شامِ آخر
Открыть в Telegram
Azadchehr | they/them | Writer • A humanities student trying to find themself in the fall. من درحال حاضر با فروتنی مینویسم و ادعایی در رابطه با «فلان چیز را بلدم» ندارم و درحال یادگیری هستم. Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
274
Подписчики
-224 часа
+97 дней
-230 дней
Архив постов
274
تا به حال کسی رو ندیده بودم اینطوری نوشتهام رو تحلیل کنه و دیدگاهش رو بیان کنه، امروز روز بُرد منه
274
Repost from N/a
خیلی وایب بامزهای داشت خدایِ من نوشته هاتون رو میخونم و میفهمم بخش کوچیک پنهون شما چطوریه و این خیلی بامزهست ، روح همتون توی نوشته هاتون دمیده شده و این به کلمات جان میبخشه ، به خاطر همین بامزهست.
274
وای عزیزممم کلی تشکر برای مهیار و کامو ی عزیزم دوتا از نویسنده هایی که بی نهایت دوستشون دارمم
274
به آرامی دستان سردش را بوسیدم و موهای سیاهش را نوازش کردم؛ او از من چنان ناامید شده بود که گویی زندگیاش را فدای این انحطاط عاشقانه کرده بود.
چشمانش چون مردهای که از زهر عشق جان سپرده بود به من نگاه میکرد، گویی پس از تمام این سال ها هنوز چیزی در دل داشت.
جای تعجب نداشت؛ من او را عمری رها گذاشته بودم. در این شهر غریب با شهروندانی فلکزده، چطور گمان داشتم گلِ ظریفم تاب میآورد؟
همانگونه که بیاختیار انگشتانش را نوازش میکردم به یاد آوردم قولِ شرف داده بودم که یک روز انگشت او را با حلقه ای سیمین زینت میبخشم. وای بر من! چطور به چنین رذالتی دچار شدم که نه تنها قول خود را زیر پا گذاشتم بلکه او را با دلی شکسته درحالی که لباسی پاره بر تن داشت رها کردهام!؟
منِ بیاعتنا و سرخوش را باش که با خود گفتم یک سفر کوتاه به پایتخت و مدتی به کار مشغول شدن زندگی ما را از این فلاکت نجات خواهم داد! شاید هم اشتباه نمیکردم، اما کدام احمقی معشوق خود را جایی مبتذل درست مانند اینجا تنها میگذارد؟
اشک در چشمانم حلقه زد و همانطور که رکیذ میکردم بوسه هایی ریزهریزه بر روی دستان زخمیاش نقش کردم.
سرم را که بالا آوردم به همان نگاهی که سرشار از سخنان مکتوم بود خیره شدم و به خود آمدم؛ او لبخند میزد!
لبخندش چنان گرم بود که انگار خون در همان دستان سرد و بیروحی که در دست گرفته بودم جریان یافت. حال من میگریستم.
به آرامی بوسه ای بر لبم گذاشت و زمزمه کنان گفت: به خانه خوش آمدی، عزیزم.
گویی مصمم است که این فرجام ارزش سال ها انتظار کشیدن را داشته است.
274
به آرامی دستان سردش را بوسیدم و موهای سیاهش را نوازش کردم؛
او از من چنان ناامید شده بود که گویی زندگیاش را فدای این انحطاط عاشقانه کرده بود.
چشمانش چون مردهای که از زهر عشق جان سپرده بود به من نگاه میکرد، گویی پس از تمام این سال ها هنوز چیزی در دل داشت.
جای تعجب نداشت؛ من او را عمری رها گذاشته بودم. در این شهر غریب با شهروندانی فلکزده، چطور گمان داشتم گلِ ظریفم تاب میآورد؟
همانگونه که بیاختیار انگشتانش را نوازش میکردم به یاد آوردم قولِ شرف داده بودم که یک انگشت او را با حلقه ای سیمین زینت میبخشم. وای بر من! چطور به چنین رذالتی دچار شدم که نه تنها قول خود را زیر پا گذاشتم بلکه او را با دلی شکسته درحالی که لباسی پاره بر تن داشت رها کردهام!؟
منِ بیاعتنا و سرخوش را باش که با خود گفتم یک سفر کوتاه به پایتخت و مدتی به کار مشغول شدن زندگی ما را از این فلاکت نجات خواهم داد! شاید هم اشتباه نمیکردم، اما کدام احمقی معشوق خود را جایی مبتذل درست مانند اینجا تنها میگذارد؟
اشک در چشمانم حلقه زد و همانطور که رکیذ میکردم بوسه هایی ریزهریزه بر روی دستان زخمیاش نقش کردم.
سرم را که بالا آوردم به همان نگاهی که سرشار از سخنان مکتوم بود خیره شدم و به خود آمدم؛ او لبخند میزد!
لبخندش چنان گرم بود که انگار خون در همان دستان سرد و بیروحی که در دست گرفته بودم جریان یافت. حال من میگریستم.
به آرامی بوسه ای بر لبم گذاشت و زمزمه کنان گفت: به خانه خوش آمدی، عزیزم.
گویی مصمم است که این فرجام ارزش سال ها انتظار کشیدن را داشته است.
