ru
Feedback
• آبی•

• آبی•

Открыть в Telegram

«فکر کن گیاهی پیچنده هستی.» دانشجوی روان‌شناسی و عاشق در اینجا و شاید عکاس در دنیای موازی؟ جستارهایی از نجات‌دهنده‌ها و دیگر چیزها🌨 افرا صدام کن🍁 پلی‌لیست: @afrablueplaylist اینستاگرام: https://www.instagram.com/bluefral?igsh=MW9jZWFjdWJjMG5vdw==

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
816
Подписчики
-524 часа
+477 дней
+5030 день
Архив постов
داری دست در دست بچه‌ات می‌روی که ناگهان متوجه می‌شوی چیزی نمی‌گذرد که دستش از دستت جدا می‌شود و پرواز می‌کند. فقط خاطرهٔ این روز می‌مانَد. «می‌خواست این دو همان‌طور که هستند باقی بمانند. بدذات‌های کوچولو و فرشته‌هایی دل‌انگیز. هرگز نمی‌خواست آن‌ها را دیوهایی پابلند ببیند. هیچ‌چیز نمی‌توانست این کمبود را جبران کند. و در این لحظه که می‌خواند "و ناگهان سربازان زیادی با طبل و دُهل فرارسیده‌اند" و متوجه شد چشمان پسرش خمار شده. از خود پرسید چرا این عزیزان کوچک باید بزرگ شوند و همهٔ این چیزها را از دست بدهند؟[...].» |خاطرات کتابی، نوشتهٔ احمد اخوت، نشر گمان، صفحهٔ ۱٠۹|

Repost from N/a
Everything that made Daisy burn, made me burn. Everything I loved about the world, Daisy loved about the world. Everything I struggled with, Daisy struggled with. We were two halves. We were the same. In that way that you're only the same with a few other people. In that way that you don't even feel like you have to say your own thoughts because you know the other person is already thinking them. How could I be around Daisy Jones and not be mesmerized by her? Not fall in love with her? I couldn't. I just couldn't. - Daisy Jones & The Six | TJR -

Repost from N/a
در ادامه‌ی ترک کردن‌هایم، این بار از تاریخ اجدادی‌ام عبور می‌کنم. دوباره، این بار سبک‌تر، همه چیز را بار کوله‌پشتی می‌کنم و راه می‌افتم. انگار از تایتانیک پیاده شده‌ام. در مسیر جاده‌ی خاکیِ روستا برای آخرین بار به منظره ی بی‌بیدِ سبزه‌بید نگاه می‌کنم و حتی دیگر اشکم نمی‌آید. هنوز هم کوه‌های عظیم و خارها و حشرات سر جای خودشان هستند. شاید آنها روزی انتقام قتل بیدها را بگیرند. سبزه‌بید را با حس درد نخستین ترک می‌کنم. من به هیچ جا متعلق نیستم و هرگاه بخواهم جایی آرام و قرار بگیرم، دستی از غیب می‌رانَدَم و صدایی در گوشم می‌گوید برو، برو، برو. |و کسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد، مهزاد الیاسی، نشر اطراف، صفحهٔ ۶۶|

Repost from N/a
"افسانه‌ی عادی بودن" نویسنده: گبور مته
"افسانه‌ی عادی بودن" نویسنده: گبور مته

photo content

لطفاً این پیام رو توی چنلتون بذارید و برام برشی از کتابی که خیلی و بیشتر از همه دوستش دارید رو بنویسید. می‌خوام ببینم چه جملاتی باعث جرقه زدن ذهنتون شدن و موندگار شدن توی خاطراتتون 🎠🪭

در این راستا باید بگم مجموعهٔ درواقع نشر چشمه هم همگی‌شون یک سایز نیستن و توی کتابخونه طبعاً کنار همن و مغزم رو عذاب می‌دن🤡

