MIND CHAT
Открыть в Telegram
یک پزشک که دوست داشت کفاش باشد 👞 محتوای غیرِ پزشکی؛ با تاکید روی «غیر» رزیدنتِ رشتهی خیالی ❤️💍
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
404
Подписчики
-424 часа
+247 дней
+6730 дней
Архив постов
404
من از چت کردن بیزارم؛ از پیام دادن و طولانی صحبت کردن و هی تایپ کردن
فقط در یک موقعیت هست که حاضرم توی صفحهی چت میخکوب بشینم و به صفحهی گوشی زُل بزنم و منتظر پیامِ طرف مقابل باشم؛ اون شرایط، موقعی هست که مخاطبم فردیه که افسردگی شدید داره و افکار خودکشی بهش غالب شده
هر موقع احساس کردید که زندگیتون مختل شده و احساس پوچی دارید و علایقتون کم شده و زیاد میخوابید و زندگی براتون کممعناست و به تموم کردنِ زندگی فکر میکردید، همونلحظه چه توی لینک ناشناس و چه توی پیوی (@goal_done) بهم پیام بدید؛ باهم صحبت میکنیم؛ بالاخره من خوشبختانه یا متأسفانه در این زمینه چهل پنجاهتا پیراهن پاره کردم و حرف همو خوب میتونیم بفهمیم :] ♥️
404
یه موضوعی چند ماهه که تقریباً هر روز آزارم داده؛ هر روز این موضوع مثل پُتک میخوره توی سرم و چند دقیقهای طول میکشه تا باز دوباره خودم رو جمعوجور کنم؛ چند ماه میگذره و ذرهای توی ذهنم کمرنگ نشده.
چند ماه قبل توی گوشی داشتم اسکرول میکردم که خبر خودکشی ویکتور یالوم رو خوندم؛ باورم نشد؛ نتونستم بپذیرم؛ سرچ کردم؛ سایتهای ایرانی هم خبرش رو کار کرده بودن ولی نمیخواستم اعتماد کنم؛ به هر سایت معتبر خارجی که سر زدم، اونا هم تایید کرده بودن؛ انگار واقعی بود
ویکتور یالوم، پسر اروین یالوم، خودکشی کرده بود
یالوم ادبیات رو با رواندرمانی مخلوط کرد؛ رمان نوشت؛ کتابهای عمومی برای رواندرمانگرها نوشت [هنرِ درمان]؛ رفرنسی مثل «رواندرمانیِ اگزیستانسیال» رو نوشت؛ از اضطرابِ مرگ نوشت؛ از گشتن دنبالِ معنا در زندگی؛ از آزادی؛ از خوابوندنِ مچِ افسردگی ...
اما در آخر؟
افسردگی مچِ یالوم رو خوابوندم
افسردگی پسرِ ارشدِ یالوم رو ازش گرفت
یالوم سالها به مردم یاد داد که با کنترل افکار و غلبه بر پوچی و پیدا کردن دلیل برای زنده موندن، با افسردگی بجنگند؛ اما یالوم نتونست پسر خودش رو از این جنگ زنده بیرون بکشه...
من کسی نیستم که اصلا درمورد بزرگی و تأثیرگذاری اروین یالوم نظر بدم؛ اون اینقدر بزرگه که حتی این اتفاق هم چیزی از سالها کارنامه و تلاشش کم نمیکنه.
چیزی که چند ماهه روانِ من رو آزار میده، قدرتِ نامحدودِ افسردگیه؛ قدرتی که حتی یالوم هم جلوش سپر انداخت و پسرش رو تسلیم کرد؛ سیاهیِ افسردگی، تیرهتر از هر رنگی در دنیاست و من از این تیرگی میترسم
404
ببین باید پررو باشیم
ولی مغرور نباشیم
پررو بودنه از عزتنفس میاد
مغرور بودنه از تو خالی بودن
پررو بودنه یعنی اعتماد داشتن به خودت و در مقابل فشارها و توی تنگناها کم نیاوردن و تحمل کردن و به روی خودت نیاوردن؛ پررو بودن نمودِ درونی داره؛ قدرتی هست که از درون تو نشأت میگیره و کمکم انعکاسش در رفتار و گفتار و تصمیمهای تو بروز پیدا میکنه؛ تو تلاش نمیکنی قدرتت رو به رُخ بقیه بکشی و بقیه خودشون خودبهخود به تواناییهای تو پی میبرن و برای شخصیت قویای که ساختی ارزش قائل میشن؛ تو از درونِ خودت شروع میکنی به ساختن و این خودسازی از یه جایی به بعد نمودِ بیرونی پیدا میکنه...
