Muffin
Открыть в Telegram
195
Подписчики
Нет данных24 часа
-77 дней
-5130 дней
Архив постов
196
Repost from N/a
_ به نظرت چرا آدما به زندگی ادامه میدن؟ _ شاید به خاطر رویاهاشون. _ ولی اونایی که رویایی ندارن چی؟ _ شاید منتظرن یه روز رویایی پیدا کنن. _ و اگه هیچوقت پیدا نکردن؟ _ نمیدونم. _ عشق چطور؟ _ عشق؟ _ آره. شاید آدمها به خاطر کسی که دوستش دارن ادامه میدن. _ عشق چیزی نیست که همه پیداش کنن. _ پس امید. _ امید هم همیشه سراغ آدم نمیاد. _ خانواده؟ _ همه خانوادهای ندارن که بخوان به خاطرش ادامه بدن. _ دوستها؟ _ بعضیهاشون میان و میرن. بعضیها هم یه روز اونقدر دور میشن که حتی خاطرهشون هم غریبه به نظر میاد. _ پس چی میمونه؟ _ نمیدونم. _ یعنی واقعاً هیچ دلیلی وجود نداره؟ _ شاید دلیلش این نیست که چیزی داریم که به خاطرش زندگی کنیم. _ پس چیه؟ _ شاید فقط هنوز چیزی پیدا نکردیم که نبودنش رو باور کنیم. _ این خیلی شبیه جواب نیست. _ چون سؤال تو هم جواب سادهای نداره. _ یعنی ممکنه آدم فقط ادامه بده، بدون اینکه بدونه چرا؟ _ فکر کنم خیلیها همین کارو میکنن. _ پس تمام این سالها... همهی این صبحهایی که بیدار شدیم، همهی شبهایی که خوابیدیم، همهی راههایی که رفتیم، همهش فقط ادامه دادن بوده؟ _ شاید. _ چه زندگی عجیبی. _ زندگی عجیب نیست. ما زیادی عادت کردیم ازش جواب بخوایم. _ و اگه یه روز جوابش رو پیدا کنیم؟ _ احتمالاً سؤال بعدی شروع میشه. _ تو خودت چرا ادامه میدی؟ _ نمیدونم. _ حتی یه دلیل کوچیک هم نداری؟ _ چرا. _ چیه؟ _ کنجکاوم ببینم فردا چه شکلیه. _ همین؟ _ فعلاً همین. _ عجیبه... فکر میکردم باید دلیل بزرگتری داشته باشی. _ شاید آدم برای ادامه دادن همیشه به دلیل بزرگی احتیاج نداره. گاهی یه چیز خیلی کوچیک کافیه؛ یه کتاب که هنوز تمومش نکردی، یه آهنگ که هنوز کامل گوش ندادی، یه جایی که هنوز ندیدی، یا حتی سؤالی که هنوز جوابش رو پیدا نکردی. _ یعنی ممکنه همین چیزای کوچیک آدمو نگه دارن؟ _ شاید. _ و اگه یه روز هیچکدومشون مهم نبودن؟ _ اون موقع باید دوباره دنبال یه چیز کوچیک گشت. _ و اگه پیدا نشد؟ _ باز هم نمیدونم. _ تو خیلی میگی 'نمیدونم'. _ چون بعضی سؤالها رو نباید با جوابهای قشنگ خراب کرد. _ پس چرا هنوز ازم پرسیدی؟ _ چون شاید تو چیزی بدونی که من نمیدونم. _ و اگه منم ندونم؟ _ پس حداقل دونفریم که نمیدونیم.
Thoughts of my mind
196
ثانیهها میگذرند؛ بیآنکه ما حتی فرصت کنیم بفهمیم دقیقا چه بر سر زندگیمان میآید. عقربههای ساعت بیوقفه حرکت میکنند و ما نمیتوانیم جلوی گذشتنشان را بگیریم. فقط زمان است که میگذرد؛ درست مثل تیکتاک ثانیهشمار.
اما شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که زمان منتظر هیچکس نمیماند. عقربهها میچرخند و ما، میان تمام چیزهایی که نمیتوانیم تغییر دهیم، هنوز دنبال لحظهای هستیم که بتوانیم کمی سبکتر نفس بکشیم؛ کمی آزادتر باشیم و بالاخره طعم واقعی خوشحالی و زندگی را بچشیم.
196
خیلی ناعادلانست که من برای چیزی باید بجنگم که بقیه نجنگیده دارنش و جنگیدن من حتی تضمین موفقیتم هم نیست
