ضمایم
Открыть в Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
273
Подписчики
Нет данных24 часа
+97 дней
+1030 день
Архив постов
273
هویت قومی و شخصیت
من در خانواده تاجیک در چغدک مزارشریف بدنیا آمده ام. زبان مادری ام فارسی بود. حتی در آموزش های اولیه این پارسی نمود خودش را داشت. ترجمه قرآن به فارسی می خواندم. من فقه اکبر خواندم که ترجمه فارسی از آموزش های امام ابوحنیفه بود. حتی حفظ اشعار فارسی بخشی از آموزش ما بود.
قطعا اگر در یک خانواده پشتون یا هزاره و اوزبک بدنیا می آمدم روال فرا گرفتن آموزش این چنین نبود. پس هویت قومی نقش مهمی در روش تربیت و آموزش فرد دارد.
انکار هویت قومی کسی یا بی تاثیر پنداشتن آن نشان از عدم آگاهی از جایگاه هویت قومی در تربیت کسی است.
پشتون،هزاره، اوزبک ،ترکمن و ... همه هویت های قومی هستند که تاثیر خودش را در شخصیت سازی، آموزش و تربیت فرد دارد که باید این تفاوت ها به رسمیت شناخته شود.
273
اعظم سیستانی در پستی یاد آور شده است که تاجیک ها بازماندگان اعراب اند.
من سوال ساده ی از او کردم که مرا بلاک کرد.
اگر تاجیک ها بازماندگان اعراب اند پس در تاریخ پس از اسلام در خراسان، ایرانی ها کجاستند؟ هویت شان چیست؟
تاجیک هویت عربی نیست بلکه برای مردمان بومی خراسان و ایران بکار می رفته است چنانکه در تاریخنامه هرات نوشته شده در نیمه اول قرن هشتم قمری؛چنگیز خان پسرانش را از اعتماد به تاجیکان خراسان باز می دارد.
ابوالفضل بیهقی در تاریخ اش هویت قومی تاجیک را و عرب را جدا آورده است جای که طرف عرب بوده است نوشته مردی عرب تبار.و جای که طرف ترک بوده نوشته است ترک. و جای که شخص نه عرب بوده و نه ترک، او را تازیک یا تاجیک خوانده است.
اینجا از سه شاعر بزرگ زبان پارسی دلیلی بر جدا بودن هویت تاجیک و عرب آورده ام.
سعدی در بوستان حکایتی دارد در باب "تدبیر و تاخیر سیاست". که حکایت دور و درازی است.
در ابتدا می گوید:
ز دریای عمان برآمد کسی
سفر کرده هامون و دریا بسی
عرب دیده و ترک و تاجیک و روم
ز هر جنس در نفس پاکش علوم
جهان گشته و دانش اندوخته
سفر کرده و صحبت آموخته
اینجا سعدی تاجیک را هویتی جدا از هویت کرد و عرب و ترک آورده. چنانکه حزین لاهیجی هم همین کار را کرده است:
ز آتش عشق تو جان عاشقان
کی بسوزد، می فروزد چون ذهب
فتنه جویی جمله برچون عشق نیست
در میان ترک و تاجیک و عرب
یا چنانکه اقبال لاهوری نیز در مثنوی مشهوری که در وصف پیامبر دارد چنین کرده است:
ای ظهور تو شباب زندگی
جلوه ات تعبیر خواب زندگی
ای زمین از بارگاهت ارجمند
آسمان از بوسهٔ بامت بلند
شش جهت روشن ز تاب روی تو
ترک و تاجیک و عرب هندوی تو
اعظم سیستانی باید از ریش سفیدش شرم کند و دروغ و جعل را رها کند.
https://t.me/zamaimha
273
از اولین شعر پارسی (پارسی نو) شعری است که طبری در جلد نهم تاریخش در صفحه ۴۰۸۱ آن را از زبان مردمان خراسان در هجو اسد بن عبدالله قسری آورده است.
اسد بن عبدالله در سال ۱۰۸ هجری به جنگ مردمان ختلان( شهری در تاجیکستان کنونی) رفت اما با شکست و خواری دوباره از جیحون عبور کرده به بلخ آمد. کودکان خراسان می گفتند:
از ختلان آمذی
برو تباه آمذی
بیدل فراز آمذی
این قطعه را طبری دوبار در تاریخ خود یاد کرده است؛ بار نخست گفته که از زبان کودکان خراسان خوانده شده است و بار دوم که این شعر را میاورد می گوید مردمان خراسان می گفتند.
اسد بن عبدالله از این شکست و استقبال کودکان خراسانی
آنقدر عصبانی شد که نصر بن سیار، عبدالرحمن بن نعیم بارقی، سوره بن ابی بحر و حسین بن ابی درهم را برهنه کرده به هر کدام یکصد تازیانه زده و ریششان را تراشیده به بند کرد.
اسد بن عبدالله بر منبر بلخ سخن کرد و ضمن سخنان خویش گفت : ای مردم بلخ! مرا زاغ لقب داده اید، به خدا انحراف از دلهاتان می برم.
