Z
Открыть в Telegram
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
924
Подписчики
-2824 часа
-547 дней
-12830 дней
Архив постов
924
منم موافقم
در واقع ما عقایدی داربم که مفید هستن یا حداقل آسیبی به کسی نمیرسونه و چه در قالب شخصی بودن چه اجتماعی بودن ، پیامد هاش ضرری نداره
که البته این عقاید هم مرزی دارن و باید از تعصب بیش از حد در هر گونه عقیده ای جلوگیری کرد ☝🏻
جامعهشناسی جوامع مدرنو تا حد زیادی بر اساس کثرتگرایی بررسی میکنه
یعنی وجود همزمان گروهها و سبکهای مختلف زندگی، باور و ارزش ها
تفاوت در عقیده بهخودیخود نباید مبنای طرد و تبعیض اجتماعی باسه . همه باید بتوانند باورهای متفاوت داشته باشن در مرز های مناسب و مفید ✨️
چقدر توضیح دادم ...
خلاصه که موافقم 😭😂
924
اعتقاد ها فرق میکنه و خب ما دی ما نرفتیم که اعتقاد خودمون رو تحمیل کنیم رفتیم که احترام بزاریم چه منی که زیاد مذهبی نیستم چه اون زن مذهبی چادری اون شب کنار هم بودیم پس دین به سیاست ربطی نداره و بنظرم کسی که به این درک تحمیل نکردن عقاید خودش برسه واقعا میتونه بگه شخصیت داره:)
924
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
میدونی دنیا کِی قشنگ میشه؟ اون وقتی که آدمها بخاطر اعتقادتشون کنار گذاشته نشن، طرد نشن، ترک نشن، قضاوت نشن.
اعتقادات آدما تا زمانی که به ما آسیبی نزنه، به خودشون ربط داره.
924
Repost from خــلاء ؛
" از چه نویسم؟ از زادروز آدمی که حتی خاک هم تنش را پس میزند؟
یا از آن شمعی که خود داشتنش، بر خیلیها آرزو گشته ! ؛
آری، که در این زمانه جای فوت شمع و آرزو کردن
مردمانش آرزویِ،
خودِ شمع و شیرینی کردند...!
از پس همین آرزوهای کوچک
جان و دل ها بوده، که فدا کردند
سالروز بماند که هرروز را بایست
از باب وجودشان، تجلیل میکردند..
جگر گوشه بودند و در دلِ بسیاری عزیز بودند
از برای وطن هزاران هزار سرافرازی بودند
اما آرزوهایشان را با خود،
از برای ما، به گور بردند...
گر شمعی هم زین پس باشد
تنها با اشک تواند خاموش گردد،
وقتی که شیرینی هر زادروزی چاشنیاش را خون کردند !
حال تمام آرزو را برمن
تنها یک گوری کردند ..
تا بگویند که دگر ;
جایِ هر لحظه جان دادن،
هر لحظه شرمندگی زین پسِ زنده ماندن،
تنها یکبار... تنها یکبار !
این تن خسته را به گور کردند...
924
Repost from اقیانوسِ چشم هایش.
دی ماه فراموش نشدنی ترین خاطره مشترک ذهن همه ما بازماندههای دیماهه:)
924
Repost from N/a
دنیایی را تصور میکنم که در آن هیچکس با نقشهای از پیشنوشتهشده به دنیا نمیآید؛ آدمها حق دارند بپرسند، شک کنند، یاد بگیرند و مسیر خودشان را انتخاب کنند. جایی که دانستن امتیاز عدهای خاص نیست و هیچ حقیقتی آنقدر مقدس شمرده نمیشود که نتوان دربارهاش سؤال کرد. آدمها پشت چهرهای ساختگی پنهان نمیشوند و قدرت، بهجای نشستن بر گردن مردم، در خدمت آنهاست؛ هیچ دستی از دور برای سرنوشت مردمی دیگر تصمیم نمیگیرد و هیچ سرزمینی صاحب سرنوشت سرزمین دیگری نیست. در این دنیا، انسان بودن یعنی اختیار داشتن، آگاه بودن و آزادانه انتخاب کردن؛ و هیچکس برای زندگی کردن، اجازهی کسی را لازم ندارد.
924
آزادی به مانند روحِ رها شده در جسمِ سنگی انسانهاست که گاه با باورهای غلط، آنچه را که میخواهند به ذهن خاموش آدمی گره میزنند
آزادی تنها به معنای نبود زنجیر نیست
بلکه در هر شاخهی ان امید و آرزو سبز میشود
اکنون میخواهم الفبای آزادی را به یاد هجرتِ پرستوهای عاشقِ این سرزمین، تک به تک هجی کنم
آزادی با حرفِ غمانگیز الف نقش خود را در برابر این طوفانِ درونی نشان میدهد
الف یادآور رنگ ابیست
آبی ؛
از خستگی ِ راهها از گرمای ِ تابستان از ازدحام ِ آدمها سخن میگوید در دل ِ ما چیزی به ِانتظار ِفصل ِدیگر نشسته است ما ادمها در ِانتظار ِ تولدی دوباره رشد خواهیم کرد
آبی تنها رنگی است که به اندازه ِغربت ِما بزرگ است
حسرت به دست آوردن دنیای ابی، دنیایی از نرسیدن ها امید برای پیدایش دوباره هر قطره از جانمان که همنوعان ما آن را به تاراج بردند
الف یادآور آشوبِ جهانست
آشوبی که صدای خونهای ریخته شده را فریاد میزند
فریادِ اشکهایی که به تمسخر گرفتند رویاهایی که در آسمانِ آبی این سرزمین رنگ باختهاند
خنجرهایی که با وقاحت تمام قلبِ بیگناهِ کودکی را هدف میگیرد که در این نقشهی روزگار آزادی را همتراز اغوشِ مادر خود میبیند
زاد زندگی را معنا میکند
زندگی که در افقهای سرد زمستان ۱۴۰۴ هیچ خورشیدی را پذیرا نشد میدانی جانکم.. من اینک در آن رنگین کمان پیر و خسته در آوایی که برمیخیزد از عشق به دنبال ردپایی از خون عزیزانم میگردم
زندگی نامهای کوتاه از شکفتن شکوفههاییست که مانع
به ثمر رسیدنشان شدند
همانهایی که دم از معرفت و امنیت میزدند و با ادعایی پوچ با قلبهایی خالی از احساس که آزادگی ما را در افکار خود به اسارت در میآورند
درون ما تفاوتهاست و زندگی زندون سرد کینههاست
قلمم خشکیده در دستم و چنان به چیستی افتادهام که هیچ پاسخی عمق این درد را به تصویر نمیکشد
زندگی تجربه ناشناختهها در دل این دنیای به ظاهر تاریکست رسم زندگی کردن را بلد نبودیم
نه که نخواستیم نگذاشتند که بدانیم
الف یادآور آهنگِ جان ماست که تو را سخت به گریه میاندازد آهنگی که از نالهی جوانانِ ما در دلِ خاک این سرزمین ریشه دواندهست
پروانهای صدایت میکند که پیلهوار آهنگی را انتظار کشیده
چگونه باور کنم مرگ فرزندی را که غریبانه در باریکهی آن کوچهی تاریک اخرین تصویر به جا مانده از آرزوهایش را در خونهای ریخته شده خود بر کف دستهایش میبیند
چگونه دردم را التیام بخشم وقتی میبینم در گورستانهای سالی که گذشت جنازههایی به خواب رفتهاند که از آن پس اشکهای مادرانشان مزار سرد آنها را آبیاری میکند
دال دیوانگی را به ارمغان میآورد
ما زنده هستیم تا زندگی کنیم زندگی میکنیم تا طعم خوشبختی را بچشیم گاهی برای تسکین درد خودمان و آنچه را که حق ماست و اکنون در حال چنگ زدن برای به دست آوردن آنها هستیم
در این راه گاه دیوانه میشویم فریاد میزنیم اشک میریزیم آنچنانی که زندگیمان را به مرگ پیوند خواهیم زد هزاران نفر را کشتند کاری کردند که مردم روبهروی یکدیگر سلاح بکشند
