⌜ 𝑉𝑒𝑙𝑚𝑜𝑜𝑛 ⌟
Открыть в Telegram
𝚂𝚑𝚎 𝚋𝚎𝚌𝚊𝚖𝚎 𝚝𝚑𝚎 𝚖𝚘𝚘𝚗 𝚝𝚑𝚎𝚢 𝚌𝚘𝚞𝚕𝚍𝚗'𝚝 𝚛𝚎𝚊𝚌𝚑 🦋🌜✨ @Velmoonibot Привет, @durov Здравствуйте! Контент этого канала носит художественный характер и не нарушает никаких законов. Обратите внимание! Официальный канал: @telegram
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 794
Подписчики
+8124 часа
-1197 дней
-17730 день
Архив постов
1 778
Repost from Се-рый хи'щник
این پیام + این پست فور بزنید، یک پست مشخص کنید فور بزنم 100+ ویو بگیرید .
جوین باشید حتما چک میشه
1 778
Repost from Се-рый хи'щник
Ти 𖥑𑩑 хий водопад 𝆺𝅥 𝆭
Смерть – это не всё, что умирает в теле, чтобы открыть душу взору иногомира, живого в цикле жизни в ночи, душе дается полный полет, чтобы в ее глазах того, кто был, больше не существовало. Клянусь иным миром, что то, чего вы боитесь, – это не чаша смерти; ответ на нее скрыт в наших сердцах. Что знает горечь вина об опьяняющем эффекте этого миража? В глазах каждого то, что лишено дара речи, само по себе является миражем. Он ищет смерти, всё увиденное стёрто с его глаз, он хочет обрести покой в объятиях ангела смерти. Онгорько проигрывает тому, что пьянствооставляет на его лице.
1 778
Repost from ㅤ ㅤ𝖱ꪱ𝗅𝗎
ㅤㅤЛучшие @JXBXS каналы✔️
ㅤㅤ𝖣︎ı𝖾 𝖻︎𝖾𝗄︎𝗄︎𝖺𝗇︎𝗇︎𝗍𝖾𝗌𝗍𝖾𝗇︎ 𝖲︎𝖾𝗇︎𝖽𝖾𝗋 اگـه دنـبـال فـیـو تـریـن چـنـل هـای پـک تـهـکـوک مـیـگـردی ایـن فـولـدرو اد کـن🌟
ㅤㅤㅤㅤ𝖬𝖾ı𝗌𝗍𝖻︎𝖾𝗌𝗎𝖼︎𝗁︎𝗍𝖾 𝖪𝖺𝗇︎𝖺𝗅︎𝖾 بـهـتـریـن و فـعـال تـریـن چـنـل هـای پـک کـیـپـاپ ، کـیـدرامـا و سـیـدراما تـوی ایـن فـولـدره♟️برای شرکت در فولدر ها با جذب ㅤباور نکردنی اینجا جوین باش✨
1 778
Repost from Archive لیدوکائین
چنلایی که باهاشون رایگان بهت پرمیوم تلگرام میدن😍
𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-𝟏😟 𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-𝟐💰 𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-𝟑🤩 𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-𝟒🚀 𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-5 😍
تست شده و واقعی از دستش ندی بهتره❤️
روزی 150ممبررایگان برای چنلت میخای؟اینجا بهترین جاست🌟
📱پشمام تخفیف هر صد ممبر فقطوفقط 50 تومن 💎
1 778
Repost from 𓏲𝄢 𝐽𝑎𝑑𝑒 𝑉𝑒𝑟𝑠𝑒 🍧
🍔 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐇𝐚𝐬 𝐅𝐢𝐫𝐞𝐰𝐨𝐫𝐤𝐬
𝐖𝐚𝐧𝐠 𝐂𝐡𝐮𝐫𝐚𝐧
#Pack : 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝖺𝗉
1 778
Repost from 𓏲𝄢 𝐽𝑎𝑑𝑒 𝑉𝑒𝑟𝑠𝑒 🍧
🥳 𝐀𝐨 𝐑𝐮𝐢𝐩𝐞𝐧𝐠
𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐑𝐮𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠
#Pack : 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝖺𝗉
1 778
Repost from نعنایِ ژنرال؛ سین بزن!!
کتابها قلمروِ عشقهای بینقصاند؛ جایی که ما در پیِ جاودانگیِ خود میدویم، تا شاید ناممان در میانِ ستایشگران، زمزمه شود.
"همواره در دل آرزو داشتم قلبم را به پناهگاهی بسپارم که از آن، همچون یک میراثِ مقدس، محافظت کند و در میانِ آغوشِ خویش پناه دهد. اما ای عزیزِ بیرحمِ من، تقدیرِ ما هرگز با خطوطِ کتابها همسو نبود و به آن مدعایِ رویاها نمیرسیم؛ و من اکنون، در میانهیِ این ویرانی، سرنوشتِ تلخِ خویش را به آغوش کشیدهو آن را پذیرا شدهام."
1 778
Repost from N/a
بعضی شبها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینهایست که هرچه سالها از خودت پنهان کردهای بیرحمانه پیش چشمانت میآورد. میگویند هر انسانی در تاریکترین شب زندگیاش به چیزی چنگ میزند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچکس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجرهی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود میگفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آنگاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بیآنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد. زمین دور بود و اندیشهی من بر چهرهی مواج آبها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موجهای دریا ناشی میشود و تمامی بدن آن را به یاد میسپارد. با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشهای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟ ای موجها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده میشود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزشهای حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟ پژواک باد قویتر شد و صدای برخورد موجها به پهلوی کشتی به گوش میخورد؛ سینهام با تپش کشتی هماهنگ شده بود. مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم. دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمیدانستم این خاموشی از بیرون میآید یا از درون من سرچشمه میگیرد. هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده میشد چیزی را در من میلرزاند؛ چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موجها یکی پس از دیگری پایههای وجودم را فرو میریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آنها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ میدیدم چگونه بخشهایی از من بیصدا در تاریکی گم میشود. با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو میریختند؛ بیآنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم. من از درون برهنه میشدم؛ انگار دریا میخواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛ به جایی که دیگر هیچ پردهای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخمهایم خون میگریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطهی درد آشکار گردد. دریا میخواست مرا به نقطهی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل. جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتیای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد میزند اما شنوندهای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهرهی موج کوبیده میشود؛ و من میبینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم میشود. گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمیخواست تسلیم خواست دریا شود. با هر موج اندکی بیشتر خم میشد اما نمیشکست؛ گویی در نبردی میان ارادهی انسان و بیرحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزهای که نمیدانست برای چه میجنگد؛ تنها میدانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد. و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این میاندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست میرود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمیداند میجنگد. شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه میدارد؛ همین تقلا برای چیزی بینام. چیزی که لمس نمیشود؛ اما آنقدر واقعیست که انسان را از دل طوفان عبور میدهد. انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشتهایست که انسان را به خودش بند میکند. طنابی نامرئی که نمیگذارد در میان موجها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمیدانیم باز هم ما را از سقوط باز میدارد. شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موجها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمیشود.این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحهای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.
1 778
Repost from ๋𝗐ı𝗅𝗅𝗈𝗐 ᪶🆕
⠀غرق꯭ در حسࢪٺ بـوسـہۍ تꨲو⠀
ִ ۫͡💋︩︩︩᷼͡ 𑪕
ི ͡⏝͝ ͡ ᰰㅤ
⠀