هشام چون شکایت مردم از اسد بن عبدالله را شنید او را برکنار کرد.
در سال ۱۱۷ اسد بن عبدالله باز فرمان امارت خراسان را دریافت می کند.
در سال ۱۱۹ هجری خواهان آن است که باز به ختلان لشکر بکشد و بی آبرویی را که دفعه قبل کسب کرده بود از خود دور کند. از بخت بد او اینبار نیز بدون دستاورد و با شکست به بلخ می گردد. به سخن طبری در صفحه ۴۱۹۰ در جلد دهم تاریخ طبری، مردم بلخ باز او استقبال می کنند و خطاب به او می خوانند:
از ختلان آمذی
برو تباه آمذی
ابار باز آمذی
خشک نزار آمذی.
https://t.me/zamaimha
273
بیهقی در توصیف آدم بخت برگشته،هزار سال قبل چنین وصفی را بکار برده است:
مادر مرده و ده درم وام
📕تاریخ بیهقی
صفحه ۶۲
273
در آغاز مجلد هفتم تاریخ بیهقی نوشته است:
فصلی خوانم از دنیای فریبنده بیک دست شکر پاشنده و بدیگر دست زهر کشنده . گروهی را بمحنت آزموده و گروهی را پیراهن نعمت پوشانیده تا خردمندان را مقرّر گردد که دل نهادن بر نعمت دنیا محال است.
از این متن حدود هزار سال گذشته است.
"افتخار به پارسی وان بودن
افتخار به خراسانی بودن"
273
تابستان سال قبل تاریخ بیهقی را کامل خواندم این کتاب تنها متن تاریخی نیست که شاهکار نثر پارسی نیز است.؛نثر خراسانی.
تاریخ بیهقی کتاب بالینی من است.
جزئیاتی که بیهقی در روایت از تاریخ به آن توجه کرده است کتاب را پر از علت و معلول کرده است.
او دبیریست که تاریخنگاشته است اما مسئله اصلی این است که ما دبیر های زیادی داشتیم( بیهقی نیز با کارنامه هایشان آشنا بود) از میان هزاران دبیر تنها بوفضل بیهقی است که صاحب فضل شده است. و واقعا اسم بوالفضل، برازنده اوست.
بیهقی بخوانید تا هم از نثر او لذت ببرید و هم بر سواد تاریخی او رشک برید.
273
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.
متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .
اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند !
273
احمدظاهر
احمد ظاهر را می توان مردمی ترین هنرمند جامعه ما دانست. هنرمندی که هیچ طیفی از مردم از شنیدن صدایش خسته نمی شوند، نشده است و هنوز که هنوز است نسل جدید او را گوش می دهد و در روزگار بی کسی، صدای احمدظاهر را انیس خلوت تنهایی خود می کنند.
ماه دیگر چهل و پنجمین سالمرگ این هنرمند است. هنرمندی که سه نسل را درگیر خودش کرده است. سه نسل این جامعه با احمدظاهر زیسته اند؛احمد ظاهر بخشی نوستالژیک زندگی مردم شده است؛ از روزگار تیپ و کَسِت تا روزگار یوتیوب و دانلود آهنگ از گوگل، شنیدن صدای او بخشی از روزمرگی مردم شده است. بخشی از حافظه جمعی و خاطره جمعی مردم شده است؛روزگاری که رادیو ها هر روز صدای او را پس از صدای قرآن پخش می کردند انگار که تا صدای احمدظاهر پخش نمی شد رادیو رسما به برنامه های روزمره اش نمی پرداخت.
او بخشی از صدای بود که وقتی به بازار می رفتی می شنیدی، از دم در رستوران ها صدای او به گوش می رسید. در تاکسی صدای او است در حافظه موبایل ها احمدظاهر زنده است، در حافظه مردم احمدظاهر زنده ست.
یکی از دوستان آهنگ "زندگی چیست خون دل خوردن"را می شنید می گفت من این آهنگ را در طفولیت زیاد شنیده ام و هرگز به معنای شعر توجه نکرده بودم حالا که متوجه معنای شعر شده ام به روز های که معنای شعر این آهنگ را نمی فهمیدم حسرت میخورم.
او تنها دو آهنگ برای تلویزیون ملی اجرا کرد و به گفته کسانی که با احمدظاهر دوست بودند آن دو آهنگ را نیز بی آنکه علاقه ی داشته باشد اجرا کرد. او در فرهنگ عامه جای خودش را پیدا کرد بود و از همین مجرا رشد کرد و هنوز که سال ها از مرگ او می گذرد در فرهنگ عامه زنده مانده است. در تاکسی های شهری، در کافه ها، در رستورانت های سنتی، در گوشی جوانان و در خیابان ها صدای او بلند است.
https://t.me/zamaimha
273
مردیم به صد خواری و گور و کفنی نیست
دل حاصلش از عمر به جز سوختنی نیست
خصم است و رجز خوانی و صد نیش و اهانت
مردی که دهد پاسخ دندان شکنی نیست
این شهر چه شهری است که از کثرت اشباح
یک چهره ندیدم که به دل اهریمنی نیست
بی دادگری بین که به پهنای دو گیتی
ماییم و غریبی که برایش وطنی نیست
گیربم که عطا گشت به ما شهپر شهباز
شهپر چه تواند که سر پرزدنی نیست
بردم ز سرِ شِکوه به داور سخنم را
گفتا که گدازنده تر از این سخنی نیست
#عفیف_باختری
273
از بین دود سگرت و گیلاس چای من
سوی تو خیره می نگرد چشم های من
حلزونکم روان طرف...هیس!خفه شو!