📌
📌

بعضی وقت‌ها هم فکر می‌کنم شاید اگر اینقدر زندگی رو دوست نداشتم و اینقدر عاشقش نبودم، به این اندازه عذاب نمی‌کشیدم و توی درد و رنج نبودم؛ اینقدر ازش متنفر نمی‌شدم. اینقدر از اینکه زندگی ازم گرفته می‌شه و نمی‌ذارن زنده باشم و زندگی کنم، ذره ذره‌م رو توی سیاه‌چاله‌ی درد حس نمی‌کردم. از اینکه هر بار پوچ بودنش رو به یاد می‌آوردم، همه‌ی استخون‌هامو آشفتگی نمی‌گرفت. من عاشق زندگی‌ام. طول کشید تا عاشقش بشم. اما عاشقش شدم با تموم دردها و رنج‌ها و غم‌هاش؛ با تموم تهی و بی‌سر و ته و بی‌هدف و بی‌معنا بودنش؛ با تموم الکی و مسخره بودنش؛ با تموم ناعدالتی‌ها و ناامیدی‌هاش؛ با تموم آشفتگی‌ها و ضجه‌هاش؛ با تموم تکراری بودن و یکسان بودن چرخه‌‌ش؛ با تموم پافشاری و استمراری که روی این حرفِ این فیلسوفِ بدبین‌شناخته‌شده که می‌گه زندگی در پس و پیش توی نوسانه و مثل یک آونگ بین رنج و ملاله، دارم. با تموم این احساسات سیاهش. آخه مگه چه جایی به جز زندگی می‌تونم شعرای فروغ رو بخونم و حس کنم که من قبلا در فروغ زندگی کردم وگرنه این همه حس آشناپنداری الکی نیست. آخه کجا به غیر از زندگی می‌تونم به درخت‌ها نگاه کنم و از شدتِ سبز‌بودنشون بلرزم و با خودم بگم کاش می‌تونستم سبزی‌‌شونو لمس کنم. ‌و همون حین، چشمای سبزرنگِ دیوونه‌کننده‌ی هری رو به یاد بیارم و از درد و غم لبخند بزنم. شاید هم اون‌قدری احساس ناتوانی کنم که روی زمین خودم رو رها کنم و بذارم درد بکشم و حس کنم و از خودم که خارج از وجودش، وجود دارم متنفر شم‌؛ از اینکه نمی‌تونم برای درخشیدن و خندیدن اون سبزی‌ها کاری کنم خودم رو با آوار سرزنش‌ها به انتها برسونم. و بعد، بیشتر مطمئن بشم که چه‌قدر عاشق زندگی‌ام؛ چون فقط با زندگی می‌تونم هری و همه‌ی آدم‌های دیگر موردعلاقه‌م رو دوست داشته باشم و بهتره که بگم زندگی کنم. زندگی کنم و زندگی کنم. آخه مگه چه جایی به جز زندگی می‌تونم فیلم‌های کیشلوفسکی رو ببینم و با ثانیه به ثانیه‌‌ش همراه شم. و دلم بخواد با همه‌ی توانم به کیشلوفسکی بفهونم که شاهکارهاش چیزی از ادبیات که عاشق و شیفته‌ش بود، کم نداره. کجا می‌تونم «یادداشت‌ها»ی کامو رو بخونم و حس کنم که بهترین دوستم رو پیدا کردم و از این‌که برای تمام حالت‌هام حرف داره، ازش ممنون باشم. ازش ممنون باشم که اینقدر زنده‌س، اینقدر عاشقه، اینقدر بزرگ بچه‌‌س و دیوونگی داره و زندگی می‌کنه، اینقدر نفس می‌کشه با اینکه سال‌هاست وجود نداره که باعث شه من ناخودآگاه از فعل‌های زمان حال استفاده کنم به جای گذشته. چه جایی به جز زندگی می‌تونم باریکه‌های نور خورشید رو ببینم و همون لحظه سریع ازش عکس بگیرم و به یاد بیارم که زیباترین حالتی که نور خورشید رو از نزدیک لمس کردم وقتی بود که در چشم‌ها‌ی تو گیر افتاده بود. همه‌ی دفعه‌هایی رو که باد می‌وزید و من دلم یک رهایی و آزادی‌ای رو شبیه به باد رو می‌خواست به یاد بیارم. یا اون شب‌هایی رو که ساعت‌های طولانی فقط به یک آهنگ توی تاریکی گوش کردم و به روبه‌روم خیره شدم و هیچ‌چیز ندیدم چون درگیر صدای توی ذهنم بودم. و بیشتر مطمئن شم که چه‌قدر عاشق زندگی‌ام چون زندگی برای من همینه. همین لحظه‌هایی که عاشقشونم. زندگی برای من عشقه. عشق به همه‌چیز و بیشتر از همه به تو. شاید چون چالز بوکفسکی الهام‌بخش‌ترین دلیل و جمله‌ای رو که همه‌ی زندگی‌م رو بر اساسش بنا کنم به بهترین شکل ممکن بیان کرده. و باعث شده من این جمله رو زندگی کنم، به معنای واقعی‌ش زندگی کنم؛ «چیزی که عاشقش هستم رو پیدا کنم و بذارم که من رو بُکُشه.»

