𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
Открыть в Telegram
مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا. به سمت چای می روم.اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم. جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0
БольшеИран126 907Категория не указана
449
Подписчики
+1624 часа
+397 дней
+8930 дней
Архив постов
449
صبحها دلم نمیخواهد از خواب بیدار شوم. آرزو میکنم خواب هیچوقت تمام نشود و روز هیچوقت از راه نرسد… آیا این نشانهی بدی است؟ آیا نشانهی افسردگی است؟ از روشنایی روز و مشکلاتی که با خودش میآورد میترسم، از روزهایی که پیش رویم قرار دارند و نبودن آن کلههویجی باعث میشود همهچیز را دو برابر شدیدتر احساس کنم…ای لحظات خوشی که هنوز از راه نرسیدهاید، نمیشود راه کوتاهتری انتخاب کنید؟ پیش از آنکه قلبهایمان فرتوت شوند؟چه چیزی بدتر از هرگز تجربه نکردن آن لحظات خوش است؟ تجربه کردنشان و سپس از دست دادنشان.من مثل تکههای کوچک یک چوب کبریت خواهم سوخت، اما رنگ شعلهها همان رنگ موهای او زیر نور خورشید است؛ پس گمان میکنم مهم نیست اگر بسوزم اگر دلیلش او باشد.فکر میکنم خودم را به دردسر بزرگی انداختهام، اما میترسم نزدیکتر شوم؛ میترسم این شعلهی سرخمو هم بسوزد حتی با اینکه خودش از جنس آتش است..اما چویای عزیز من، آتش تو در برابر چوب خیس من بیفایده است. چوب خیس آتش نمیگیرد و با این حال، وقتی سعی کنی مرا در آغوش بگیری، تو را خاموش خواهد کرد و من این را نمیخواهم پس خودم فاصلهام را حفظ کردم و حالا احساس میکنم بدون اینکه حتی مرا لمس کرده باشی، موفق شدهای به چیزی که میخواستی برسی و با این حال، روح من اجازه نمیداد.. روح من اجازه نمیداد هر کسی را بپذیرم..من هرگز وجودم را به دست هر کسی نمیسپردم.من یک دوست میخواستم؛ کسی که بتواند از تبِ روح من کم کند، اما هرگز چنین کسی را پیدا نکردم…در عوض، چیزی بزرگتر از آن پیدا کردم یک معشوق پیدا کردم کسی که خود تبِ روح مرا کشف کرد و حالا، آن تب نام او را زمزمه میکند…او… باعث شد بفهمم که در اعماق زمستانی که درون من است، تابستانی دلپذیر وجود دارد او باعث شد بفهمم که درست در انتهای اشکهایی که درون من جمع شدهاند، لبخندی وجود دارد؛ لبخندی که شبیه هیچ لبخند دیگری نبود..تو آرامآرام آمدی؛ آنقدر آرام که نفهمیدم چه زمانی نبودنت تبدیل شد به چیزی که هر روز به دنبالش میگردم. چه زمانی صدایت شد چیزی که ذهنم میان تمام شلوغیها به آن پناه میبرد..من همیشه فکر میکردم آدم باید از چیزهایی که دوستشان دارد فاصله بگیرد تا روزی که از دستشان داد، کمتر درد بکشد گاهی فاصله فقط فرصت بیشتری میدهد تا دلتنگی رشد کند. و حالا من ماندهام و این قلبی که نمیدانم با آن چه کنم؛ قلبی که از یک طرف میخواهد به سمتت بیاید و از طرف دیگر، از ترس اینکه مبادا تمام چیزی که میان ماست را خراب کند، قدمهایش را عقب میکشد..شاید من از تو نمیترسم... از خودم میترسم.