ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13

𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13

Открыть в Telegram

مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا.)) به سمت چای می روم اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم.)) جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0

Больше
Иран182 548Категория не указана
465
Подписчики
-524 часа
-37 дней
+230 дней
Архив постов
sticker.webp0.32 KB

از اول تا اخرشو سه بار خوندم😭😭😭😭

جدی کسی خوندش تا آخر؟😭

ریکت؟☕️

Now

تضاد این با بالایی

ناپلئون هم کصخل بودا دست دزیره رو می‌گرفت یه چایی و کیک و تامام

آخرین نامه‌ی ناپلئون به دزیره🎚️
اکنون که داری این نامه را می‌خوانی، در برجک قصر، بر میز چای‌خوری، مقابل ژوزفین نشسته‌ام؛ در میان استکان های سرامیکی طرح‌داری که از نظر من چیزی جز چند خط بی‌معنی و بهایی الکی که به آن‌ها داده‌اند نیست اما از نظر ژوزفین، استکانی گران‌قیمت و عتیقه‌اند؛ چیزی که شاید خوش‌یمنی به همراه داشته باشد. سرت را به دردآوردم،عزیزکم...حقی برای ادا کردنش دارم؟ دزیره‌ی عزیزم، کاش آن روزها گل‌های بیشتری برایت جمع می‌کردم. کاش چای‌های بیشتری با هم می‌نوشیدیم ما آن‌قدر به پایانش فکر کردیم که یادمان رفت اصلا برای چه شروع کرده بودیم و سرانجام همه‌چیز ناتمام به پایان رسید. دزیره‌ی عزیزم، می‌دانم که در بازی عشق، بیشتر و بیشتر باختم شاید چون تو بیشتر عاشق بودی. اما برایت خواهم نوشت، تا بدانی همه‌چیز را خدا تعیین می‌کند..اگر خدا کسی را از زندگی‌ات برده و این رفتن درد دارد، باور کن اگر می‌ماند، شاید بیشتر درد می‌کشیدی..بگذار سال‌ها بعد، قرن‌ها بعد، هزاران هزار سال بعد، بگویند: «ناپلئون قدرت را به عزیزش ترجیح داد.» اما دزیره‌ی عزیزم، گاهی مجبوری ساز خودت را بزنی، حتی اگر نت‌هایش اشک از چشمانت دربیاورند..به یاد آن روزها برایت شعر خواهم نوشت اگرچه شعرهایی که هنوز برایت می‌نویسم کوتاه‌تر شده‌اند، اما هنوز لابه‌لای بیت‌ها و غزل‌ها، به دنبال تو خواهم گشت..قدرت را در دستانم گرفتم و پس از مدتی، دست‌هایم به سنگینی آن عادت کردند؛اما تنها چیزی که هیچ‌گاه نتوانستم به اندازه‌اش عادت کنم، عشقی بود که تو به من دادی.آن‌قدر زیاد بود که مرا کور کرد..کور از دیدن آنچه در ازایش باخته بودم.عشق می‌تواند مرگ‌بار باشد..دردناک، شیرین، و شاید کشنده‌ترین معجون خوشمزه‌ی دنیا و انتخاب من این بود که آن معجون را ننوشم؛درحالی‌که تو، تا آخرین قطره‌اش را نوشیدی.گاهی با خود فکر می‌کنم اگر آن روز، به جای تاج و قدرت، دستان نحیف تو را گرفته بودم، امروز چه کسی بودم؟ شاید یک مرد معمولی؛ مردی که احتمالاً نامش را در کتاب‌ها نمی‌آوردند، با فتح‌هایی که با خون نوشته شده بودند. شاید هیچ‌کس و هیچ‌کس مرا به یاد نمی‌آورد. دنیا مرا فراموش می‌کرد، اما تو نه... تو مرا به یاد داشتی و می‌آوردی. مرا فراموش نمی‌کردی..اما... کافی نیست، عزیزکم. کافی نیست.می‌دانی عجیب است که آدم برای ماندن در تاریخ، کسی را از زندگی‌اش بیرون می‌کند؛ غافل از اینکه تاریخ روزی سرد خواهد شد، اما جای خالی یک آدم هیچ‌گاه سرد نمی‌شود.و اگر مرا بپرسی، دو نفر به تو جواب خواهند داد؛ یکی، افکار و طمعی که مرا تا اینجا کشاند، و دیگری، ناپلئون..اگر روزی پرسیدند بزرگ‌ترین پیروزی ناپلئون چه بود، نگو فتح سرزمین‌ها؛ بگو روزی توانست مردی باشد که دزیره دوستش داشت شاید آن مرد، تنها چیزی بود که واقعاً ارزش داشت از من باقی بماند. دزیره، می‌دانم در عشق بعدها مرا قاتلی یاد خواهند کرد؛ قاتل تو.. قتل‌ها متفاوت‌اند؛ بعضی‌ها را با گلوله می‌کشیم، بعضی‌ها را با حرف، بعضی‌ها را با کارهایی که کرده‌ایم، و بعضی‌ها را با کارهایی که تا به امروز برایشان نکرده‌ایم..و سنگینی خاک مزارشان، بر دوش قاتل ویران‌کننده است و بله، اگر تاریخ باز هم تکرار شود، ناپلئون باز هم قدرت را به دزیره ترجیح خواهد داد؛ زیرا دزیره برای ناپلئون کافی نبود...هیچ‌گاه. هیچ‌کس نمی‌داند، شاید تو برای قلب کوچک و حریص من زیادی بودی، زیبای من؛ آن‌قدر زیاد که جایی برایت در آن پیدا نمی‌شد، یا شاید من آن‌قدر کوچک بودم که نمی‌توانستم تمام تو را در خودم جای دهم. چه می‌داند؟شاید گناه تو این بود که بیش از اندازه مرا دوست داشتی، و گناه من این بود که هیچ‌وقت نمی‌دانستم با این همه عشق چه کنم. شاید روزی، در غروبی از نوامبر،در برجک آخرین قصر حکومت، به دیدنت بیایم..ناپلئونی که تو را تنها گذاشت، امپراتوری که تشنه‌ی قدرت بود و هنوز هست آن روز هیچکدام نیستند فقط...ناپلئون.همان مردی که دزیره، روزی،تمام وجودش را می‌پرستید.. آمد، وعده داد، رفت..! ناپلئون را میگویم.ماند، ماند و ماند.. دزیره را میگویم..!دنیایمان پُر شده از رفتن ها و ماندن ها..مانده ایم بین ناپلئون بودن یا دزیره ماندن..و عشق همیشه قربانی‌ست. و در این بخش از تاریخ، ناپلئون دزیره را بوسید و تاج را بر سر مزار پادشاهی نهاد؛ یکی را برای آخرین بار، و دیگری را برای همیشه.

کاش تو زندگی بعدی اینجوری شم

جدی حس کفتر نامه رسونی رو دارم که رندوم نامه انداخته تو خونه بقیه

نه خب از اولین چنلی که فور زد

قدرت تصمیم گیریم
قدرت تصمیم گیریم

خب الان کدوم رو اول انتخاب کنم

جوابشو بذارم اشک بریزید😭

لحنم بد بود گریه نکن

بمیرم

بی پدر به چی می خندی

اشک دارم😭

چقدر تورس دوست

sticker.webp0.34 KB