ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Z

Z

Открыть в Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
914
Подписчики
-2224 часа
-737 дней
-14830 дней
Архив постов
Z
913
سپهر ابراهیمی

Z
913
میشه راجب یه شخصی بنویسید که تو ده های ۴۰ ۵۰ زندگی می‌کرده و میخواد دهه های بعدی که میشه دوره ما رو ببینه و واکنشش از این دهه ها هست باشه؟

Z
913
نا امیدی

Z
913
بوی گناه چشم‌ها را می‌سوزاند؛ اما آدمی همیشه از سوزشِ چشم‌هایش نمی‌ترسد، گاهی از چیزی می‌ترسد که پشت آن سوزش پنهان شده؛ از حقیقتی که اگر یک‌بار درست نگاهش کند، دیگر هیچ راهی برای انکارش باقی نمی‌ماند. گناه همیشه با چهره‌ای هیولاوار وارد زندگی نمی‌شود. گاهی آرام می‌آید، با لبخند، با یک توجیه کوچک، با جمله‌ای ساده مثل «چاره‌ای نداشتم»، «همه همین کار را می‌کنند»، «حقم بود». و عجیب اینجاست که بزرگ‌ترین سقوط‌های انسان، اغلب از همان دروغ‌های کوچکی آغاز می‌شوند که هر شب پیش از خواب، برای آرام کردن وجدانش به خودش می‌گوید. آدمی وقتی از دیدن خودش می‌ترسد، آینه را مقصر می‌کند. وقتی حقیقت را تاب نمی‌آورد، حقیقت را دشمن می‌نامد. و وقتی صدای وجدان بلند می‌شود، به جای خاموش کردن گناه، صدایش را بلندتر می‌کند؛ شاید کسی نشنود، شاید خودش هم نشنود. اما غافل است که غرشِ گناهکار، پیش از آن‌که گوش جهان را کر کند، گوشِ خودش را کر می‌کند. آن‌قدر فریاد می‌زند که دیگر صدای گریه‌ی قربانی را نمی‌شنود؛ آن‌قدر خودش را بی‌گناه معرفی می‌کند که صدای ترک خوردنِ درونش را نمی‌شنود؛ آن‌قدر برای دیگران روایت می‌سازد که کم‌کم خودش هم فراموش می‌کند اولین کسی که به آن دروغ باور کرده، خودِ او بوده است. و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد: هیچ‌کس به اندازه‌ی یک گناهکارِ فراری از خودش، از حقیقت نمی‌ترسد. چون حقیقت، برخلاف آدم‌ها، خسته نمی‌شود. فراموش نمی‌کند، گم نمی‌شود. و مهم‌تر از همه، قابل فریب دادن نیست. زمان که بگذرد، تمام صداها خاموش می‌شوند؛ آدم‌ها می‌روند، شاهدها فراموش می‌کنند، خاطره‌ها رنگ می‌بازند و حتی زخم‌ها هم یاد می‌گیرند چگونه ساکت بمانند. اما یک نفر باقی می‌ماند. خودت. و آنجاست که می‌فهمی مجازاتِ واقعیِ گناه، رسوا شدن پیشِ دیگران نبود؛ این بود که تمام عمر از خودت فرار کنی و در آخر، درست همان جایی به خودت برسی که آغاز کرده بودی. بوی گناه چشم‌ها را می‌سوزاند؛ غرشِ گناهکار، گوش‌ها را کر می‌کند؛ اما هیچ فریادی نمی‌تواند حقیقت را برای همیشه خاموش کند. چون حقیقت، برخلاف گناهکار، نیازی به فریاد زدن ندارد. آرام می‌ایستد، نگاه می‌کند، و صبر می‌کند تا روزی که دیگر هیچ دروغی برای گفتن باقی نمانده باشد. .صاد.

