ㅤLights Are On
Открыть в Telegram
ㅤㅤHere, A Slice Of Apple Pie. 🍎 How Was Its taste? @ButwhoKnowsBot
БольшеИран141 259Категория не указана
311
Подписчики
Нет данных24 часа
+97 дней
+2730 дней
Архив постов
نمیتونم جواب قطعیای بدم چون باید بذارم خودتون ببینید
دلیل اصلی لزوما نباید یک اتفاق خیلی بزرگ باشه، میتونه یک حادثه کوچیک باشه که صبر پووین رو لبریز کرده
لطفا اینسکیو نباشید :(
اینجا متعلق به شماست و کیچن دنیاییعه که شماهم سهمی ازش دارین
پس راحت باشید لطفا 🙂↕️💞
است به پووین میگه "ژولی"
ژولی تو فرانسوی یعنی "زیبا" و خب چون پووین یک رگ فرانسوی هم داره پس برای اثبات قدرت لاس زنیش بهش لقب فرانسوی داده =)
وای است.
است عزیز و دوست داشتنی. 😭😂
سختترین شخصیت من و شاید شکستهترینشون.
است رو دوست داشته باشید چون منم برخلاف حرفهایی که میزنم واقعا عاشقشم 😂
مردک مضحک =)
چی میتونم بگم؟ =)
من از جایگاه یک نویسنده قضاوتی نمیکنم و میذارم خود شخصیتها براتون تعریف کنن که چه اتفاقی افتاده
دقیقا
اینقدری عاشق پووینه که براش جدی بره معبد بسازه و روزی سه بار بهش تعظیم کنه با مراسم مقدس
پوند ناراویت توی این داستان ابعاد زیادی برای کشف کردن داره
یک پدر مهربون و کمی محافظهکاره
یک رئیس جدی و سختگیره
و یک همسر عاشق، اونقدر عاشق که گاهی برای ابرازش دست به کارهای اشتباهی میزنه
:((( اوه متاسفم
امیدوارم هممون روزی در این زندگی آزادی رو تجربه کنیم حتی اگر مربوط به خط عمود منصف یا نقاشی باشه
(من هیچ مشکلی به تومارها ندارم 😭)
همهی انسانها با کمی احساس کمبود و ناامیدی دست و پنجه نرم میکنن، پووین هم از این مسئله مستثنی نیست
آره قطعا پووین متمایزترین شخصیت این داستانه
صبری که داره، آرامشش، لبخندهاش و همهچیزش قابل ستایشه
دیدگاهی که نسبت به زندگی داره و آرامشی که موقع انجام دادن امور روزمرهش به خرج میده، قطعا ازش آدمی ساخته که میشه بهش تکیه کرد.
خوشحالم که براتون اینقدر قابل لمس بوده این شخصیت :(
باعث افتخاره شنیدن این حرف 😭
خوشحالم فضایی ساختم که تا این حد قابل لمسه و تونسته شما رو غرق خودش کنه
در مورد انگست... من واقعا متاسفم 😭 قصدم ناراحت کردنتون نبوده و واقعا میخواستم که یک بستر امن و راحت بسازم
اول از همه درود به بانوی نور و ماه، تاخیر من رو توی جواب دادن پیام زیباتون واقعا ببخشید 🙂↕️
برای من باعث افتخاره که کیچن در چنین مرحلهای سر راه شما قرار گرفته.
واقعا میدونم که فشار امتحانات خیلی وحشتناکن و هممون فروپاشیهای مختلفی داریم :(
میخوام بگم که بهت افتخار میکنم که تا اینجا پیش اومدی و لطفا به درخشیدن ادامه بده 🙂↕️🫵
بچهی کوچیک من کمترین کاری که داره برای انجام دادن، انتقال کمی حس خوب به شماست و امیدوارم از پسش براومده باشه 😭
بزارید راجب چیزی که هربار میبینم کل انگست داستان یادم میره و به پهنای صورت لبخند میزنم بگم
هر بار که پوند به پووین میگه"عزیزترین" تمام دردهام یادم میره عاشق این لقبم خدای من
حالا که بحث رفت سر پوند بزارید راجب این کرکتر صحبت کنم
پوندناراویت با اینکه زیاد از شخصیتش خبر ندارم و شاید تعداد جملاتی که ازش یادمه به اندازه انگشتای دستم نرسه ولی یک کرکتر کاملا جدید از پونده
اون عاشق پووین نیست رسما اونو میپرسته پووین معبوده و پوند بنده میتونم اون شیفتگی و نگاه پرستش وارانهاش رو به پووین با پوست استخون حس کنم
با اینکه بعضی از رفتارهاش رو قبول ندارم باز هم به نظرم یکی از کاریزماتیک ترین کرکترهای پونده از اون هایی که ناخودآگاه بهشون احترام میزاری
از اونهایی که همه ازش حساب میبرن ولی به پووین که میرسه کاملا نرم میشه
و بین همهی چیزهایی که پوند توی این چند چپتر گفت و کلا دیالوگ مورد علاقهی من تا به الان از کیچن
"هرچیزی رو برای این انگشت ها فدا میکنم، عزیزترین"
خدای من حاضرم برای این دیالوگ بمیرم دقیقا اون حس پرستشی که پوند نسبت به پووین داره رو با این دیالوگ حس کردم
بیشتر از این نمیخوام راجب پوند حرف بزنم چون چیز زیادی ازش نمیدونم احتمالا اگر بیشتر از این ادامه بدم خیلی بد جاجش میکنم؟؟؟
انیوی بهتره پوندناراویت حواسش به رفتاراش باشه چون من واقعا با خوندن این چپترا واقعا جاجش کردم؟؟؟
و بیاین برسیم به است
