ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Leila.Psychotherapist

Leila.Psychotherapist

Открыть в Telegram

لیلا ثابت روان‌درمانگر،مشاور تخصصی رابطه‌عاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : ‎@Leila7560

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
2 743
Подписчики
-624 часа
-347 дней
-15430 дней
Архив постов
گاهی آن‌قدر درگیرِ زمین زدنِ دیگری می‌شویم که فراموش می‌کنیم خودمان هم روی همان زمینی ایستاده‌ایم که او ایستاده است. گاهی می‌خواهیم کسی را کوچک کنیم، شکستش بدهیم، تحقیرش کنیم، از رابطه حذفش کنیم یا کاری کنیم احساس ناتوانی کند؛ اما در این میان، چیزی را نمی‌بینیم: هر رفتاری که برای دیگری ایجاد می‌کنیم، لزوماً فقط بر دیگری اثر نمی‌گذارد؛ بخشی از آن به خود ما هم برمی‌گردد. آدمی که دائماً در حال رقابت، تخریب، کنترل یا انتقام است، کم‌کم خودش هم در همان فضای روانی زندگی می‌کند؛ در فضای خشم، ناامنی، مقایسه و تهدید. و این فقط یک مسئله اخلاقی نیست؛ یک مسئله روان‌شناختی است. وقتی ارزشمندیِ خودمان را در شکست خوردن دیگری تعریف می‌کنیم، آرامش ما هم به موفقیت یا شکست او وابسته می‌شود. اگر او زمین بخورد، برای لحظه‌ای احساس قدرت می‌کنیم؛ اگر رشد کند، احساس تهدید می‌کنیم؛ اگر دیده شود، احساس نادیده گرفته شدن می‌کنیم. یعنی به‌جای اینکه روی مسیر خودمان بایستیم، زندگی روانی‌مان را به دیگری گره زده‌ایم. گاهی لازم است از خودمان بپرسیم: من واقعاً می‌خواهم رشد کنم، یا فقط می‌خواهم دیگری رشد نکند؟ این دو، شبیه هم نیستند. رشد کردن یعنی ساختن جایگاه خودت. اما زمین زدن دیگری یعنی تلاش برای ساختن احساس ارزشمندی از ویران کردن جایگاه او. و شاید بلوغ روانی از جایی شروع می‌شود که بفهمیم: برای بالا رفتن، لازم نیست کسی را پایین بکشیم. اگر کسی قرار است از زندگی ما کنار برود، می‌توانیم مرز بگذاریم؛ اگر رفتاری آسیب‌زننده است، می‌توانیم مقابله کنیم؛ اگر رابطه‌ای ناسالم است، می‌توانیم ترک کنیم. اما دفاع از خود با تخریب دیگری یکی نیست. گاهی قوی‌ترین حرکت این است که دست از هل دادن برداریم و حواسمان را به جای پای خودمان برگردانیم. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

نباید کودک را طوری تربیت کنیم که عزت‌نفسش وابسته به زیبایی، محبوبیت، هوش، امتیازش در بازی بیسبال یا عملکردش در مدرسه باشد. می‌توانیم نوعی از عزت‌نفس را به فرزندانمان بدهیم که بسیار مستحکم‌تر و حقیقی‌تر از عزت‌نفسی است که با دنباله‌روی از روندها و هنجارهای فرهنگی به دست می‌آید. ما نباید بگذاریم که کودک فکر کند این چیزها روی احساسمان به او تأثیر می‌گذارند. #گبور_مته @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : خشم همیشه دشمن تو نیست. گاهی خشم دارد به تو می‌گوید: «اینجا چیزی برای من مهم بوده و نادیده گرفته شده.» ممکن است پشت خشم، ترس، غم، احساس بی‌عدالتی یا یک نیاز برآورده‌نشده وجود داشته باشد. قرار نیست هر چیزی که عصبانی‌ات می‌کند را سر دیگران خالی کنی؛ اما قرار هم نیست خشم خودت را انکار کنی. گاهی لازم است به جای پرسیدن «چطور عصبانی نباشم؟»، بپرسی «خشم من می‌خواهد چه چیزی را به من نشان بدهد؟» لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