مرگ آمده که له کندش زیر پای من
مرگ و صدای خش خش برگ و صدای...آخ!
در سینه خفه می شود آخر صدای من
مرگم اگر برای تو فرقی نمی کند
با جنس آدم ست مشابه کجای من؟
ابلیس،مار، خوشه گندم...گناه کیست؟
آدم اگر که نیست مقصر خدای من؟
من از تو انتظار ندارم که بیهوده ست
ای مهربان چراغ بیاور برای من!
عفیف باختری
نهمین سالمرگ عفیف باختری
273
هر کجا ترجمه ای از محمد قاضی دیدید بخوانید.
هر کجا با کتاب زوربای یونانی و دن کیشوت با هر ترجمه یی بجز ترجمه محمدقاضی سر خوردید، نخوانید.
نثر قاضی در دن کیشوت نمونه ی شاهکار ترجمه به پارسی است.
273
ما تا وقتی که در خوشبختی به سر می بریم،به زحمت آن را احساس می کنیم و فقط وقتی خوشبختی گذشت و ما به عقب می نگریم ناگهان -گاه با تعجب-حس می کنیم که چه قدر خوشبخت بوده ایم.
📕زوربای یونانی
نیکوس کازانتزاکیس
273
نهاد دین و نهاد قدرت در تاریخ اسلام
تاریخ ما با تاریخ اروپا نه تنها که مشترکاتی ندارد که خیلی اختلاف برجسته ی هم دارد. در تاریخ اروپا در روزگار قرون وسطی نهاد دین بر نهاد قدرت برتری داشت و چه بسا که نهاد دینی که کلیسا بود بر نهاد قدرت منت می نهاد و تاج پادشاهی را بر سر پادشاه می گذاشت. و این نماد این بود که قدرت از طرف خداست و کلیسا به نیابت از خدا این قدرت را به پادشاه اعطا می کند. مثالی از این دست وجود دارد که پادشاه هر گاه خواسته بر خواسته های نهاد دین تمکین نکند قدرت اش را از دست داده است.
اما تاریخ ما با چنین قصه ی نه تنها که بیگانه است بلکه بر عکس آن را شاهد هستیم. نهاد قدرت بر نهاد دین تسلط داشت و چه بسا که سرنوشت نهاد دین وابسته به نهاد قدرت بود. پادشاه یا خلیفه خود را منت دار نهاد دین نمی دانست و حتی در صورت مخالفت نهاد دین با خواسته های نهاد قدرت، پادشاه شلاق به دست می گرفت و به پشت کسی که سر دسته این مخالفین بود می زد. یا سر دسته ی نهاد دین را به زندان می انداخت. و گاهی به سبب اینکه حاکم به مذهب خاصی پابند می بود به تعقیب دگر باوران می پرداخت و یا در امور حاکمان دیگر مداخله می کرد. چنانکه خلیفه عباسی برای کشتن حسنک وزیر به نامه ی اکتفا کرد و به مسعود غزنوی نامه فرستاد که حسنک باید از میان برداشته شود!
حتی دسته ی از فقها به این نظر بودند که تا مدامی که حاکم کلمه می خواند بر خلاف او ایستادن جایز نیست.
از این دست مثال زیاد است که نشان می دهد که در تاریخ نهاد دین مدامی که با خواسته های نهاد قدرت مخالفت کرده است مورد غضب نهاد قدرت قرار گرفته است. در مساجد خطبه به نام پادشاه خوانده می شد قدرت حاکم در یک سرزمین از خوانده شدن نامش در خطبه ها سنجیده می شد.
به روایت ابن بطوطه که نشان دوگانگی نهاد دین و قدرت دارد توجه کنید:
امیر خوارزم را رسم چنان است که هر روز قاضی به سرای او می آید و در اتاق معینی به داد رسی می نشیند. فقیهان و منشیان و همچنین یکی از امرای بزرگ با هشت تن دیگر از امیران و ریش سفید نیز در آن مجلس حضور می یابند. از محاکمات آنچه راجع به قضایای شرعی باشد قاضی حکم می دهد و آنچه مربوط به شرع نباشد امرای مزبور در آن باره قضاوت می کنند و احکام آنان بسیار مضبوط و عادلانه است زیرا از جادهء بی طرفی منحرف نمی شوند و رشوه از هیچ کس نمی ستانند.
سفرنامه ابن بطوطه؛ جلد اول؛صفحه ۴۱۳
مترجم محمدعلی موحد
https://t.me/zamaimha