اخ این کرکتر رو چهقدر دوست دارم اون کمدی که من تو داستان دنبالشم رو داره عاشق طرز برخودش با پووینم البته پووین واقعا لایق پرستشه و هرکدوم از کرکترها چه پوند چه لنا و نوا و چه است و ویلیام به نحوهای سهمشون رو انجام میدن و عاشق این ویژگیشم فکر کنم متوجه شدت علاقمام به پووین هستین چون حتی وقتی راجب بقیه کرکترها حرف میزنم ناخوداگاه موضوع میره به سمت پووین
خلاصه داشتم میگفتم من معمولا با کرکتر های پلیبوی به قولا حال نمیکنم ولی است به طرز عجیبی به دلم نشسته اون کمیستری بین خودش و ویلیام فوقالعاده به قلم کشیده شده و واقعا عاشقشونم
اها یکی از سوالهام اینه که لقبی که است به پووین میده معنیش چیه
هربار با اون لقب صداش میکنه واقعا میمیرم
خیلی طولانی شد یکسری از سوالهام رو میپرسم خیلی ناراحتم که نتونستم خیلی از جزئیات رو راجبشون صحبت کنم مثلا راجب دوقولو ها چیزی نگفتم:((((
راجب مامان پووین و حتی مارگارت اگر درست یادم باشه اون خانوم توی طبقه دو ساختمونی که پووین توش زندگی میکنه
راجب ویلیام و خجالتای بامزهاش و حتی راجب هانا و اون خانومی که پووین رو بزرگ کرده ولی خب همین الانم بابت این پیام طولانی اینسکیور و خجالت زدهام
یه سری از سوالام اینه
اول اینکه دلیل اصلی جدایی پوند و پووین چیه یک چیزهایی حدس میزنم ولی دلم میخواد اون دلیل اصلیئی که باعث شد پووین از این عشق بزرگ برای مدتی بگذره چیه
دلیل درد دست پووین و اینکه انگار عمل کرده دستش رو؟ چیه و فکر کنم حتی به خواطرش نقاشی رو کنار گذاشته؟
اون اتفاقی که مامان پووین راجبش حرف میزد و انگار بازم مربوط به دیت پووین بود و پوند رو مقصرش میدونست چیه
خیلی سوالای دیگه دارم و حتی این سوالایی که دارم هم میدونم باید با روند داستان متوجهاش بشیم ولی خیلی کنجکاوم لطفا حتی شده یکذره راهنمایی کن؟:(((
باز هم بابت این پیام طولانی متاسفم من معمولا ادم خیلی پر حرفی هستم و برای چیزایی که خیلی ازشون خوشم میاد زیادی واکنش نشون میدم
بی صبرانه منتظر ادامهاش هستم و باز هم بابت پابلیک کردن این نوشتهی زیبا و اینکه گذاشتی یک نفر مثل من ازش لذت ببره ازت ممنونم☹️
نمیدونم باید از کجا شروع کنم، دیشب در رندوم ترین موقعیت ممکن کیچن و پیدا کردم و وای اصلا قرار نبود بخونمش میخواستم بزارمش برای وقتی که بیکارم و درگیری ذهنی نداشته باشم بخونم ولی یه حسی من رو ترغیب کرد همون ساعت ۲ نیمه شب وقتی که از شدت خستگی برای درسها و امتحانام اونقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمیشد و شب قبلش کلا چهار ساعت خوابیده بودم و در بدترین حال ممکن بودم شروعش کنم
یه حسی بهم گفت برای دور شدن از امتحان و اثبات های پیچ در پیچ هندسه و چیزایی که توی ذهنت باهم قاطی شدن بخونش شاید باعث شد یه ذره از حال بدت فاصله بگیری
اونقدر رندون شروعش کردم که حتی ژانرش رو هم نخوندم صرفا تلگراف و باز کردم و شروع کردم به خوندن و خدای من روحم رو لمس کرد
میخواستم فقط یه چپتر بخونم و بعد بخوابم چون باید صبح خیلی زود حتی زودتر از وقت امتحان بیدارمیشدم ولی نمیشد
هرچهقدر میخوندم بیشتر توی داستان فرو میرفتم اونقدر که دیدم با گریههای پووین قلبم سنگین میشه و با خوشحالیش حالم کمی بهتر میشد
همونطور که بالاتر منشن کردم واقعا حال خوبی نداشتم و تا قبلش داشتم گریه میکردم بابت سنگینی باری که روی دوشم بود و حتی به ژانر انگستش توجه نکردم و باید بگم تا خود صبح قلبم سنگین بود
اونقدر قلبم سنگین شده بود که توی خواب هم حسش میکردم واقعا نمیدونم باید از کجا شروع کنم به تعریف ولی اینو باید بگم که توی یک ساعتی که داشتم میخوندمش توی اون یک ساعت با کرکترها زندگی کردم واقعا فوقالعادهاس، کلمات جوری روحت رو لمس میکنن که درد کرکتر هارو با تمام وجودت حس میکنی، من معمولا(همیشه) ژانر انگست نمیخونم چون بهشدت ادم احساساتی هستم و غم داستان کل زندگیم رو مختل میکنه و نمیتونم علاوه بر غمی که توی زندگی روی دوشم هست غم کرکتر هارو هم به دوش بکشم و احتمال ۹۹٪ اگر ژانر انگست رو میدیدم بین ژانرها شروعش نمیکردم، معمولا داستانهایی رو میخونم که من رو بخندونه یا شادم کنه تا کمی هم که شده سختی های زندگی رو فراموش کنم، با اینکه قبول دارم انگست بودن داستان اثرش رو حتی بیشتر میکنه ولی ترجیح میدم که نخونم ولی این...