شرم با احساس گناه فرق دارد. گناه می‌گوید «من کار اشتباهی کردم»؛ شرم می‌گوید «یک جای وجود من اشتباه است». وقتی شرم عمیق باشد، حتی یک اشتباه کوچک می‌تواند تبدیل شود به حمله‌ای علیه تمامیتِ خود. به همین دلیل بعضی آدم‌ها بعد از یک خطا به جای اصلاح کردن، پنهان می‌شوند، دفاع می‌کنند یا رابطه را ترک می‌کنند؛ چون مسئله دیگر فقط یک رفتار نیست، بلکه ارزشمندیِ خودشان زیر سؤال رفته است. شفای شرم از جایی آغاز می‌شود که بتوانیم اشتباه‌هایمان را ببینیم، مسئولیتشان را بپذیریم و در عین حال باور کنیم که «من می‌توانم اشتباه کرده باشم، بدون اینکه خودِ من یک اشتباه باشم.» لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

گاهی فکر می‌کنیم اگر هر روز یک جمله‌ی مثبت را تکرار کنیم، اگر روی دیوار بنویسیم «باور کن»، اگر به خودمان بگوییم «من می‌توانم»، پس بالاخره باورش خواهیم کرد. اما باور، فقط یک فکر نیست. باور چیزی است که در طول زمان، از ترکیبِ فکر، تجربه، رفتار و رابطه با خودمان ساخته می‌شود. ممکن است بارها به خودت بگویی: «من ارزشمندم» اما اگر هر بار که کسی تو را نادیده می‌گیرد، خودت را کوچک کنی، اگر برای پذیرفته‌شدن از نیازهایت بگذری، اگر مرزهایت را کنار بگذاری، بدن و روان تو پیام دیگری دریافت می‌کنند. پیامی شبیه این: «ارزش من به تأیید دیگران وابسته است.» به همین دلیل، تغییر باورهای عمیق معمولاً فقط با مثبت‌اندیشی اتفاق نمی‌افتد. ما به تجربه‌های تازه نیاز داریم. وقتی یک‌بار «نه» می‌گویی و رابطه‌ای را از دست نمی‌دهی، وقتی اشتباه می‌کنی و یاد می‌گیری که هنوز دوست‌داشتنی هستی، وقتی مرز می‌گذاری و می‌بینی دنیا فرو نمی‌ریزد، وقتی کاری را که از آن می‌ترسیدی، قدم‌به‌قدم انجام می‌دهی... کم‌کم یک تجربه‌ی جدید در روانت ثبت می‌شود: «شاید من واقعاً بتوانم.» «شاید لازم نیست برای دوست‌داشتنی بودن، خودم را حذف کنم.» «شاید امنیت فقط بیرون از من نیست.» و اینجاست که باور، از یک جمله روی دیوار به یک تجربه‌ی زیسته درون ما تبدیل می‌شود. شاید بعضی از باورهایی که امروز درباره‌ی خودت داری، اصلاً «حقیقت» نباشند؛ بلکه نتیجه‌ی سال‌ها تجربه، رابطه، ترس و تکرار باشند. و اگر یاد گرفته شده‌اند، می‌توانند به‌تدریج بازنویسی شوند. نه با اجبار به مثبت فکر کردن؛ بلکه با ساختن تجربه‌های تازه‌ای که به روانت نشان دهند: «این بار، داستان می‌تواند جور دیگری پیش برود.» لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

