ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

Закрытый канал

𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فن‌فیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینک‌های ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
284
Подписчики
Нет данных24 часа
+137 дней
+2230 дней
Архив постов
​پس از اینکه دین از دست‌به‌آب برگشت، کاظم پیش‌قدم شد تا برای تعویض لباس‌ها کمکش کند. دین لبه‌ی تخت نشست و کاظم با احتیاط تی‌شرت را بالا کشید و از سرش رد کرد. زخم‌های عمیق روی تن او قلب کاظم را فشرد و زیر لب فحش رکیکی به جانعلی داد. پیراهن چهارخانه را برداشت و با زحمت بسیار تنش کرد. کاظم برای بستن دکمه‌ها جلوتر رفت؛ دستپاچه شده بود. نگاهش ناخودآگاه از یقه‌ی پیراهن او بالا رفت و روی لب‌ها و بعد چشمان دین قفل شد. سکوت سنگینی بر فضا حاکم شده بود. دین سرش را خاراند و صدایش را صاف کرد که باعث شد کاظم کمی از او فاصله بگیرد. «می‌دونی با آخرین نفری که این‌طوری نگاهم می‌کرد چیکار کردم؟» ​کاظم آب دهانش را قورت داد. «چیکار‌؟» دین چشمکی زد و جوابی نداد. ​تخم شک و تردید در دل کاظم افتاده بود. «نبی چطور نگاهت می‌کنه؟» ​«گفتم که، اون بهترین دوستی بود که توی زندگیم داشتم.» ​کاظم آخرین دکمه را با حرص بست. «ولی بهترین دوستت هیچ سراغی ازت نمی‌گیره.» ​دین لبخند تلخی زد و گفت: «اون مُرده.» ​کاظم نفسی از آسودگی کشید و با غمی ساختگی گفت: «اوه، متاسفم!» ​سپس دستش را به سمت شلوار گرمکنش برد. دین فریاد زد: «داری چه غلطی می‌کنی کاظم؟!» ​کاظم با تعجب گفت: «مگه نمی‌خوای عوضش کنی؟ بذار کمکت کنم.» ​دین خودش را کمی عقب کشید. «دستت رو بکش! برو بیرون، خودم می‌تونم.» ​در همین لحظه در اتاق ناگهان باز شد. راضیه در چارچوب در ظاهر شد‌ و با دیدن موقعیت، جیغ خفه‌ای کشید. «داداش! دارید چیکار می‌کنید؟» ​کاظم هول شد و از جا پرید. نگاه وحشت‌زده‌اش بین چشم‌های خشمگین دین و چشمان گرد شده‌ی راضیه چرخید، تنها کاری که توانست بکند این بود که با قدم‌هایی شتاب‌زده، بدون آنکه حرفی بزند، از اتاق بیرون زد.
#Supernatural #persian_spn

دین نفسش را فوت کرد: «واسه چی می‌ری دکتر؟» «اممم... می‌خوام بدونم چه مشکلی توی حافظه‌م هست و چه بلایی به سرم اومده.» دین پوزخندی زد و خودش را کمی روی تخت جابه‌جا کرد تا فاصله‌اش را از کاظم بیشتر کند. «آها! بالاخره توام باید به زندگی خودت برسی، دوست‌هات رو پیدا کنی، شاید زن و بچه‌ای چیزی داری.» سپس ملافه را دور خودش پیچید و با بی‌توجهی ساختگی به دست باند پیچی شده‌اش، به سمت مخالف چرخید و پشتش را به کاظم کرد. کاظم با گیجی پرسید: «ناراحت شدی دین؟» فشار شدیدی که ناگهان به دست دین وارد شد باعث شد «آخی» بگوید و دوباره به حالت قبلی روی تخت بیفتد. دوباره پوزخند زد و با لحنی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت و سرد باشد گفت : «نه، به من ربطی نداره.» کاظم آه سوزناکی کشید و او را رصد کرد: «باشه... اگه دستت خیلی درد داره، پاشو بریم دکتر. مشخصه کل شب رو نخوابیدی.» دین خنده کوتاهی کرد و با سر به دست مصدومش اشاره کرد: «فکر می‌کنی این می‌تونه باعث بی‌خوابی من شه؟ انگار پشه گاز گرفته! اصلاً این چیزا در مقابل من عددی نیست.» کاظم برای حفظ غرور او لحنش را نرم‌تر کرد. «نه، منظورم اینه من رو همراهی کنی.» ​دین بیخیال شانه‌اش را بالا انداخت. «باشه، اگه خیلی اصرار داری می‌آم.»
#Supernatural #persian_spn