واقعا خوشحالم که شروعش کردم با اینکه هنوز هم روی قلبم سنگینی میکنه ولی واقعا خوشحالم که شروعش کردم
مدتها بود دنبال چنین داستانی بودم چیزی که اونقدر منو درگیر خودش کنه که مجبور بشم کل داستان رو تو یه شب درحالی ساعت پنج صبح باید بیدار شی و شیش و نیم بری سر جلسهی امتحان بخونم،
و واقعا با اینکه خیلی روم تاثیر گذاشت ولی یکهو متوجه شدم سنگینی قلبم به خواطر امتحان نیست به خواطر دردیه که پووین تحمل میکنه
از این چیزها که بگذرم باید برم سراغ کرکترها از همین الان بگم کلی سوال توی ذهنم دارم که بهشون میپردازم ولی اول باید برم سراغ کرکتر مورد علاقم یعنی پووین
خدای من عاشقشم، اونقدر کرکترش به دلم نشسته که با غمش ناراحت میشم با دردش درد میکشم با شادیش خوشحال میشم هر بار که سختی میکشه، اونقدر اوضاع براش غیر قابل تحمل میشه که به یه فروپاشی دچار میشه دلم میخواد از توی اسکرین گوشی برم توی داستان توی روز های بارونی ژنو توی خیابون های سرد و بارونیش قدم بزنم و بعد برسم به پووین و محکم بغلش کنم، میتونه الگوی من باشه، با اینکه بچهها بابا صداش میکنن ولی به نظر من روحش دقیقا مثل یه مادر قوی اما لطیفه سختی میکشه ولی نمیذاره هیچکس متوجه شه به نظر من مادرها توی دنیا از تمام انسانها قویترن و پووین با اینکه مرده نمونه بارز یه مادر قوی و صبوره با تمام زخم هایی که روی روحش افتادن بازهم زیباترینه قابل پرستشه دقیقا مثل ظرف با ارزشی که شکسته و اونو با طلای مذاب دوباره اونو ترمیم کردن و نه تنها ارزشش کم نشده بلکه با ارزشتر هم شده
دقیقا مثل یه ملکهاس با وقاره، میتونه یه زندگی رو کامل هندل کنه، میتونه اوضاع رو کنترل کنه قویئه اونقدر قویئه که حتی وقتی ضعیفه هم میتونه ضعفش رو پنهان کنه و در عین حال ظریف و شکنندست و من واقعا به پوند ناراویت حق میدم در واقع به کل کرکتر ها برای اینکه دوستش دارن حق میدم
نمیدونم چرا خودش رو والد بدی میبینه چون خدای من با اینکه نمیدونم چرا تصمیم به یک مدت جدایی گرفتن ولی اونقدری پدر خوبیه که تصمیم گرفته تنش بین خودش و پوند رو از بچهها دور نگه داره
در وصف این کرکتر اگر بخوام صحبت کنم واقعا تا صبح حرف دارم
و علاقش به نقاشی
علاقش به نقاشی جز ویژگی هاییه که یادم رفت راجبش صحبت کنم به عنوان کسی که عاشق نقاشیه ولی به خواطر انتخاب رشتهای که تنها ربطش به نقاشی رسم عمود منصفه خیلی خیلی خیلی بابت اینکه پووین از نقاشی فاصله گرفته ناراحتم و درکش میکنم کلی صحبت دارم دلم میخواد راجب کوچک ترین جزئیاتش صحبت کنم ولی خیلی خیلی خیلی طولانی میشه همین الان هم فکر نمیکنم حوصلهات بکشه طوماری که نوشتم رو بخونی ولی خب هنوز کلی حرف دارم
(تو پرانتز اضافه کنم که من واقعااااا فراموشکارم =) لطفا اگه جواب ندادم پیامهاتون فکر نکنید که از عمده 😭 واقعا ذهنم پاک میکنه یسری چیزا رو و لطفا شما ریپلای بزنید یادآوریم کنید چون من به ماهی گلی میگم آبزی)