اما غرور مسیری برعکس این رو داره؛ در عین حال که تهی هستی با تظاهر به قدرت سعی میکنی خلأ های درونی خودت رو پر کنی؛ مسیری برعکس با عزت نفس رو میخوای طی کنی؛ میخوای در ظاهر شخصیت قویای داشته باشی تا این قدرت بتونه خلأ های درونت رو پر کنه؛ هی تلاش میکنی و هی بیشتر احساس خالی بودن میکنی ...
404
و اما مملکتداران عزیز
این شرایط ادامه پیدا میکنه
و ادامه پیدا میکنه
و ادامه پیدا میکنه
و مردم هر روز سفره و جیبشون کوچکتر میشه
پسر و دختر جلوی پدر و مادرشون شرمنده میشن
پدر و مادر جلوی بچههاشون سرشون خم میشه
زن و شوهر کمکم از همدیگه خجالت میکشن
شهروندا روانشون آزرده میشه و از خشم لبریز میشن؛ کمکم به جایی میرسن که مرگ از این زندگیای که براشون ساختید شرافتمندانهتر میشه ...
و آیا شما عزیزان فکر میکنید که تا همیشه همه چیز همینطور آروم میمونه؟
تا همیشه مردم تحمل خواهند کرد؟
خیر
اشتباه میکنید
اگر تاریخ ایران رو بخونید، خواهید فهمید که دارید اشتباه میکنید؛ اگر تاریخ ایران رو بخونید خواهید فهمید که یک زمانی میرسه که این مردم خشتک شما عزیزان رو به سرتون میکشن
البته اگر شما تاریخ میخوندید که وضع ما این نبود :]
404
Repost from آقای رنگو (پسر هدفمند سابق)
اولش از عطر و ادکلنات کم میکنی و زیاد هم درد نداره چون هنوز سرپایی...
بعدش دیرتر میری آرایشگاه، کارواش، کافه و... ، کمتر و دیرتر لباس و اکسسوری میخری...
باشگاه نمیری، خوراکی کمتر میگیری، کفش واست گرونه. بعد کلا بیرون نمیری، چون بیرون رفتن مساوی خرج کردنه...
دیگه اصلا دلت نمیخواد بیرون بری و کم کم افسرده میشی و دیگه حرفی واسه گفتن نمیمونه...
404
آیا شما هم وقتی به چند سال پیش فکر میکنید، باورتون نمیشه که یه زمانی میتونستید فلان چیز رو به راحتی برای خودتون تهیه کنید و یا فلان تفریح رو بدون دغدغهی مالی انجام بدید؟
404
آیا شما هم احساس میکنید که به زودی، با وجود تمام صرفهجوییها و خرج نکردنا و ... باز هم پول تو جیبتون کفاف خرجهای واجب زندگیتون رو نخواهد داد؟
404
آیا شما هم یک دو سال پیش وقتی میرفتید وارد سوپرمارکت میشدید، چیز های خوشمزه و تنقلاتی که دلتون میکشید رو میتونستید به راحتی بخرید و فشاری بهتون نمیاورد ولی الان توی سوپرمارکت دائم چشمتون به یخچالها و قفسههاست و هزاربار حساب و کتاب میکنید تا بالاخره تصمیم بگیرید یه چیز کوچولو برای خودتون بخرید یا نخرید؟
404
آیا شما هم دارید کمکم به مرحلهای میرسید که دیگه نمیدونید از چه خرجهایی بزنید و توی چه مواردی بازم بیشتر صرفهجویی کنید تا پولتون کفاف حداقلهای زندگیتون رو بده؟
404
آیا شما هم تفریحاتتون هر روز کم و کمتر میشه تا بتونید با پولی که دارید نیازهای اصلی و خرجهای حیاتیتون رو بپردازید؟
404
آیا شما هم از تابستون پارسال تا تابستون امسال درآمد و پول توی جیبون تقریبا افزایش خیلی خاصی نداشته ولی هزینههاتون نسبت به پارسال حداقل ۳-۴ برابر شده؟
404
شما از وزنی که دارید راضی هستید؟
آره راضیم: 👍🏻
نه راضی نیستم دوست دارم بیشتر بشه: 🤷♂️
نه راضی نیستم دوست دارم کمتر بشه: 👾
404
خلاصه خدمت شما عرض کنم که از حدود ۵۰-۶۰ روز پیش تا الان، تونستم حدود ۵-۶ کیلو وزن کم کنم؛ ایشالا خدا سستعنصرم نکنه و تا ۹۰ بیام پایین؛ اگه اومدم به همتون ساندویچ هاتداگ میدم؛ ۲۶۵ تا ساندویچ هاتداگ