صبح زود، کاظم از خواب بیدار شد و لباس‌هایش را به تن کرد. تصمیمش را گرفته بود؛ باید به حرف جواد گوش می‌کرد. با اطلاعات جسته‌وگریخته‌ای که از گوگل به دست آورده بود، فهمید باید برای آزمایشات احتمالی ناشتا باشد. قبل از خروج، طبق روال همیشگی به‌آرامی درِ اتاق دینعلی را باز کرد و سرک کشید. این بار کمی طولانی‌تر ایستاد و او را تماشا کرد. از ته دلش دعا کرد که هیچ نقشی توی مرگ آدم نداشته باشد، وگرنه این آخرین باری بود که می‌توانست به دین نگاه کند، قبل از اینکه او چشمانش را از کاسه در بیاورد. دین به پشت دراز کشیده بود و چند ورق مسکن خالی بالای سرش دیده می‌شد که نشان می‌داد تمام شب، دستش اذیتش کرده است. کاظم آهی کشید. شاید بهتر بود برای همیشه برود، قبل از اینکه آسیب بیشتری به او بزند. «تا کی می‌خوای بهم زل بزنی؟» کاظم هول شد و سرش را به در کوبید. «اوه! فکر کردم خوابی.» دین چشم‌های خسته‌اش را باز کرد و به‌سختی کمی خودش را روی تخت بالا کشید. «نظرت درباره احترام به فضای شخصی من چیه؟» کاظم نگاهش را دزدید و با لکنت گفت: «معذرت می‌خوام. ولی این اولین بار بود... دستت چطوره؟» دین پوزخندی زد: «روتین هر صبحت چک کردن اتاقم، به محض باز کردن چشمات و شب‌ها قبل خوابه.» کاظم که انتظار تیزهوشی از جانب او را نداشت، فکش به زمین چسبید و به‌زحمت کلمه‌ها را به هم چسباند تا حرفی زده شده باشد: «چی می‌گی! اصلاً چطور فهمیدی؟» دینعلی سعی کرد روی تختش بنشیند؛ کاظم ناخودآگاه جلو دوید، دست سالم او را گرفت و کمکش کرد: «من توی مرز افغانستان خدمت کردم کاظم! حتی صدای بال زدن یه پشه رو از صد فرسخی می‌فهمم.» کاظم ابروهایش را در هم کشید و زیر لب زمزمه کرد: «مرز افغانستان؟!» دین با تعجب نگاهش کرد: «آره. چطور مگه؟» او جوابی نداد و تمرکزش عمیقاً روی تصاویر نامبهمی بود که در سرش می‌چرخید. دین دوباره سکوت را شکست: «اتفاقی افتاده؟» کاظم با تردید گفت: «دین، من دارم یه چیزهایی از سربازیم به یاد می‌ارم... فکر می‌کنم محل خدمت منم توی مرز بوده.» خستگی در چشم‌های دین جایش را به کنجکاوی داده بود: «شاید عکس‌های سربازیم کمکت کنه. برو توی همون کمد بغلی، آلبومم رو بیار نشونت بدم.» کاظم درِ کمد را باز کرد و آلبوم باریکی را بیرون کشید. کنار تخت نشست و آن را به دین داد. دین چند صفحه را ورق زد تا به عکسی رسید که باعث شد لبخندی محو روی لب‌هایش بنشیند؛ تصویری از بیست‌سالگی‌اش، کنار سرباز جوان دیگری با لباس خاکی و سرهای تراشیده. عکس را به سمت کاظم گرفت: «این روزهای آخر خدمتمونه. نبی بهترین دوستی بود که توی اون برزخ پیدا کردم. یادش بخیر...