ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

نِدای‌مآه.

نِدای‌مآه.

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
171
Подписчики
Нет данных24 часа
-187 дней
-4830 дней
Архив постов
یه روز ﻳﻪ ﺑﺎﻏﺒونی ﻣﺮد آﺳﻤﻮﻧی ﻧﻬﺎﻟﻰ ﻛﺎﺷﺖ ﻣﻴﻮن ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻰ ﻣﻰ ﮔﻔﺖ ﺳﻔﺮ ﻛﻪ رﻓﺘﻢ ﻳﻪ روز و روزﮔﺎری اﻳﻦ ﺑﻮﺗﻪ ﻳﺎس ﻣﻦ ﻣﻰ ﻣﻮﻧﻪ ﻳﺎدﮔﺎری ﻫﺮ روز ﻏﺮوب ﻋﻄﺮ ﻳﺎس ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻣﻴﭙﻴﭽﻴﺪ ﻣﻴﻮن ﻛﻮﭼﻪ ﺑﺎﻏﺎ ﺑﻮی ﺧﺪا ﻣﻰ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻫﺮ روز ﻏﺮوب ﻋﻄﺮ ﻳﺎس ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻣﻴﭙﻴﭽﻴﺪ ﻣﻴﻮن ﻛﻮﭼﻪ ﺑﺎﻏﺎ ﺑﻮی ﺧﺪا ﻣﻰ ﭘﻴﭽﻴﺪ اوﻧﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻧﺪاﺷﺘﻦ از ﺧﻮﺑﻴﺎ ﻧﺸﻮﻧﻪ دﻳﺪن ﻛﻪ ﺧﻮﺑﻰ ﻳﺎس ﺑﺎﻋﺚ زﺷﺘﻴﺸﻮﻧﻪ ﻋﺎﺑﺮای ﺑﻰ اﺣﺴﺎس ﭘﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻦ روی ﻳﺎس ﺳﺎﻗﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﺷﻜﺴﺘﻦ آدﻣﺎی ﻧﺎﺳﭙﺎس ﻳﺎس ﺟﻮون ﺑﺮگ اون ﺗﻜﻴﻪ زدش ﺑﻪ دﻳﻮار ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﺰﻧﻪ ﺟﻮوﻧﻪ اﻣﺎ ﺳﺮ اوﻣﺪ ﺑﻬﺎر ﻳﻪ ﺑﺎﻏﺒﻮن دﻳﮕﻪ ﺷﺒﻮﻧﻪ ﻳﺎس رو ﺑﺮداﺷﺖ ﭘﻨﻬﻮن ز ﻧﺎﻣﺤﺮﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﺎغ دﻳﮕﻬﺎی ﻛﺎﺷﺖ ﻫﺰار ﺳﺎﻟﻪ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﭘﺮ ﻣﻴﺸﻪ از ﻋﻄﺮ ﻳﺎس اﻣﺎ ﻣﻜﺎن اون ﮔﻞ ﻣﻮﻧﺪه ﻫﻨﻮز ﻧﺎﺷﻨﺎس ﻫﺰار ﺳﺎﻟﻪ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﭘﺮ ﻣﻴﺸﻪ از ﻋﻄﺮ ﻳﺎس اﻣﺎ ﻣﻜﺎن اون ﮔﻞ ﻣﻮﻧﺪه ﻫﻨﻮز ﻧﺎﺷﻨﺎس
 

چادرهای متفاوتی را دیده‌ام؛ یکی ساده و دیگری طرح‌دار... عجیب است؛ یکی از چادرها نخ‌کش می‌شود و دیگری پاره، یکی گم می‌شود و یکی می‌سوزد... اما یکی هم هست که هم می‌سوزد و هم ردّ خونی را به یادگار نگه می‌دارد؛ چادری که سوخت، اما قصه‌اش هرگز خاکستر نشد... چادرهای بسیاری دیده‌ام؛ اما عجیب است که هیچ چادری و هیچ بی‌چادری نتوانست آن چادری را که میانِ در و دیوار، لابه‌لای میخ و دیوار ماند، از یاد ببرد... چادری که نمایانگرِ حجاب نبود، تنها؛ نمایانگرِ تمامِ مظلومیتی بود که تاریخ، با تمامِ بی‌رحمی‌اش، نتوانست انکارش کند... چادری که نه نخ‌کش‌شدنش پایانِ قصه بود، نه سوختنش؛ چرا که بعضی چیزها را آتش نمی‌سوزاند، بلکه جاودانه می‌کند... و من مانده‌ام با این پرسش؛ چگونه می‌شود چادری میانِ در و دیوار بماند، اما صدای مظلومیتش از دیوارهای تاریخ عبور کند؟ چگونه می‌شود تنی زیرِ آن چادر خم شود، اما عزتش قرن‌هاست که سر خم نکرده باشد؟ آه، فاطمه... تو با چادرت نرفتی؛ تو چادری از جنسِ غربت بر تاریخ کشیدی، تا هرکس از کنارِ نامت گذشت، بداند که گاهی تمامِ یک حقیقت، در تکه‌پارچه‌ای خونین خلاصه می‌شود... و هنوز هم، در میانِ تمامِ چادرهای ساده و طرح‌دارِ این جهان، چادری هست که نه به رنگِ سیاهش، که به سرخیِ مظلومیتش شناخته می‌شود... چادری که تاریخ نتوانست از یاد ببرد؛ چرا که بعضی چادرها را بر سر می‌کنند، و بعضی چادرها، تا ابد بر وجدانِ جهان می‌مانند...

من واقعا آدم ذوق ذوقی ای هستم.🤌🏼💘

به خودت می‌آیی و می‌بینی هرگاه مشکلت دوباره جان می‌گیرد، خدای او و اهل او، روشناییِ تاریکی‌هایت می‌شوند؛ روشنایی‌ای که ذره‌ذره‌اش را از امید آفریده‌اند...

آن‌ها ماه را می‌دیدند و نورش را؛ و ما، چاله‌هایی را که با نورِ ماه، جان گرفته بودند... همین است دیگر، چه می‌شود کرد؟! انسان ا
آن‌ها ماه را می‌دیدند و نورش را؛ و ما، چاله‌هایی را که با نورِ ماه، جان گرفته بودند... همین است دیگر، چه می‌شود کرد؟! انسان است؛ گاهی نمی‌خواهد بفهمد که این عیب‌ها هستند که خوبی‌ها را پررنگ‌تر می‌کنند... اما چه بگویم از آن انسان‌هایی که خونشان، نوری شد بر چاله‌های زندگی‌مان؛ تا حتی تاریک‌ترین فرورفتگی‌های این راه نیز از روشناییِ حضورشان بی‌نصیب نماند...

من به این حقیقت پی برده‌ام که؛ غم، هرچه باشد، اگر در راه خدا زیسته شود، در ژرفای خود سرشار از شادی‌های حقیقی‌ست...

بیاید قبول کنیم مدرسه جای خیلی قشنگی میتونه باشه گاهی🚶‍♀✨

وا یعنی چی که این همه درس می‌خونیم و باز احساس می‌کنیم هیچی بلد نیستیم؟

Repost from N/a
دخترآمد،‌حیف‌مادرمی‌رود..💔

ما از قهرمانیِ بانوان نوشتیم؛ و در میان تمام آن قهرمانی‌ها، بی‌همتا ماند قهرمانیِ آن چشم‌هایی که در قتلگاه، جز زیبایی ندیدند...
از دامنِ زهرا، گلی روییده امشب؛ کز عطرِ حضورش، حرم بوییده امشب... زینب، تو همان عزتِ نامِ زنانی؛ کز صبرِ تو، تاریخ به زانوست هنوز... 🤍
 

ما ز قهرمانی بانوان نوشتیم و در این میان بی همتا ماند قهرمانی آن چشمانی که قتلگاه را زیبایی دریافت کرد...
از دامنِ زهرا، گلی روییده امشب؛ کز عطرِ حضورش، حرم بوییده امشب... زینب، تو همان عزتِ نامِ زنانی؛ کز صبرِ تو، تاریخ به زانوست هنوز... 🤍


حال شما احوال شما...؟

امروز واقعا تو مدرسه شاهکار بود. لطفا تکرار بشه💙

من به عشق ایمان دارم؛ به آن عشقی که در لابه‌لای آیه‌های قرآنی می‌درخشد؛ به عشقی که طنابی‌ست آویخته میان دستان خالق و بنده، تا هرگاه بنده در هیاهوی جهان گم شد، راهی برای بازگشت داشته باشد..
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا» است؛ یعنی همگی به ریسمان خدا چنگ بزنید. (آل‌عمران، ۱۰۳)

من به عشق ایمان دارم؛ به آن عشقی که در لابه‌لای آیه‌های قرآنی می‌درخشد؛ به عشقی که طنابی‌ست آویخته میان دستان خالق و بنده، تا هرگاه بنده در هیاهوی جهان گم شد، راهی برای بازگشت داشته باشد..
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا» همگی به ریسمان خدا چنگ بزنید. (آل‌عمران، ۱۰۳)

زندگی همینه .

روز جهانی دختر، زیادِ زیاد مبارک... مخصوصاً برای آنانی که دختر بودن را در حریمِ «حیا» معنا کردند؛ و آنانی که نجابت را نه در چشم‌های دیگران، که در خلوتِ خویش به تماشا نشستند... و اما برای دخترانی که هنوز هزار رؤیای دخترانه در سر داشتند؛ هنوز عطرِ جوانی در جانشان نپیچیده بود؛ هنوز هزار بار مانده بود که موهایشان را ببافند، بخندند، عاشق شوند و زندگی را زندگی کنند... اما سهمشان از بهار، نه شکفتن، که جاودانه شدن بود... دخترانی که جهان، فرصتِ زن شدن به آنان نداد؛ و آسمان، آغوشش را به رویشان گشود...
دخترانِ شهید؛ آنان که عمرشان کوتاه بود، اما روایتشان به بلندای ابدیت رسید... 🕊️🤍

روز جهانی دختر، زیادِ زیاد مبارک...✨