Repost from Krusty krab🪻
از پروفایل هایی هم که با هوش مصنوعی ساختن بدم میاد٬خود ادم خیلی خوشگل تره تا اینکه عکسشو بده هوش مصنوعی عوض کنن بعد بزاره

Repost from Krusty krab🪻
از پرامپت زیاد و استفاده مکرر از chat gpt متنفرم.یه عکس ادم میسازه نهایت دو عکس نه اینکه هرروز عکس بسازی باهاش🥀

به نظر من یکی از ترسناک‌ترین چیزهایی که آدم می‌تونه باهاش روبه‌رو بشه، خودشه. اگه بخوام دقیق‌تر بگم، اون «خودی» که توی ضعیف‌ترین و شکننده‌ترین لحظه‌هات از پشت غم، خشم و ترس بیرون میاد و مستقیم توی چشمهات زل می‌زنه. همون بخشی که سال‌ها سعی کردی پنهانش کنی. همون رویی از وجودت که نمی‌خواستی بالا بیاد، چون حضورش تو رو با این احتمال روبه‌رو می‌کنه که شاید هنوز هم همون چیزی هستی که تمام عمر ازش فرار کردی. شاید هنوز ردِ تمام اخلاق‌ها، ترس‌ها و ضعف‌هایی که فکر می‌کردی دفنشون کردی، جایی در وجودت باقی مونده. برای همین ازش فرار می‌کنی. از واقعیت فرار می‌کنی. سعی می‌کنی اون بخش از خودت رو عمیق‌تر و عمیق‌تر پنهان کنی تا هیچ‌وقت دوباره سر برنیاره. اما مهم نیست چقدر خوب قایمش کنی؛ همیشه ترسِ روزی که دوباره باهاش رو‌به‌رو بشی رو با خودت خواهی داشت.

بچه که بودم یه کولهٔ صورتی رنگ پنبه‌ای داشتم که روش یه عروسک خرگوش داشت. هفته‌ای سه بار دفتر و مدادرنگی و آبرنگم رو توش می‌ذاشتم و می‌رفتم کانون پرورش فکری. کانون توی یه پارک بزرگ بود و ما هر بار از بین اون درخت‌های بلند رد می‌شدیم و درست وسط اون درخت‌ها اون ساختمون خوشگل منتظرمون بود. بوی رنگ و گِل رس و چوب، نقاشی‌های خوشگل بچه‌ها روی دیوار، صندلی‌های کوچولوی رنگی‌رنگی، مجسمه‌هایی که پشت پنجره در حال خشک شدن بودن، کتابخونهٔ بامزه‌ش... شاید رنگی‌ترین و خوشبوترین بخش بچگی‌م همون کلاس‌ها بود. جایی که الان هرروز از جلوش رد می‌شم ولی دیگه نه من کولهٔ صورتی خرگوشی دستمه، نه اونجا همونطور رنگی باقی مونده.

چند دقیقه بیشتر از پیدا کردن کتاب موردعلاقه‌م در واتپد نمی‌گذشت (کتابی که پیدا کردنش محال به نظر می‌رسید برام) که پستچی کتابایی که سفارش داده بودم رو خیلی غیرمنتظره آورد و آره به قول گروس عبدالملکیان، فضای اتاق برای پرواز کافی نبود. پ‌ن: این کتاب‌ها خیلی برام باارزشن چون خیلی زمان بُرد تا بتونم بخرمشون. «فضای اتاق برای پرواز کافی نبود.»

مجموعهٔ «در واقع» داره توی کتابخونه‌م هی قد می‌کشه:))))

*گریه
*گریه

دوباره کتاب‌ کادو گرفتم و انقدر عاشق کتاب‌هایی‌م که امسال گرفتم که خیلی دارم خودداری می‌کنم ۱٠ تا کتاب رو با هم نخونم-

«شاید آن‌ها هم روزی سر بر سینه‌ی زبان گذاشته و گریسته باشند.»
«شاید آن‌ها هم روزی سر بر سینه‌ی زبان گذاشته و گریسته باشند.»

هر قصه زاییده‌ی فرو بلعیدنِ فریادی از سر وحشت یا حیرت است، و درست همین‌جاست -در همین فضای آنیِ باز شده به سبب غیاب فریاد یا گریه- که چند کلمه از قلم چکه می‌کنند. | به زبان مادری گریه می‌کنیم - فابیو مورابیتو - ترجمهٔ الهام شوشتری‌زاده |

photo content