از اینکه اگر یک روز دستت را بگیرم، دیگر نتوانم رهایش کنم از اینکه اگر یکبار اجازه بدهم آتشت به من برسد، دیگر دلم نخواهد خاموش شوم و شاید ترسناکترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه برای اولینبار، سوختن برایم شبیه نابودی نیست....شبیه خانه است...خانه امن من))شاید تو همان تابستانی هستی که تمام این سالها در زمستان پنهانش کرده بودم و شاید من همان آدمی هستم که تمام عمرش را صرف فرار از آتش کرده، فقط برای اینکه در نهایت، کنار شعلهای بایستد و آرزو کند کاش کمی نزدیکتر بود. نمیدانم فردا چه خواهد شد. نمیدانم این قصه قرار است به کجا برسد. اما اگر روزی دوباره صبح شد و من از آمدن روز ترسیدم، شاید به خودم یادآوری کنم که ممکن است چیزی در آن سوی این تاریکی منتظرم باشد و اگر خوشبختی واقعاً راه کوتاهتری ندارد، باشد من برای اولینبار حاضرم کمی بیشتر صبر کنم فقط… قول بده وقتی رسیدم، هنوز همانجا باشی.@soukokuuuuuuu 🤩🤩🤍🌙
449
من واقعاً به تو نیاز ندارم احتمالاً فقط به کمی الکل و یکم دور دور نیاز دارم تا فراموشت کنم. حدس بزن چی شد؟ رفتم داخل یک بار که پر از دخترهای خوشگل بود، اما هیچکدامشان سمت من نیامدند. تازه، آن بار هم سفارشم را قبول نکرد، و این قطعاً تقصیر توست، چون فقط تویی که با من اینطوری رفتار میکنی. حتی نمیدانم همین الان باید کدام طرف بروم فکر میکنم به تو نیازی ندارم تو به حرفهای طولانی من پشت تلفن گوش میدهی و برخلاف همیشه، در چنین مواقعی جدی میشوی، و من این را دوست دارم. فکر میکنی چون تو را از دست دادهام قرار است بشکنم، اما تو چیزی نیستی که ارزش از دست دادنش را داشته باشی.با این حال، همین الان شاید تو یک جواهری؛ درست مثل همان جواهری که همیشه روی سینهات میاندازی من و تو هر کدام یک جواهر داریم. جواهر من توی جیبم است، چون دستهایم همیشه توی جیبهایم هستند و اینطوری میتوانم همیشه حضور تو را حس کنم.. موهای قهوهای واقعاً چه رنگ لعنتی کسلکنندهای هستند، اما جواهر من به رنگ موهای توست..آن جواهر مثل یک قطبنماست همیشه راه را به من نشان میدهد وقتی هوا تاریک میشود، وقتی باران میبارد، وقتی نزدیک تو هستم، همیشه کنار من است. و اگر روزی در جهت مخالف قطبنما حرکت کنم، جواهر میشکند و من گم میشوم...نمیخواهم چنین اتفاقی بیفتد میتوانی راهنماییام کنی؟ میتوانی قطبنمای من باشی؟ اگه قرار باشه قطبنمای من باشی، پس قول بده وقتی مسیر رو گم کردم، سرزنشم نکنی.. قول بده اگر بارون اونقدر شدید شد که نتونستم چیزی ببینم، دستم رو بگیری چون واقعا نمیخوام خودم مسیر رو انتخاب کنم.. راستش… من از گم شدن نمیترسم از این میترسم که یه روز جواهری که توی جیبمه رو بیرون بیارم و ببینم دیگه هیچ جهتی رو نشون نمیده..شاید من خیلی وقت پیش، وقتی حواسم نبود، جهت واقعی خودمو گم کرده بودم..پس اگه هنوز اونطرف خطی، چیزی نگو فقط نفس بکش اوسامو.. بذار برای چند ثانیه صدای نفست رو بشنوم و وانمود کنم یه مثل یه دختر پولدار لوس از روزمره هام غر میزنم.@NickoCar 🤩🤩🪦
449