بخشش ممکن است پیچیده باشد، زیرا ماهیتی احساسی دارد؛ اما این مراحل می‌تواند کمک کند کمی آگاهانه‌تر به مسئله نگاه کنیم: - جدا کردن عمل از فرد : هرگز آنچه را می‌شود ناشی از حماقت دانست، به پای سوءنیت آن‌ها ننویسید. - درک انگیزه‌ی فرد : بیشتر کسانی که به نظر می‌رسد از آزار دیگران لذت می‌برند، سعی دارند درد خودشان را جبران کنند. - یکدلی : سخت‌ترین بخش؛ سعی کنید افراد را موجوداتی چندبُعدی و پیچیده ببینید. در این صورت، آن اشتباه صرفاً بخش کوچکی از شخصیت او خواهد بود. - تعیین حد و مرزها سؤال اصلی: می‌خواهم این فرد تا چه حد در زندگی من نقش داشته باشد؟ - رها کردن وابستگی احساسی : این حس خشم و تنفر که شما را به او گره زده را رها کنید؛ این احساسات فقط باعث برانگیختگی شما خواهد شد. #مارک_منسن @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : اگر برای هر تصمیمی نیاز داری کسی تأییدت کند، شاید مسئله فقط «نظر دیگران» نباشد. ممکن است سال‌ها یاد گرفته باشی که به قضاوت خودت اعتماد نکنی. برای همین قبل از اینکه بپرسی «درست انجامش دادم؟»، دنبال این می‌گردی که کسی بگوید «آره، کارت درست بود.» رشد یعنی کم‌کم بتوانی نظر دیگران را بشنوی، بدون اینکه اختیار زندگی‌ات را به آنها بسپاری. گاهی بالغ شدن یعنی یاد بگیری خودت هم برای خودت یک مرجع قابل اعتماد باشی. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

کمال‌گرایی همیشه از میل به بهترین بودن نمی‌آید؛ گاهی از ترسِ کافی نبودن می‌آید. آدم کمال‌گرا ممکن است ساعت‌ها تلاش کند، نه چون از مسیر لذت می‌برد، بلکه چون در اعماق وجودش باور دارد اگر اشتباه کند، ارزشش کم می‌شود. برای همین موفقیت هم الزاماً آرامش نمی‌آورد؛ چون همیشه استاندارد تازه‌ای برای رسیدن وجود دارد. شاید یکی از مهم‌ترین قدم‌های رشد این باشد که بتوانیم بین «می‌خواهم بهتر شوم» و «باید کامل باشم تا ارزشمند باشم» تفاوت بگذاریم. اولی از رشد می‌آید، دومی از ترس. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

اژدهای کوچک گفت: «خب گذشته هم مهمه.» پاندای بزرگ گفت: «گذشته مثل داستانیه که به ما می‌گه چطوری به جای الانمون رسیدیم، ولی تو می‌تونی همین الان هم دست‌به‌کار بشی و یه داستان جدید بنویسی.» #جیمز_نوربری @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : ارزش تو با میزان توجهی که دیگران به تو می‌کنند تعیین نمی‌شود. اگر کسی تو را انتخاب نکرد، به این معنا نیست که انتخاب‌نشدنی هستی. اگر رابطه‌ای تمام شد، به این معنا نیست که دوست‌داشتنی نبوده‌ای. گاهی آدم‌ها ظرفیت دیدن، دوست داشتن یا ماندن ندارند؛ و این لزوماً چیزی درباره‌ی ارزش تو نمی‌گوید. خودارزشمندی یعنی کم‌کم یاد بگیری ارزش خودت را در دست دیگران ندانی. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

گاهی چیزی که ما اسمش را «شخصیت من» می‌گذاریم، مجموعه‌ای از سازگاری‌هایی است که زمانی برای زنده ماندن، پذیرفته شدن یا کمتر آسیب دیدن یاد گرفته‌ایم. کودکی که همیشه ساکت بوده، ممکن است امروز فکر کند آدم آرامی است؛ کسی که همیشه دیگران را راضی کرده، ممکن است تصور کند ذاتاً آدم مهربانی است؛ و کسی که هیچ‌وقت کمک نخواسته، شاید خودش را مستقل بداند. خودشناسی از جایی عمیق‌تر شروع می‌شود: از پرسیدن اینکه «اگر دیگر مجبور نبودم برای دوست داشته شدن، امنیت یا تأیید دیگران این‌طور رفتار کنم، واقعاً چه کسی می‌بودم؟» گاهی رشد، ساختن یک «خودِ جدید» نیست؛ کنار گذاشتن چیزهایی است که هرگز انتخابشان نکرده بودیم. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

