_ مستاجر پلاک ۱۱ _
Открыть в Telegram
_آدمکی فرو رفته در غم.غریبه با آدمها و دوست درخت ها. برگهای خیس. سینما و کیارستمیِ عزیز .قهوه. مه و ماه. شجریانِ جان. یک صندلی خالی. هزار فکرِ ناتمام. داستایفسکی. شب. غنچهی مخملی. پری با بالهای توری.کتابهای فراوان.تا همیشه آبی. زندگی و کمی دیوانگی!
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
375
Подписчики
-124 часа
-57 дней
-2430 дней
Архив постов
نورِ ماه، بیصدا، چون رؤیایی سپید از شکافِ پنجره میگذرد و آرامآرام زیرِ پوستم ریشه میدواند؛
لحظهای بعد، من در نور جاریام.
در روشنایی نفس میکشم، و قلبِ کوچکِ من از هجومِ این سپیدیِ بیکران به تپشی خاموش میافتد؛
تپشی آکنده از اندوهی شیرین، از شوقی که نامی ندارد.
نجوای فروغ در سرم میپیچد، و واژهها بر سپیدیِ کاغذ یکییکی چشم باز میکنند.
و من هنوز همینجا ایستاده ام
تا زمانی که روحم از انبساط افکار ترک بر دارد
_وهمی شبانه_ ۴ مرداد ۱۴۰۵
_حالا یک چیزی بگو.
+چی؟
_هرچی دوست داری اگر چیزی به ذهنت نمی رسد،برایم کتاب بخوان!
I wanna be a poet, a film maker, a librarian, a cafe owner, a therapist, an architect, a musician on side walks. I wanna sell books on a quite town, but I also wanna dance on the roof tops in a city that never sleeps. I wanna grow my own vegetables. I wanna wear suits in glass buildings. I wanna heal people. I wanna disappear. There is no one version of me that feels complete. Maybe I'm not meant to be one thing. Maybe I'm meant to be unfinished. A collage of everything I ever wanted to be.