هر بار که سعی میکنم چیزی را درست کنم، میترسم آنقدر محکم فشار بدهم که تمام برگه را پاره کنم شاید باید دیگر ننویسم شاید باید کتاب را ببندم و همان صفحههای ناتمام را دستنخورده رها کنم اما بعد با تمام چیزهایی که هیچوقت فرصت نکردم به تو بگویم چه کار کنم؟کجا بگذارمشان؟روی دیوارها؟زیر بالشتم؟داخل یک کتاب دیگر؟...نمی دانم. فقط می دانم هرروز که میگذرد، ورقی از کتاب عمرم پر میشود؛چنان مینویسم که خواندنش من را آرام کند، نه شرمنده.@floww25 🌟🌟😱
449
صفحه را ورق میزنم و برگههای دیگر را از نو خواهم نوشت نمیتوانم جوهر را پاک کنم، پس رویش لاک غلطگیر میزنم و دوباره مینویسم. اما خودت هم میدانی، آن نوشتهها هیچوقت واقعاً ناپدید نمیشوند؛ فقط زیر یک لایه قرار میگیرند. آن کاغذ دیگر مثل قبل نخواهد بود نمیتوانم دوباره بسازمش.. میترسم یک جایی اشتباه کنم و وقتی بخواهم رویش لاک غلطگیر بزنم، برگه را پاره کنم... موضوع نوشتههای قبلی نیست موضوع این است که میترسم هنگام پاک کردن و بهتر کردنشان، برگه را پاره کنم و هیچ مقدار لاک غلطگیری نتواند درستش کند...اما موحنایی عزیزم، تا امتحانش نکنم، نمیتوانم بفهمم چه چیزی در انتظارمان است کمی بهم زمان بده... البته که چویای من همیشه بیصبر است، به جز وقتی که پای من در میان باشد، مگر نه؟ چند روز زمان میخواهم تا بنویسم... چویا، آنها را میخوانی؟من تقریباً هر روز برایت مینویسم همهجا....دیوارها، زمین، کاغذ، میزها، صندلیها..همهجا ردپایی از تو هست و خودت میدانی که همهجا هستی، با اینکه نیستی میخواهم چیزی به تو بگویم، اما وقتی دارم میگویم، لطفاً آرام باش میدانستم همیشه به من اعتماد داری و من ناامیدت کردم چویا، دیر رسیدم و ناامیدت کردم، اما تو باز هم به من اعتماد کردی..چویا، ازت متنفرم تو به این راحتی خوابیدی و منم که دارم عذاب میکشم ..چویا، ایدههای زیادی دارم امروز دارم دربارهی یک موضوع جدید برایت مینویسم اصلاً میخونیش؟ آخرین بار..وقتی بهت زنگ زدم، مست بودی، سوار موتور قرمزت گیج و منگ.. داشتی به سمت خانه ات میرفتی خیلی من را ترساندی هر نفسی که میکشیدم، انگار دهها چویای کوچک روی قفسهی سینهام راه میرفتند .....من خودم را درک نمیکنم، اما تو من را درک میکنی و من هم تو را درک میکنم. من حتی توی فضای مجازی دربارهات بد نگفتم حاشیه درست نکردم و وقتی مست بودم، برایت گریه کردم چون خیلی رقتانگیز است اما تو همهچیز من بودی اینقدر ناراحتم نکن..با اینکه، گاهی زود به قرارهایمان میرسیدی؛ قبل از اینکه قهوهی من و چایی که از قبل برایت سفارش داده بودم سرد شوند، قبل از اینکه کافه تعطیل شود، قبل از اینکه خورشید ناپدید شود حالا که فکر میکنم، چنین چیزی هیچوقت واقعاً اتفاق نیفتاد هر بار که دیر میکردی، من یک کتاب میخواندم و حالا نویسندههای زیادی را میشناسم...جان استین؟... فریدریش نیچه، فرانتس کافکا، و اوه، آن لعنتیای که همیشه دربارهی رویاهای شخصی حرف میزند، پائولو کوئیلو...تو هیچوقت نیامدی به خاطر تو به حرفهای دوستانم و مادرم توجه نکردم وادارشان کردم سکوت کنند تو در تمام خاطرات من حضور داری، حتی آنهایی که با آدمهای دیگر دارم حدس بزن چه اتفاقی افتاد؟کتاب جدیدم را تمام کردم و قهوه سرد شده است و تو هنوز نیامدی.