خاطرات خیلی خوشی با هم داشتیم.» کاظم با دیدن نیشِ بازِ او، عکس را به‌سرعت از دستش قاپید: «چقدر خوش؟» دین خیره به عکس لب زد: «خیلی!» کاظم به عکس نگاه کرد. مرد دستش را روی شانه دین انداخته و او با ظرافت دست روی کمر مرد گذاشته‌بود. دین توی این تصویر ریز نقش، جوان‌تر، لاغرتر و به چشم کاظم زیباتر از همیشه بود. کاظم چشم‌هایش را بست؛ حسی به او می‌گفت دین را قبلاً در چنین حالتی دیده است. نبی اما اهمیت زیادی نداشت؛ چهره‌اش بسیار معمولی و حتی به‌نظر کاظم کریه و بدترکیب بود. در نهایت او نتوانست به حسادتی که از عمق وجودش فوران می‌کرد، غلبه کند و با خنده‌ای عصبی گفت: «چقدر رفیقت بدتیپ بوده! رفیقت بود دیگه دین؟ یه چشمش هم کوره!» دین غرق در خاطرات گذشته، چنان آهی کشید که آتش خشم و حسادت کاظم را شعله‌ورتر کرد: «فراتر از رفیق. اون چشمش رو سرِ من از دست داد!» یک آن دلش می‌خواست عکس را از وسط به دو نیم کند و قسمتی که نبی وجود داشت را بسوزاند: «چرا؟ بس که چشم‌چرونیت رو کرد؟» دین نگاه تندی به او انداخت که باعث شد کاظم خودش را جمع‌وجور کند و زیپ دهانش را بکشد. «چند تا سرباز عوضی می‌خواستن اذیتم کنن و اون ازم دفاع کرد.» «چه اذیتی؟ مگه خودت نمی‌تونستی از پسِ خودت بربیای؟» دین نفسش را فوت کرد: «ولم کن کاظم سرِ صبحی. چیزی یادت اومد اصلاً یا فقط من رو اسکل کردی؟» کاظم توی فکر نبیِ تک‌چشم و میزان علاقه و تعصب دین نسبت به او بود: «باید بیشتر بهش فکر کنم. می‌شه این عکس رو داشته باشم؟» دین عکس را از دستش قاپید، توی آلبوم گذاشت و مثل یک شیء قیمتی پشت بالشتش قایم کرد: «نه! این تنها عکسیه که دارم و نمی‌خوام از دست بدمش.» کاظم برای اولین بار در عمرش پوزخند زد، اما دین کوچک‌ترین اهمیتی نداد. انگار قایقش توی دریایِ نبی غرق شده بود. کاظم نمی‌خواست دین در رویای آن مرد به سر ببرد، بنابراین مجبور شد بخشی از اسرار خود را فاش کند: «می‌خوام برم پیش دکتر.» دین نگاهش کرد: «آها، واسه این سرِ صبحی شال و کلاه کردی؟» کاظم با تعجب به لباس‌هایش نگاه کرد: «شال و کلاه ندارم، کتِ همیشگیمه.»
#Supernatural #persian_spn