برای توضیحات و ثبت‌نام در دایرکت در خدمتتون هستم،... @LeilaPsychotherapist
برای توضیحات و ثبت‌نام در دایرکت در خدمتتون هستم،... @LeilaPsychotherapist

وقتی ترس تصمیم می‌گیرد، نه تو… خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم اگر از چیزی می‌ترسیم، حتماً یعنی آن چیز برای ما مناسب نیست. اما همیشه این‌طور نیست. مغز انسان به‌طور طبیعی به سمت چیزهای آشنا، قابل پیش‌بینی و قابل کنترل کشیده می‌شود؛ حتی اگر آن چیز آشنا، دیگر برای ما خوب نباشد. برای همین است که گاهی ماندن در یک رابطه‌ی فرساینده، ادامه دادن یک شغل نامناسب، تکرار یک الگوی قدیمی، یا حتی نرفتن به سمت چیزی که واقعاً می‌خواهیم، برایمان از «تغییر» امن‌تر به نظر می‌رسد. چون مغز همیشه نمی‌پرسد: «چه چیزی برای من بهتر است؟» گاهی فقط می‌پرسد: «چه چیزی را می‌شناسم و می‌توانم پیش‌بینی کنم؟» و اینجاست که ترس می‌تواند خیلی ظریف وارد زندگی ما شود. ترس از شکست، ترس از قضاوت شدن، ترس از طرد شدن، ترس از اشتباه کردن، ترس از ناشناخته‌ها… و کم‌کم به جای اینکه فقط یک احساس باشد، تبدیل می‌شود به فرمانده تصمیم‌های ما. اما یک نکته‌ی مهم وجود دارد: احساس ترس لزوماً به معنای وجود خطر نیست. گاهی ترس فقط دارد می‌گوید: «این برای من ناآشناست.» و ناآشنا بودن، با خطرناک بودن یکی نیست. بلوغ روانی شاید از جایی شروع می‌شود که بتوانیم بین این دو تفاوت بگذاریم: آیا واقعاً در خطرم؟ یا فقط دارم از چیزی می‌ترسم که هنوز تجربه‌اش نکرده‌ام؟ قرار نیست ترس را حذف کنیم. قرار نیست بی‌محابا وارد هر موقعیت ناشناخته‌ای شویم. قرار است یاد بگیریم ترس را بشنویم، اما لزوماً از آن اطاعت نکنیم. گاهی شجاعت یعنی با وجود ترس، یک قدم کوچک به سمت چیزی برداری که می‌دانی برای رشدت لازم است. چون امنیت واقعی همیشه در «همان‌جا ماندن» نیست. گاهی امنیت واقعی زمانی ساخته می‌شود که کم‌کم به خودت یاد می‌دهی: «حتی اگر همه‌چیز قابل پیش‌بینی نباشد، من می‌توانم از خودم مراقبت کنم.» و شاید این همان نقطه‌ای باشد که ترس، از یک زندان به یک پیام تبدیل می‌شود. از خودت بپرس: این روزها کدام تصمیم زندگی‌ام را ترس می‌گیرد، نه انتخاب آگاهانه‌ی من؟ لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