Z
913
موضوع، بیت، مصرع یا... بفرمایید @World_Zbot

Z
913
شعر بنویسیم؟

Z
913
هر وعده که دادند به ما باد هوا بود هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود چوپانیِ این گله به گرگان بسپردند این شیوه و این قاعده‌ها رسم کجا بود؟ ایرج‌میرزا

Z
913
photo content

Z
913
Repost from نگارگر
فولدر1 فولدر هنری🪶
"دوست داشتید فور کنید تا بهتر همدیگرو پیدا کنیم"
فولدر2 https://t.me/withmasy https://t.me/Nightshade_Ink این دوستمون مونده بودن

Z
913
شب گذشت و پشتِ آن پرده، کسی بیدار بود در سکوتِ خانه، چیزی دیده و هشیار بود ماه بر دیوار می‌لرزید و کوچه غرقِ خواب در دلِ آن تیرگی، رازی اسیرِ دار بود دو چراغِ خیره، ماندند و به چیزی زل زدند آنچه دیدند، از تمامِ شهر در انکار بود صبح آمد، ردّ خونی شست‌وشو شد از زمین لیک در آیینه، چیزی همچنان بیدار بود پشتِ آن شیشه، دو شاهد تا سحر خاموش ماند در نگاهِ هر دو، تصویری پر از تکرار بود

Z
913
در نوای ساز، رقصان هر قلم در دستشان بوی خاکِ آب‌خورده، کرده دل را مستشان هر لغت با هر نفس، بنشسته روی صفحه‌ای جانِ آن در هر نفس، آمیخته با نغمه‌ای هر لغت چون قطره‌ای، تصویرِ دریا را کشید از دلِ هر واژه، دریایی به رویاها رسید کودکی در دفترش، از کوچه‌ای باران نوشت بعد از آن، یک قصه از یک چترِ سرگردان نوشت زنگ آخر خورد و آن تصویر را تنها گذاشت لیک باران، قصه‌اش را در ورق‌ها جا گذاشت

Z
913
برای خیلی جا مونده ها.
این پیامو فور کنید، واستون نامه بنویسم. ظرفیت: ۵ چنل.

Z
913
شب به پایان آمد و فانوسِ خانه کم‌فروغ مانده بود در کوچه تنها ردّ پایِ یک دروغ نامه‌ای بر میز ماند و نامِ صاحب، بی‌جواب مُهر بر لب داشت کاغذ، خانه غرقِ اضطراب صبح آمد، روی ایوان، مانده بود یک انتظار پشتِ در، خاموش مانده سایه‌ای از روزگار باد آهسته گذر کرد از کنارِ پرده‌ها بُرد چیزی را که جا مانده‌ست پشتِ نرده‌ها روی دیوار، لکه‌ای از شب هنوز افتاده بود گویی از اندوهِ دیشب، تکه‌ای جا مانده بود در حیاط اما گلی بی‌موسم و بی‌برگ بود پای آن، خاکی که گویا سال‌ها دلتنگ بود روزها رفتند و آن نامه همان‌جا ماند باز مُهر بر لب، چشم بر در، خیره بر راهِ دراز نم نشست آرام روی نامه، جوهر آب شد گوشه‌گوشه، خط‌به‌خط، آن نامه غرقِ خواب شد باغ، گلدانی شد و آن گل میانِ خاک و خار جوهرِ نامه به چشمِ گل نشست، آرام و تار آشیان از هم گسیخت، خاکستری بر گل نشست انعکاسِ آینه در چشمِ آن نامه شکست

Z
913
✍️✍️✍️

Z
913
درود راجبِ چَشم‌ها

Z
913
درمورد بارون و زنگ انشاء بنویس

Z
913
یتیم شدن غم.

Z
913
در چه مورد بنویسیم؟ @World_Zbot

Z
913
Repost from N/a
حافظا دیدی که کنعان دلم بیمار شد عاقبت با اشک غم کوه امیدم تار شد گفته بودی یوسف گم‌گشته بازآید ولی یوسف من تا قیامت هم‌نشینِ چاه شد

Z
913
Narates ✍️
Narates ✍️