مدتهاست دیگر برایت چای سفارش نمیدهم نه به خاطر اینکه دیگر منتظرت نیستم...فقط از تماشای سرد شدن یک فنجان دیگر خسته شدم اما گاهی، بدون اینکه حواسم باشد، هنوز به صندلی روبهرویم نگاه میکنم هنوز به اندازهی کافی جا برای نشستن کسی میگذارم هنوز خودم را در حالی پیدا میکنم که فکر میکنم'الان میرسه'و بعد از اینکه چنین فکری کردم، از خودم متنفر میشوم میدانی چه چیز عجیبی است، چویا؟من در انتظار ماندن خیلی خوب شدهام میتوانم تمام یک بعدازظهر را منتظر بمانم میتوانم تا وقتی چراغهای کافه خاموش شوند صبر کنم میتوانم تا وقتی خیابانها ساکت شوند و همه به خانه بروند منتظر بمانم حتی میتوانم آنقدر صبر کنم تا فراموش کنم منتظر چه چیزی بودم اما نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم که به در نگاه نکنم شاید این همان چیزی است که برایم گذاشتی عادت انتظار کشیدن برای قدمهایی که هیچوقت نمیآیند گاهی با خودم فکر میکنم تمام این چیزها را برای تو مینویسم، یا فقط دارم سعی میکنم خودم را قانع کنم که واقعاً وجود داشتی چون خاطرات بیرحماند برای تغییر کردن نیازی به اجازه ندارند یک روز صدایت را کاملاً واضح به یاد میآورم، و روز بعد تنها چیزی که از آن به یاد دارم حسی است که برایم به جا گذاشت موهای قرمزت را یادم هست..کلاه مسخرهات را..دستهایت را..اینکه وقتی زیادی مسخرهات میکردم چطور عصبانی میشدی و یادم هست چطور نگاهم میکردی، انگار از قبل تمام دروغهایی را که قرار بود بگویم میدانستی شاید واقعاً میدانستی شاید میدانستی که دیر میرسم شاید میدانستی ناامیدت میکنم شاید میدانستی که...و باز هم به من اعتماد کردی این همان چیزی است که نمیتوانم به خاطرش ببخشمت.. حالا هر بار که اشتباهی میکنم، صدایت را در سرم میشنوم وادامه....
449
امروز انعکاس چشمانت را دیدم. احتمالاً میپرسی کجا؟ آنها را در انعکاس نور فانوس دریایی روی سطح دریا دیدم همان آبیهای عمیق و درخشانت را دیدم نیروهای دیگر برج همیشه از من میپرسند چرا به سطح دریا خیره میشوم، حتی در شبهای طوفانی و خطرناک؛ اما آنها نمیدانند که من حاضرم تمام زندگیام را صرف خیره شدن به چشمانت کنم.من از این دریا و اقیانوس کینهای به دل دارم؛ کینهای فراتر از تصور آن احمقهایی که توان درکش را ندارند، بزرگتر از وسعت خود اقیانوس اما درست به همان اندازه دوستش دارم...آن شب، وقتی تو را به بلندترین نقطهی برج بردم تا شهابسنگها را تماشا کنی، و من... انعکاسشان را در چشمانت دیدم..ستارههای کوچک در آسمان، مثل ترقههای ریز، حرکت میکردند و قسم میخورم تا وقتی آن لحظات تمام شدند، حتی پلک هم نزدم و وقتی چشمانت از آسمان جدا شد و نگاهت را به من دوختی، پلک زدم و اشکی از سوزش چشمانم سرازیر شد...همان اشکها دوباره صورتم را خیس کردند و لبهایم را مجبور کردند لبخند بزنند، و من دوباره به سطح دریا خیره شدم. چویا لبخندم را دوست دارد؟ ... مگر نمیبینی اوساموی تو در چه حالی است؟ نمیتوانی ببینی... چون من در برابر نگاهت آنقدر کوچک هستم که قابل دیدن نیستم..اگر به تو بگویم دوستت دارم، جوابت چه خواهد بود؟ اگر بگویم از تو متنفرم؟ احتمالاً فقط میدانم که در پاسخ به دومی، قرار است نفرتت را حتی شدیدتر ابراز کنی..راستش را بخواهی، هیچ ایدهای ندارم وقتی سقوط کردی، ستارهها از آسمان سقوط کردند... و لعنت به آن، من نتوانستم بارش شهابی را ببینم و اینگونه دوباره با هم روبهرو میشویم این بار فقط میخواهم تو را در آغوشم بگیرم و آنقدر گریه کنم که اقیانوسها را از اشکهایم پر کنم. نتوانستم جلوی سقوط زیبایت را بگیرم اقیانوس تو را با خود به اعماقش برد... اندوه و پشیمانیهایم همچون ابرهای سیاه بر سطح آن میبارند...نیمهشب است و تو دوباره و دوباره سقوط میکنی من به دنبال تو در اقیانوس شیرجه میزنم موجهای سنگین اقیانوس به سینهام فشار میآورند.چویا، داری با من شنا میکنی؟.. مدتهاست که نور فانوس دریایی را ندیدهام شنا کردن با تو تا ابد ادامه خواهد داشت نمیدانم اینها اشکهای من هستند یا اقیانوس که راهش را به درون ریههایم پیدا کرده است.همهچیز از آن شب شروع شد.. آنقدر در چشمانت غرق شده بودم که متوجه نشدم دیگر آنجا نیستی، و سطح آبیای که در آن بارش شهابی را دیده بودم، خود اقیانوس بود لعنت به هر اقیانوس و هر دریا آنها چویای من را از من گرفتند یا شاید... خود اقیانوس، چویاست..و شاید اگر کمی بیشتر در آن تاریکی شنا کنم، دیگر هیچوقت به سطح آب برنگردم شاید این همان چیزی باشد که میخواهم چویا... اگر اقیانوس خود تو باشی، پس چرا هر بار که به آن نگاه میکنم، دلم میخواهد گریه کنم؟ چرا هر موجی که به برج میرسد، انگار چیزی را از تو برایم میآورد و دوباره با خودش میبرد؟گاهی فکر میکنم شاید تو هیچوقت سقوط نکردی شاید این من بودم که آن شب از چشمانت سقوط کردم و اقیانوس فقط جایی بود که فرود آمدم دستم را در آب دراز میکنم، شاید این بار بتوانم انگشتانت را بگیرم اما چیزی جز سردی آب نصیبم نمیشود دوباره شیرجه میزنم پایینتر...پایینتر...و پایینتر نور فانوس دریایی حالا فقط یک نقطهی محو در بالای سرم است..صدای امواج دورتر میشود و قفسهی سینهام بیشتر درد میگیرد. اما تو آنجایی..تو آنجایی چویای من جلوی من شنا میکنی موهایت در آب حرکت میکنند و همان چشمهای آبی و درخشان را میبینم لبخند میزنی، درست مثل همان شب چویا... صبر کن...این بار دیگر نمیگذارم سقوط کنی دستم را به سمتت دراز میکنم، اما هرچه نزدیکتر میشوم، بیشتر از من فاصله میگیری انگار تمام اقیانوس بین ما ایستاده برای نجات تو دیر کرده ام .. پس قرار است همراهت غرق شوم و آن چشمهای آبی که همیشه فکر میکردم انعکاس اقیانوساند ..اما حالا میفهمم اشتباه میکردم این اقیانوس بود که تمام این سالها تلاش میکرد شبیه چشمهای تو باشد چویا... اگر اینجا پایان همهچیز باشد، اشکالی ندارد فقط این بار، وقتی ستارهای از آسمان سقوط میکند، میخواهم قبل از اینکه به دریا برسد، آرزو کنم آرزو کنم دوباره پیدایت کنم حتی اگر هزار بار دیگر سقوط کنی حتی اگر هزار بار دیگر مجبور شوم دنبالت داخل این اقیانوس لعنتی شیرجه بزنم فقط این بار...وقتی به اعماق میرسیم، دستم را رها نکن.@ChuuyaFTS 🌟🌟🤍