شما در جای مناسبِ خود قرار دارید، همین حالا، درست همانطور که هستید... اگر شما بتوانید در مکانی که الان در آن هستید، خوشحال و آرام باشید، ناگهان متوجه خواهید شد که شرایط به نفع شما تغییر خواهد کرد ... الگوهای کارمایی شروع به از بین رفتن میکند و شما شروع به بیدار شدن میکنید... در ابتدا ممکن است تدریجی باشد، متوجه میشوید که چیزهایی که قبلاً شما را اذیت میکرد، دیگر اذیت نمیکند‌.. متوجه میشوید درگیریهایی که قبلاً داشتید متوقف میشوند و دیگر وجود ندارند، زیرا شما متوقف شده اید... #رابرت_آدامز @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : گاهی جذب شدن شدید به یک نفر، الزاماً نشانه‌ی مناسب بودن او برای ما نیست. ممکن است چیزی در رفتار او آشنا باشد؛ حتی اگر آن آشنایی دردناک باشد. آدم گاهی به چیزی که برایش آشناست، بیشتر از چیزی که برایش سالم است کشش پیدا می‌کند. پس فقط نپرس: «چقدر دوستش دارم؟» بپرس: «کنار این آدم، چه نسخه‌ای از خودم می‌شوم؟» لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

اضطراب اغلب ما را به آینده‌ای می‌برد که هنوز اتفاق نیفتاده است. ذهن می‌خواهد با پیش‌بینی همه خطرهای ممکن، احساس امنیت ایجاد کند؛ اما paradox ماجرا اینجاست که هرچه بیشتر تلاش می‌کنیم آینده را کنترل کنیم، بیشتر در آن گرفتار می‌شویم. شاید آرامش همیشه از پیدا کردن پاسخ نیاید. گاهی از پذیرفتن این واقعیت می‌آید که همه چیز را نمی‌توانیم پیش‌بینی کنیم، همه آدم‌ها را نمی‌توانیم کنترل کنیم و همه اتفاق‌ها را نمی‌توانیم تغییر دهیم. اما می‌توانیم یاد بگیریم در میان نادانسته‌ها، کنار خودمان بمانیم. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

کودکی که دعوای والدینش را می‌بیند، فقط صدای بلند نمی‌شنود؛ گاهی دارد معنای «رابطه» را یاد می‌گیرد. کودک هنوز ابزار روانی لازم برای این تفکیک را ندارد که بگوید: «مامان و بابا با هم اختلاف دارند، اما من امنم.» «آن‌ها عصبانی‌اند، اما هنوز رابطه‌شان پابرجاست.» «این تعارض بین خودشان است و مسئولیتش با من نیست.» برای همین، وقتی کودک بارها شاهد تعارض‌های شدید، تحقیر، تهدید، قهرهای طولانی، ترک کردن، یا دعواهای غیرقابل‌پیش‌بینی است، ممکن است مغزش به یک نتیجه‌ی ساده اما عمیق برسد: رابطه یعنی جایی که باید همیشه مراقب باشی تا از دست نروی. و این تجربه می‌تواند بعدها خودش را در رابطه‌های عاطفی نشان دهد. در بزرگسالی ممکن است کسی از کوچک‌ترین اختلاف بترسد و فوراً عقب‌نشینی کند؛ یا آن‌قدر برای حفظ رابطه کوتاه بیاید که خودش را فراموش کند؛ یا با کمی فاصله، فوراً احساس ترک‌شدن کند؛ و حتی گاهی جذب رابطه‌هایی شود که پر از تنش و بی‌ثباتی‌اند. نه لزوماً به این دلیل که «عشق سالم را نمی‌شناسد»، بلکه چون مغز انسان معمولاً به چیزی که آشناست، سریع‌تر از چیزی که سالم است پاسخ می‌دهد. اما اینجا یک تفاوت بسیار مهم وجود دارد: قرار نیست والدین هیچ‌وقت با هم اختلاف نداشته باشند. اتفاقاً کودک می‌تواند از دیدن یک اختلاف سالم، چیزهای بسیار ارزشمندی یاد بگیرد: اینکه می‌شود مخالف بود و همچنان محترم ماند. می‌شود عصبانی بود و تحقیر نکرد. می‌شود فاصله گرفت و تهدید به ترک نکرد. می‌شود اشتباه کرد و عذرخواهی کرد. می‌شود رابطه ترک بردارد و دوباره ترمیم شود. این بخش شاید از خودِ دعوا مهم‌تر باشد: ترمیم. وقتی کودک می‌بیند والدین بعد از تعارض دوباره گفت‌وگو می‌کنند، مسئولیت رفتار خودشان را می‌پذیرند و رابطه را ترمیم می‌کنند، مغزش پیام متفاوتی دریافت می‌کند: «تعارض یعنی رابطه سخت شده؛ نه اینکه رابطه تمام شده.» و این یکی از مهم‌ترین درس‌هایی است که یک کودک می‌تواند برای آینده‌ی عاطفی خودش با خود ببرد. پس مسئله این نیست که خانه‌ای بسازیم که در آن هیچ اختلافی وجود ندارد. مسئله این است که خانه‌ای بسازیم که در آن کودک مجبور نباشد هزینه‌ی اختلاف بزرگسالان را با امنیت روانی خودش پرداخت کند. کودک نباید داور باشد. نباید میانجی باشد. نباید رازدار یکی از والدین باشد. نباید خودش را مقصر بداند. و مهم‌تر از همه، نباید احساس کند برای حفظ خانواده باید خودش را تغییر دهد. کودک قرار نیست رابطه‌ی والدینش را نجات دهد. او فقط باید فرصت داشته باشد کودک بماند. و شاید یکی از عمیق‌ترین مسئولیت‌های ما به‌عنوان والد این باشد: نه اینکه به کودک نشان بدهیم «ما هرگز دعوا نمی‌کنیم»، بلکه نشان بدهیم: «حتی وقتی بین ما اختلافی پیش می‌آید، رابطه، احترام و امنیت می‌توانند دوباره ساخته شوند.» چون کودک فقط خاطره‌ی دعواهای ما را با خودش به بزرگسالی نمی‌برد؛ گاهی تعریفی را که از رابطه در ذهن و بدنش ساخته‌ایم، با خودش می‌برد. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

