ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

٭𝓇𝒆𝒌𐑌𝓲𝑒𐑇٭

٭𝓇𝒆𝒌𐑌𝓲𝑒𐑇٭

Открыть в Telegram

یک کیلو قورباغه نفرین شده🎱

Больше
Иран180 485Категория не указана
447
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
-430 дней
Архив постов
عه

مانیدا.

اونروز واسم آهنگ شومبول طلا فرستاد مثلا.

Repost from With U
من برات اهنگ نمیفرستم که بگی قشنگه ، من حرفامو توی آهنگام بهت میزنم.

دستام یخه باح‌باح

دلشوره عجیبی دارم شت.

کاش بخوابم..

اشک‌هایش مجال نفس کشیدن راازاو گرفته بودند؛ بااین حال،هنوز باید لبخند میزد،هنوزم باید حواسش به لحن صدایش می‌بود،هنوز باید مراقب می‌بود مبادا حرفی بزند که خاطر کسی را مکدر کند. گویی تمامی وظیفه‌ی او دراین دنیا،راضی نگه داشتن کسانی بود که هرکدام چیزی از او می‌خواستند؛یکی صبرش را،دیگری سکوتش را،آن یکی مهربانی‌اش را،و دیگری حتی حق ناراحت بودنش را.همه سهمی ازاو طلب می‌کردند، بی‌آنکه لحظه‌ای بپرسند«پس سهم خودش از اینهمه خویشتن‌داری کجاست؟» او یاد گرفته بود پیش ازآنکه کسی ازاو برنجد،خودش از خواسته‌هایش بگذرد؛پیش ازآنکه کسی احساس تنهایی کند،تنهایی خودش را نادیده بگیرد و پیش ازآنکه کسی لب به شکایت بگشاید،دردهایش را جایی دور از چشم دیگران دفن کند،باید همه‌را خشنود میکرد،حتی اگر بهایش خاموش شدن چیزی در وجودش بود.چه اهمیتی داشت که شب‌ها باذهن آشفته به خواب برود؟چه اهمیتی دارد که دیگر توان توضیح دادن حالش را نداشته باشد؟مهم این بود که کسی از او دلگیر نشود؛که هیچکس بخاطر او شبش را بااندوه به پایان نرساند. و چه تلخ بودکه میان اینهمه آدم که انتظار داشتند حالشان را بفهمد،حتی یک نفر پیدا نمیشد که خستگیش رااز پشت آن سکوت طولانی تشخیص دهد،هیچکس نمی‌دید که اوهم گاهی از مهم بودن خسته می‌شود،که گاهی دلش میخواهد بی‌آنکه مجبور به توضیح دادن باشد،فرو بریزد و برای یک‌بارهم شده،کسی بجای آنکه ازاو چیزی بخواهد،حالش را بپرسد، او آنقدر درگیر آرام نگه داشتن دنیای‌ دیگران بود که هیچکس متوجه ویرانی دنیای خودش نشد.انگار رنج کشیدنش،بهایی بود که باید برای دوست داشتنی ماندن می‌پرداخت؛ بهایی که هرروز سنگینتر می‌شد و هیچکس،حتی برای یک‌لحظه،به‌فکر پرداخت که سهمی از آن نبود. شاید اگر یک‌نفر بین آن جماعت ازاو می‌پرسید «خوب هستی؟» همه‌چیز برایش تغییر می‌کرد،شاید دیگر خودش را نادیده نمیگرفت،شاید...

اشک‌هایش مجال نفس کشیدن راازاو گرفته بودند؛ بااین حال،هنوز باید لبخند میزد،هنوزم باید حواسش به لحن صدایش می‌بود،هنوز باید مراقب می‌بود مبادا حرفی بزند که خاطر کسی را مکدر کند. گویی تمامی وظیفه‌ی او دراین دنیا،راضی نگه داشتن کسانی بود که هرکدام چیزی از او می‌خواستند؛یکی صبرش را،دیگری سکوتش را،آن یکی مهربانی‌اش را،و دیگری حتی حق ناراحت بودنش را.همه سهمی ازاو می‌کردند، بی‌آنکه لحظه‌ای بپرسند«پس سهم خودش از اینهمه خویشتن‌داری کجاست؟» او یاد گرفته بود پیش ازآنکه کسی ازاو برنجد،خودش از خواسته‌هایش بگذرد؛پیش ازآنکه کسی احساس تنهایی کند،تنهایی خودش را نادیده بگیرد و پیش ازآنکه کسی لب به شکایت بگشاید،دردهایش را جایی دور از چشم دیگران دفن کند،باید همه‌را خشنود میکرد،حتی اگر بهایش خاموش شدن تدریحی چیزی در وجودش بود.چه اهمیتی داشت که شب‌ها باذهن آشفته به خواب برود؟چه اهمیتی دارد که دیگر توان توضیح دادن حالش را نداشته باشد؟مهم این بود که کسی از او دلگیر نشود؛که هیچکس بخاطر او شبش را بااندوه به پایان نرساند. و چه تلخ بودکه میان اینهمه آدم که انتظار داشتند حالشان را بفهمد،حتی یک نفر پیدا نمیشد که خستگیش رااز پشت آن سکوت طولانی تشخیص دهد،هیچکس نمی‌دید که اوهم گاهی از مهم بودن خسته می‌شود،که گاهی دلش میخواهد بی‌آنکه مجبور به توضیح دادن باشد،فرو بریزد و برای یک‌بارهم شده،کسی بجای آنکه ازاو چیزی بخواهد،حالش را بپرسد، او آنقدر درگیر آرام نگه داشتن دنیای‌ دیگران بود که هیچکس متوجه ویرانی دنیای خودش نشد.انگار رنج کشیدنش،بهایی بود که باید برای دوست داشتنی ماندن می‌پرداخت؛ بهایی که هرروز سنگینتر می‌شد و هیچکس،حتی برای یک‌لحظه،به‌فکر پرداخت که سهمی از آن نبود. شاید اگر یک‌نفر بین آن جماعت ازاو می‌پرسید «خوب هستی؟» همه‌چیز برایش تغییر می‌کرد،شاید دیگر خودش را نادیده نمیگرد،شاید... ممکن است برای دیگران این بیهوده‌ترین سوال باشد ولی برای او یک سوال پر‌از معنیست‌.

مریض شدن ازمن خسته شد من از مریض شدن خسته نمیشم اه.

نام نام:).

جدی؟

مواظب لحن حرفاتون و هر حرفتون باشین، مانیدا سر همشون اورثنیک میکنه، مثلا بهش شب بخیر دختر نازم خالی بگم فک میکنه دوسش ندارم باید بگم شبت بخیر دختر نازم خوب بخوابی💞

چشاش.

⁰⁰:⁰⁰

به راحتی می‌تونم بطلبمش ولی خب..

آینازی؟:)

هستم دا توش گیج

س

ها