

آسمان رو به عصر می‌رفت. گوش‌هایش از صدای گریه‌ی بی‌تمام او زنگ می‌زد. قلبش به درد می‌آمد وقتی می‌دید چگونه دارد خودش را زجر می‌دهد. دخترک بار‌ها سرش را محکم به سنگ قبر کوبیده بود. لباس سیاه در تنش زار می‌زد. صدای هق‌هق‌هایش به قدری بلند و جان‌سوز بود که قبرستان نیز با باد‌های گاه بی‌گاه تلاش می‌کرد اشک‌هایش را پاک کند. از کنار قبر بلند شد و برگشت، می‌خواست حرف بزند، اما زمزمه‌های خفه‌ی دخترک امانش نمی‌داد. از ساعت‌ها پیش بی‌وقفه تکرار می‌کرد: «سردت نیست؟ چرا بهم نگفتی؟ برات پتو می‌اوردم. چرا قهر کردی؟ نمیخوای جوابمو بدی؟... منتظرم نذار، خوب میدونی وقتی قهر می‌کنی دق می‌کنم. الهه‌ی من توروخدا یه چیزی بگو، این ادم بدون تو می‌میره. قربون لبخندت بشم من، مگه قول نداده بودی بهم بغلم می‌کنی؟ پس کجا رفتی؟ الهه‌ی من... کجا رفتی؟»‌ قلبش می‌سوخت. انگار جای خون، در رگ‌هایش مذاب جریان داشت. فرشته‌ی مرگ هم دیگر شرمش شده بود از کاری که کرده بود. خدا نیز تاسف می‌خورد از انتخابی که کرده بود. شاید زود بود، شاید هنوز زود بود. بدون اینکه حرفی بزند لباس‌هایش را تکاند و رفت تا از ماشین آب بیاورد. می‌دانست تنها گذاشتن او کار عاقلانه‌ای نبود، ولی احساس کرد اگر این‌کار را کند، دختر بتواند حرف‌هایی را بزند که جلوی دیگران نمی‌توانست. هنوز تصویرِ لحظه‌ای که خبر فوتش را از تلفن شنید و از هوش رفت جلوی چشم‌هایش ظاهر می‌شد. شاید نزدیک پانصد متر دور شده بود، اماّ گویا صدای گریه‌ها از دور واضح تر بود. خودش دیگر اشکی برای ریختن نداشت، نمی‌توانست باور کند او هنوز بدنش توان داشت. سه روز بود که لب به هیچ غذایی نزده بود. آب را برداشت، صدایی نمی‌آمد. صدای گریه‌ها ناگهان قطع شدند. چیزی در دلش فرو ریخت. تمام قدرتش را در پاهایش جمع کرد و دوید. وقتی رسید، با دیدن صحنه‌ی مقابلش، بار دیگر قطره‌ای از چشمانش سرازیر شد. او به قبر بوسه می‌زد و لالایی می‌خواند. دستش را دور عکس تار روی قبر می‌کشید و قربان صدقه‌ی فردی می‌رفت که روحش هفت آسمان را رد کرده. جرعت نزدیک شدن به او را نداشت. هربار که تلاش می‌کرد، بدتر مقاومت می‌کرد که از قبر جدا نشود. چشمانش شده بود دو کاسه‌ی خون، دستانش می‌لرزیدند، بدنش وزن کم کرده بوو، لب‌هایش خشک بودند. او نیز با جنازه‌ی زیر خاک فرقی نداشت، که حتی وضع جنازه‌ صدبرابر بهتر بود. دیگر طاقتش طاق شده بود. دستی روی شانه‌های لرزان او گذاشت و آب را به گونه‌ی سوزانش چسباند. خیسی گونه‌اش را حس می‌کرد، لب گزید و آرام گفت : «یکم اب بخور، لازم داری.»‌ _من هیچی جز روحم نیاز ندارم. _اینکار و با خودت نکن! _گورتو گم کن بذار با روحم تنها باشم!! آهی کشید و بلند شد. حالا خورشید هم پا به فرار برداشته بود و ظلمت را به ماندگاری ترجیح داده بود. چندی گذشت، با شنیدن نزدیک شدن ماشینی، هردو بلند شدند. او خیره به قبر و دیگری خیره به ماشین. خواست حرفی بزند تا او را مطلع سازد، اماّ با نشستن پروانه‌ای روی شونه‌های لرزان او، و شکل گرفتن لبخند غمگینش، شوکه شد. نگاهش کرد. می‌دید که چطور ناگهان لبخند زد، اما جریان قطرات اشک شدید‌تر شدند. دید که چطور سر به آسمان برد، خیره به یک ستاره بود و آرام زمزمه کرد: «هنوز یادت بود، نه؟ خدافظ روحم.»‌ و دید که ناگهان تصمیم به حرکت کرد و از قبر ساکن جدا شد.

photo content

از ایران متنفرم از دین متنفرم از سیاست متنفرم از احمقا متنفرم از همشون متنفرم

امیدوارم زودتر چیزی که خدا میخواد بمیرم تا مرگ فرد موردعلاقه‌ام و نبینم

Repost from Star Me
حقیقتا برام اهمیتی نداره فردا بی من شروع شه، نگرانیم اینه که فردا بی تو شروع شه.

Repost from Star Me
دیگه نه پوست لبی موند برای کندن، نه مویی موند برای ریختن، نه سلامت روانی برای داشتن.

😝
😝

R

Christina Perri - A Thousand Years.mp34.47 MB

تو چی دیدی تو من، که من ندیدم خودم؟

photo content