نسل‌ها همچون جعبه‌های تودرتو هستند: در دل خشونت مادرم جعبه‌ای خواهید یافت که خشم پدربزرگم را در بر دارد و اگر آن جعبه را هم باز کنید، (نمی‌دانم، اما شاید) جعبه‌ی دیگری خواهید یافت که انرژیِ سیاه مرموز دیگری درونش نهفته است. داستان‌هایی تودرتو که در زمان، عقب می‌روند. #گبور_مته @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : اگر مدتی است حوصله‌ی هیچ‌چیز را نداری، شاید همیشه مشکل از «بی‌انگیزگی» نباشد. گاهی روان تو مدت‌ها بیشتر از ظرفیتی که داشته، بار کشیده است. وقتی مدت زیادی در حالت فشار و بقا زندگی می‌کنیم، حتی چیزهایی که قبلاً دوست داشتیم هم ممکن است دیگر خوشحالمان نکنند. قبل از اینکه خودت را تنبل یا بی‌اراده بنامی، ببین چقدر خسته‌ای. گاهی چیزی که به آن نیاز داری فشار بیشتر نیست؛ فرصت نفس کشیدن است. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

مرز گذاشتن یعنی تصمیم بگیری با خودت چه رفتاری را می‌پذیری و در برابر چه رفتاری چه واکنشی نشان می‌دهی؛ نه اینکه دیگری را مجبور کنی مطابق خواسته تو رفتار کند. اگر کسی به تو بی‌احترامی می‌کند، مرز سالم این نیست که بگویی «تو حق نداری با من این‌طور حرف بزنی» و بعد منتظر تغییر او بمانی. مرز یعنی بدانی اگر این رفتار ادامه پیدا کند، تو چه خواهی کرد. مرز واقعی از جایی متولد می‌شود که مسئولیت زندگی خودت را به دیگری واگذار نمی‌کنی. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist