نِدایمآه.
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
171
Подписчики
Нет данных24 часа
-187 дней
-4830 дней
Архив постов
171
زیبایییکخواب.«تابش نور خورشید که با شدت دست نوازش بر روی پوستم میکشد، آنجا لذتبخش است؛ هر از گاهی نسیم خنکی از سوی روبهرو میآید. نوای زیبای مردانی که در هر کنار، در حال خواندن نوحهی عشق هستند، به گوش میرسد. همانطور که راه میروم، ناگهان کودکی زخمی را میبینم؛ کودکی زیبارو با لبخندی که در گوشهاش اشکهایش نشسته است. زبانش را نمیدانم؛ ولی گویی با چشمانمان با یکدیگر سخن میگوییم. عجیب است، گویی او را جایی دیدهام. گویی… نمیدانم. دستان نرمش را میگیرم و او را در آغوش میکشم؛ صدای نبضش را میشنوم که نگرانی را فریاد میزند. با سختی از او سراغ پدر و مادرش را میگیرم، گویی نمیتواند بشنود و حتی سخن بگوید. او را میان موکبها میچرخانم؛ شاید کسی را پیدا کنم که از خون این کودک باشد. چه حس غریبی… ناگهان به پشت سرم نگاه میکنم و میبینم آری، من هم گم شدهام! اما نگران نیستم؛ نمیدانم چرا، گویی آن کودک مراقب من بود. همانطور که میگذریم، کودک شروع به اشاره کردن میکند. به روبهرو اشاره میکند؛ گویی چیزی را آنجا میبیند. با هم ساعتها پیادهروی کردیم تا رسیدیم. ماه بر روی زمین! نمیدانم چه بگویم؛ گونههایم خیس شد. گویی باران در چشمان من آمده بود. کودکی که تا آن لحظه نوایش را نشنیده بودم، نامی را گفت که قلب مرا وادار کرد تا از شدت غمی زیبا، از خواب بیدار شوم: حسین.»
171
Repost from بهار
انقدری که ترقوه، رگ، تهریش؛، چال لپ و... مد کردین
یکمم تعهد و اخلاق و شعور و احترام رو مد کنید.
171
آقای محمود کریمی
سال ۱۴۰۴ وقتی ناراحت بودی که نتونستی دهه اول بری کربلا و ناگهان روبروی آقا ای ایران خدایی و خوندی و اکنون که ما میشنویم تازه ترکیب غم و ذوق و تو صداتون میبینیم .
غم نرفتن کربلا و ذوق دیدار با آقا
171
Repost from اِغْتِرٰاب؛
شطرنج هم عجیبه!
مهره های سفید و سیاه دشمنان قسم خورده همن
ولی بازیگردان ها رفیق صمیمین
و درحال وقت گذراندن…🫥
