ru
Feedback
ㅤ𝘖​𝘤​𝘵​𝘰​𝘣​𝘦​𝘳​ ​𝘴​𝘬𝘺

ㅤ𝘖​𝘤​𝘵​𝘰​𝘣​𝘦​𝘳​ ​𝘴​𝘬𝘺

Открыть в Telegram

𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾. Bot: @shailyyy12bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
347
Подписчики
+124 часа
-77 дней
+1430 день
Архив постов
Repost from N/a
بعضی شب‌ها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینه‌ای‌ست که هرچه سال‌ها از خودت پنهان کرده‌ای بی‌رحمانه پیش چشمانت می‌آورد. می‌گویند هر انسانی در تاریک‌ترین شب زندگی‌اش به چیزی چنگ می‌زند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچ‌کس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجره‌ی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود می‌گفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آن‌گاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بی‌آنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد. زمین دور بود و اندیشه‌ی من بر چهره‌ی مواج آب‌ها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موج‌های دریا ناشی می‌شود و تمامی بدن آن را به یاد می‌سپارد. با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشه‌ای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟ ای موج‌ها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده می‌شود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزش‌های حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟ پژواک باد قوی‌تر شد و صدای برخورد موج‌ها به پهلوی کشتی به گوش می‌خورد؛ سینه‌ام با تپش کشتی هماهنگ شده بود‌. مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم. دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمی‌دانستم این خاموشی از بیرون می‌آید یا از درون من سرچشمه می‌گیرد. هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده می‌شد چیزی را در من می‌لرزاند؛ چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موج‌ها یکی پس از دیگری پایه‌های وجودم را فرو می‌ریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آن‌ها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ می‌دیدم چگونه بخش‌هایی از من بی‌صدا در تاریکی گم می‌شود. با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو می‌ریختند؛ بی‌آنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم. من از درون برهنه می‌شدم؛ انگار دریا می‌خواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛ به جایی که دیگر هیچ پرده‌ای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخم‌هایم خون می‌گریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطه‌ی درد آشکار گردد. دریا می‌خواست مرا به نقطه‌ی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل. جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتی‌ای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد می‌زند اما شنونده‌ای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهره‌ی موج کوبیده می‌شود؛ و من می‌بینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم می‌شود. گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمی‌خواست تسلیم خواست دریا شود. با هر موج اندکی بیشتر خم می‌شد اما نمی‌شکست؛ گویی در نبردی میان اراده‌ی انسان و بی‌رحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزه‌ای که نمی‌دانست برای چه می‌جنگد؛ تنها می‌دانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد. و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این می‌اندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست می‌رود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمی‌داند می‌جنگد. شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه می‌دارد؛ همین تقلا برای چیزی بی‌نام. چیزی که لمس نمی‌شود؛ اما آن‌قدر واقعی‌ست که انسان را از دل طوفان عبور می‌دهد. انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشته‌ای‌ست که انسان را به خودش بند می‌کند. طنابی نامرئی که نمی‌گذارد در میان موج‌ها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمی‌دانیم باز هم ما را از سقوط باز می‌دارد. شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موج‌ها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمی‌شود.
این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحه‌ای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.

Repost from N/a
sticker.webp0.00 KB

«از خویشتن به کجا پناه برم، وقتی هر بار که می‌گریزم، ردّ پای من است که تا اعماقِ روحم دنبالم می‌آید؛ انگار جنایتکاری خاموش، شب‌به‌شب، تکه‌ای از جانم را به دارِ فراموشی می‌سپارم.»

فور بزنید + تاس بندازید و یه کلمه بگید.
زوج اومدی آیدی بذارید لاس بزنم
فرد اومد شعر مینویسم
جوین باشید

⋆˙ problem ‌. couple: yumajo, kuma, harumaki ─ ناکاکیتا یوما، یه کارکن ساده توی هتل پنج ستاره‌ی توکیوـئه ولی چی می‌شه وقتی آس
 ⋆˙ problem ‌. couple: yumajo, kuma, harumaki
─ ناکاکیتا یوما، یه کارکن ساده توی هتل پنج ستاره‌ی توکیوـئه ولی چی می‌شه وقتی آساکورا جو که یه استودیوی بزرگ موسیقی داره برای چند روز توی اون هتل می‌مونه و یوما بالاخره تصمیم می‌گیره بهش اعتراف بکنه ولی جو یه مشکل داره و کی باعث اون مشکل شده؟
#au #part4

Repost from N/a
𖡡∙#𝑴𝒖𝒔𝒊𝒄∙𖡡 ∙˚✧┈‌◠◡◠◡◠┈‌✧ ⋆┈◠◡◠◡◠┈‌⋆  ִֶָ𖢇 #𝑰𝒛𝒏𝒂 𖢇  ִֶָ  
@sunoo_deonno

Repost from N/a
┈◡◠◡┈✵˚∙ ⋆ ✯ ִֶָ 𝑨𝒘𝒂𝒍𝒚 ִֶָ✯ ⋆ ∙˚✵┈◡◠◡┈ 𝓛𝓸𝓿𝓮, 𝓵𝓸𝓿𝓮, 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓦𝓱𝓪𝓽 𝓲𝓼 𝓵𝓸𝓿𝓮? 𝓦𝓱𝔂 𝓭𝓸𝓮𝓼 𝓲𝓽 𝓯𝓮𝓮�
+3
┈◡◠◡┈✵˚∙ ⋆ ✯  ִֶָ 𝑨𝒘𝒂𝒍𝒚  ִֶָ✯ ⋆ ∙˚✵┈◡◠◡┈
𝓛𝓸𝓿𝓮, 𝓵𝓸𝓿𝓮, 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓦𝓱𝓪𝓽 𝓲𝓼 𝓵𝓸𝓿𝓮? 𝓦𝓱𝔂 𝓭𝓸𝓮𝓼 𝓲𝓽 𝓯𝓮𝓮𝓵 𝓼𝓸 𝓭𝓾𝓵𝓵? 𝓞𝓱 𝓘'𝓶 𝓼𝓲𝓬𝓴 𝓸𝓯 𝔀𝓪𝓲𝓽𝓲𝓷𝓰 𝓯𝓸𝓻 𝓷𝓮𝔀 𝓽𝓸𝓶𝓸𝓻𝓻𝓸𝔀 𝓢𝓲𝓬𝓴 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓪𝔂 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓽𝓱𝓲𝓷𝓰𝓼 𝓰𝓸 𝓓𝓸𝓷'𝓽, 𝓭𝓸𝓷'𝓽, 𝓭𝓸𝓷'𝓽 𝓰𝓲𝓿𝓮 𝓲𝓷 𝓘𝓷𝓽𝓸 𝓽𝓱𝓮 𝓿𝓸𝓲𝓭 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓼𝓽𝓸𝓻𝓶 𝓝𝓸𝔀 𝓽𝓪𝓴𝓲𝓷𝓰 𝓫𝓪𝓬𝓴 𝓬𝓸𝓷𝓽𝓻𝓸𝓵 𝓜𝓸𝓿𝓲𝓷𝓰 𝓸𝓷, 𝓫𝓾𝓽 𝓘'𝓵𝓵 𝓐𝓵𝔀𝓪𝔂𝓼 𝓬𝓱𝓮𝓻𝓲𝓼𝓱 𝓽𝓱𝓮 𝓽𝓱𝓻𝓲𝓵𝓵

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤпринцㅤ𔓨 ﹙𝗁ı𝗀𝗁 𝗊𝗎𝖺𝗅ı𝗍𝗒﹚‌  ? ? ㅤㅤㅤ𝖽𝖾𝗏 ' ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹫ 𝗋ı𝖽𝖾 𝗈𝗋 𝖿*𝖼𝗄  ‌ ¡ ¡

Repost from N/a
ᴼⁿˡʸ ᴵ ʷʳⁱᵗᵉ ᵗʰᵉ ˡᵃʷ ᵃⁿᵈ ʸᵒᵘ ⁱᵐᵖˡᵉᵐᵉⁿᵗ ⁱᵗ.