پس دینعلی توی سربازی به گرایشش پی برد

★57 کاظم چند تقهٔ کوتاه به در زد و، بی‌آنکه منتظر جواب بماند، وارد اتاق جواد شد. جواد موبایلِ توی دستش را کنار گذاشت و با نگاهش او را تعقیب کرد. کاظم صندلی چوبی را که مقابل کنسول بود، بیرون کشید و نشست. پا روی پا انداخت و دست‌هایش را دور زانویش حلقه کرد. «چرا دروغ گفتی؟» جواد سرش را پایین انداخت و مشغول کندن پوست‌های اضافی دور ناخنش شد. «معذرت می‌خوام، بابا کاظم. می‌خواستم بعد از اون گندی که زدم، یه کاری برات کرده باشم.» کاظم با افسوس سرش را تکان داد. «تو باید یاد بگیری چه حرفی رو کجا بزنی! اول اطلاعات مهم رو دادی به کامران، بعد هم یه دروغ گنده تحویل وراثتی‌ها دادی که گروگان بودی!» جواد لبخند دندان‌نمایی زد. «ولی هیچ‌کدومشون متوجه نشدن. من توی انباری قایم شده بودم.» کاظم نفسش را با ناامیدی بیرون داد. سپس کمی خودش را جلو کشید؛ پایه‌های صندلی چوبی روی پارکت کشیده شد و صدای ناهنجاری ایجاد کرد. «یه چیزی بهت بگم... قول می‌دی به کسی نگی؟» جواد با اشتیاق، تندتند سرش را بالا و پایین کرد. کاظم تن صدایش را پایین آورد و با تردید گفت: «کامران می‌گه من آدم رو کشتم!» با فریادی که جواد به‌طور ناگهانی سر داد، کاظم خودش را روی تخت انداخت و دستش را روی دهان او گذاشت. «خواهش می‌کنم آروم باش! الان اون زن فضول امیرسام، پشت درهای بسته فالگوش ایستاده.» جواد سرش را، احتمالاً به معنای فهمیدن، بالا و پایین کرد. کاظم دستش را برداشت، صاف روی تخت نشست و آه عمیقی کشید. «کاش حداقل دین انقدر باهام مهربون نبود. این‌جوری بدتر دارم عذاب وجدان می‌گیرم و نمی‌تونم واقعیت رو بگم. خدایا، چرا هیچی یادم نمیاد...» جواد دستش را روی دست او گذاشت و با اطمینان خاطر گفت: «من تو رو می‌شناسم. درسته که کارهای بدی کردی، اما هیچ‌وقت یه بی‌گناه رو از قصد آزار ندادی. مطمئنم پشت این کارت یه دلیلی بوده.» کاظم با ناامیدی گفت: «پس توام باور داری که کار من بوده؟» جواد مدتی سکوت کرد و سپس با هیجان گفت: «چرا خودمون دنبال جواب نریم؟» «منظورت چیه؟» «اصلاً تا حالا واسه حافظه‌ت پیش دکتر رفتی؟» کاظم چشم‌هایش را چرخاند. «نه... خب، من پولی نداشتم و درگیر مسائل دینعلی بودم.» جواد طوری روی شانهٔ او کوبید که کاظم تا کمر روی تخت خم شد. «انجامش بده! الان کلی پول داری! اگه می‌ترسی، منم باهات میام.» کاظم سرفه‌ای زد و از جا بلند شد. همراه شدن با جواد نتیجه‌ای جز یک دردسر جدید نداشت. «ممنونم جواد. باید بهش فکر کنم.»
#persian_spn #supernatural

بچه‌ها خوش اومدین بهار خیلی خوشحالم کردی 😭😭😭

👼SPN Family Folder👼 بهترین چنل ها و دیلی ها با محتوای سوپرنچرال🦋 با فوروارد کردن از همدیگه حمایت کنید🤍

دینعلی رو 4 صبح میفرستاد نونوایی حمالی بکنه، اون وقت خودش از 9 شب تا 12 ظهر:
دینعلی رو 4 صبح میفرستاد نونوایی حمالی بکنه، اون وقت خودش از 9 شب تا 12 ظهر:

داستان و یادم رفته باید بشینم از اول بخونم ادامش و بنویس_

دیگه جداً دکتر دین.
دیگه جداً دکتر دین.

11 - Sex With Jensen Ackles - Eärendil (320).mp314.34 MB

بچه‌ها خوش اومدین پارت یک اینجاست و ری‌اکشن دادن بهش اجباریه😍💋✨

الهی بامزهههه با اون کراوات گی اش

کظ صورتییییی 🎀✨🍓
کظ صورتییییی 🎀✨🍓

یه جای فیک دینعلی گفته بود همه مثل دستمال کاغذی ازم استفاده می‌کنن خواستم بگم حالم الان حالشه