هیچگاه تصور نمیکردم مردمانِ کشورِ آزادهصفتی چون ایران اینچنین درحال جنگ برای آزادی به جان هم بیفتند
عاشقهایی را دیدم که لیلیشان مجنونوار این جهان را ترک ایام گفتند و با امیدِ دیداری برای رسیدن به وصال به اغوش خاک جان سپردند
دال یادآور درختیست که ریشههایش در سردی زمستان ۱۴۰۴ جان دادند و اکنون ما ثمرهی خونهای ریخته شدهی آنها هستیم
ما خورشیدی هستیم برای جبرانِ نفسهایی که بریدند
ی یادآور این یلدای طولانیِ زمستان بود که گذشت
درست است که شبهای زندگی ما همچون چادری سیاه بر پیکر خستهی مردمان این خاک جان باختهست اما ما اکنون قویتر از همیشه، در اوج ناامیدی، با دیدی تازه به آیندهای روشن.. ادامه میدهیم ما به طوفان جان سپردیم، ما ز هر زخم.. جهانی نو میسازیم
و آنگاه که راه میافتی در سایههای آبی، برای گذر از این بهشت اجباری، ما ایستادهایم.. برای زنده نگه داشتنِ هموطنانم.. برای خوشبختی همنوعانم.. برای ایرانی آزادتر
اکنون خطاب به تو سخن میگویم ای عزیز از دست رفتهی این سرزمین:
شما را تا به همیشه به یاد خواهیم داشت؛
در سبزی زمینی که با نام شما میروید و یا در شتهی خونین افقها که روزی منظر چشمهای شما بودند،
آفرینش را به آیندگان هدیه خواهیم داد
و در اخر مینویسم تا همگان بدانند و بفهمند که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند
به قلم نازنین عزیز
924
آزادی به مانند روحِ رها شده در جسمِ سنگی انسانهاست که گاه با باورهای غلط، آنچه را که میخواهند به ذهن خاموش آدمی گره میزنند
آزادی تنها به معنای نبود زنجیر نیست
بلکه در هر شاخهی ان امید و آرزو سبز میشود
اکنون میخواهم الفبای آزادی را به یاد هجرتِ پرستوهای عاشقِ این سرزمین، تک به تک هجی کنم
آزادی با حرفِ غمانگیز الف نقش خود را در برابر این طوفانِ درونی نشان میدهد
الف یادآور رنگ ابیست
آبی ؛
از خستگی ِ راهها از گرمای ِ تابستان از ازدحام ِ آدمها سخن میگوید در دل ِ ما چیزی به ِانتظار ِفصل ِدیگر نشسته است ما ادمها در ِانتظار ِ تولدی دوباره رشد خواهیم کرد
آبی تنها رنگی است که به اندازه ِغربت ِما بزرگ است
حسرت به دست آوردن دنیای ابی، دنیایی از نرسیدن ها امید برای پیدایش دوباره هر قطره از جانمان که همنوعان ما آن را به تاراج بردند
الف یادآور آشوبِ جهانست
آشوبی که صدای خونهای ریخته شده را فریاد میزند
فریادِ اشکهایی که به تمسخر گرفتند رویاهایی که در آسمانِ آبی این سرزمین رنگ باختهاند
خنجرهایی که با وقاحت تمام قلبِ بیگناهِ کودکی را هدف میگیرد که در این نقشهی روزگار آزادی را همتراز اغوشِ مادر خود میبیند
زاد زندگی را معنا میکند
زندگی که در افقهای سرد زمستان ۱۴۰۴ هیچ خورشیدی را پذیرا نشد میدانی جانکم.. من اینک در آن رنگین کمان پیر و خسته در آوایی که برمیخیزد از عشق به دنبال ردپایی از خون عزیزانم میگردم
