_ مستاجر پلاک ۱۱ _
Открыть в Telegram
_آدمکی فرو رفته در غم.غریبه با آدمها و دوست درخت ها. برگهای خیس. سینما و کیارستمیِ عزیز .قهوه. مه و ماه. شجریانِ جان. یک صندلی خالی. هزار فکرِ ناتمام. داستایفسکی. شب. غنچهی مخملی. پری با بالهای توری.کتابهای فراوان.تا همیشه آبی. زندگی و کمی دیوانگی!
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
373
Подписчики
-224 часа
-67 дней
-2630 дней
Архив постов
Oh, sunflowers,
Raise your golden faces to the sky,
Summer is here.
Dear summer,
Please be kind to me,
Then I will love you.
💛🌻✨️
بهار ، من برای تو گریه میکنم من امروز برای تو گریه میکنم
دل تنگت میشم
بهارِ سبز در رگ های من جاری باش و نزار به دلمردگی مبتلا شم
بهارِ عزیزم تکرار شو تکرار شو تکرار شو
دوباره اون لحظات رو برام تکرار کن
دوباره باش دوباره بیا من دلم میخواد بیشتر ادامه داشته باشی
من هنوز از باد بهاری سیراب نشدم من هنوز از دیدن شکوفه ها به جنون مبتلا نشدم
من هنوز سیر نشدم
بهارِ عزیزم ادامه داشته باش
برای من تکرار شو
چشم های من هنوز سر زندگی و طراوت درختان سپیدار رو میخواد
بهارِ من بهارَکَم لطفا نرو بمون
من هنوز رازِ درخت های تبریزی رو پیدا نکردم
من هنوز آبیِ آسمونت رو نقاشی نکردم
بهارِ من نرو بمون و در من ادامه داشته باش!
زنجان رشت قطار نداشت.😔😔
اسنپ هم نمیوفته😔
رفتنی پرنسس همراهمه با هواپیما میریم😔😔
من و زنِ این قصه
من هم مانند او دلبسته ی گل هام.
من هم مانند او به دنبال قطاری ،
من هم مانند او سفر خواهم کرد
به دور دست ها
و دوباره من اینجام
همه چیز هنوز سر جایش است
اتاق ، وسایل هایش ، اردکِ کنجِ میز که مرا نگاه میکند، پنجره ، ماه و تک ستاره اش در همان جای قبلی ، هنگام نشستن به روی تخت دیده می شوند.
آری آری همه چیز سرجایش است.
اما
اما من انگار دیگر من نیستم.
کسی در من عوض شده؟
یا شاید هم چیزی.
آری آری چیزی در من تغییر کرده و کسی به مانند سابق را از بین برده!
ب راستی از بین برده؟
من از بین رفته ام ؟ یا فقط به کناری ، گوشه ای سپرده شدم و من جایم را گرفته.
همه چیز اینجاست
همه چیز مثل قبل است
پس از سال ها و دوباره و هر بار...
اما من
نه!
من دیگر من نیستم
آن گونه می اندیشم؟
نه!
احساساتم چه ؟
ایا عواطف نیز سر جایش مانده؟
گمان کنم که آن هارا ب کناری رانده ام
شاید هم سپرده ام
ب دست باد
ب دست باران
خاطرات را به یاد می اورم
زجر آورست
آن شب دلتنگی
آن مکالمه های تا پنج صبح پای تلفن
آن محالات و خیال بافی ها
او
آن ها
همه ی شان.
همه ی آن آدم ها ی دور و نزدیک
سال هاست کلمات بین من و آدم های زیادی در این اتاق جاری شده.
کلمات را به یاد می آورم
خودم را ب یاد می آورم
دور است.
انچه ک بودم دیگر از من دور است
میخندم
ترسانک است ولی
انچه که هستم را بیشتر دوست دارم
بیشتر دوام می اورد !
ب جز من اما
همع چیز همان است
حتی نگاهِ اردکِ کنجِ میز.
جوجه رو آخر پاییز میشمارن؟
ساری هانی من صبور نیستم و تا آخر بهار بیشتر صبر نمیکنم.
