◜ ׁ┄ׅ𝖡𝗅𝗎𝖾 𝖼𝗋𝖺𝗒𝗈𝗇.
Открыть в Telegram
Он сомкнул глаза под оранжевый закат — и мир исчез...🌅
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
131
Подписчики
Нет данных24 часа
-357 дней
-20430 дней
Архив постов
بابا اونشب موقع عبور از خیابون دستمو گرفتی حس غریبی داشتم.
بابا برای بار هزارم میگم ازت متنفرم.
یک وقتایی هم ، میخوای به خودت تلقین کنی خوبی حالت خوبه و شادی و هیچ مشکلی نداری میتونی تحملش کنی ولی خب اون بغض و حرص و کینه ای که تو وجودت لونه کرده نمیزاره کاری میکنه خفه بشی تو بغض.
اشکات به زور هم شده با پلک هات میجنگن میریزن بیرون رسما تا مرز سکته میری و برمیگردی حتی نمیتونی گریه کنی یه چیزی بین گریه و خفه شدنه ، گیر میکنی بدجوری گیر میکنی دوباره نفرتت از آدمها پررنگ تر میشه و احساس عوضی بودن میکنی چون یه انسانی.
قلبت از حرص و کینه فشرده میشه خیلی درد میگیره انگار یکی گرفتتش تو مشتش و تا جایی که زور داره فشارش میده خونها از لای انگشت هاش سرازیر میشن.
کف اتاقت مثل یه بدبخت هیچکی ندار توی خودت از درد قلبت جمع میشی و چهار نفر آدم بیرون از اتاق اون بیرون خوابن ولی هيچکس نمیفهمه چه مرگته دردت چیه واقعا حس مرگ داره میفهمی؟ حس مرگ!
خفه میشی ، خفه میشی و خفه میشی.