زندگی نامهای کوتاه از شکفتن شکوفههاییست که مانع
به ثمر رسیدنشان شدند
همانهایی که دم از معرفت و امنیت میزدند و با ادعایی پوچ با قلبهایی خالی از احساس که آزادگی ما را در افکار خود به اسارت در میآورند
درون ما تفاوتهاست و زندگی زندون سرد کینههاست
قلمم خشکیده در دستم و چنان به چیستی افتادهام که هیچ پاسخی عمق این درد را به تصویر نمیکشد
زندگی تجربه ناشناختهها در دل این دنیای به ظاهر تاریکست رسم زندگی کردن را بلد نبودیم
نه که نخواستیم نگذاشتند که بدانیم
الف یادآور آهنگِ جان ماست که تو را سخت به گریه میاندازد آهنگی که از نالهی جوانانِ ما در دلِ خاک این سرزمین ریشه دواندهست
پروانهای صدایت میکند که پیلهوار آهنگی را انتظار کشیده
چگونه باور کنم مرگ فرزندی را که غریبانه در باریکهی آن کوچهی تاریک اخرین تصویر به جا مانده از آرزوهایش را در خونهای ریخته شده خود بر کف دستهایش میبیند
چگونه دردم را التیام بخشم وقتی میبینم در گورستانهای سالی که گذشت جنازههایی به خواب رفتهاند که از آن پس اشکهای مادرانشان مزار سرد آنها را آبیاری میکند
دال دیوانگی را به ارمغان میآورد
ما زنده هستیم تا زندگی کنیم زندگی میکنیم تا طعم خوشبختی را بچشیم گاهی برای تسکین درد خودمان و آنچه را که حق ماست و اکنون در حال چنگ زدن برای به دست آوردن آنها هستیم
در این راه گاه دیوانه میشویم فریاد میزنیم اشک میریزیم آنچنانی که زندگیمان را به مرگ پیوند خواهیم زد هزاران نفر را کشتند کاری کردند که مردم روبهروی یکدیگر سلاح بکشند
هیچگاه تصور نمیکردم مردمانِ کشورِ آزادهصفتی چون ایران اینچنین درحال جنگ برای آزادی به جان هم بیفتند
عاشقهایی را دیدم که لیلیشان مجنونوار این جهان را ترک ایام گفتند و با امیدِ دیداری برای رسیدن به وصال به اغوش خاک جان سپردند
دال یادآور درختیست که ریشههایش در سردی زمستان ۱۴۰۴ جان دادند و اکنون ما ثمرهی خونهای ریخته شدهی آنها هستیم
ما خورشیدی هستیم برای جبرانِ نفسهایی که بریدند
ی یادآور این یلدای طولانیِ زمستان بود که گذشت
درست است که شبهای زندگی ما همچون چادری سیاه بر پیکر خستهی مردمان این خاک جان باختهست اما ما اکنون قویتر از همیشه، در اوج ناامیدی، با دیدی تازه به آیندهای روشن.. ادامه میدهیم ما به طوفان جان سپردیم، ما ز هر زخم.. جهانی نو میسازیم
و آنگاه که راه میافتی در سایههای آبی، برای گذر از این بهشت اجباری، ما ایستادهایم.. برای زنده نگه داشتنِ هموطنانم.. برای خوشبختی همنوعانم.. برای ایرانی آزاد
تر
اکنون خطاب به تو سخن میگویم ای عزیز از دست رفتهی این سرزمین:
شما را تا به همیشه به یاد خواهیم داشت؛
در سبزی زمینی که با نام شما میروید و یا در شتهی خونین افقها که روزی منظر چشمهای شما بودند،
آفرینش را به آیندگان هدیه خواهیم داد
و در اخر مینویسم تا همگان بدانند و بفهمند که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند
به قلم نازنین عزیز
