ru
Feedback
نبهان؛

نبهان؛

Открыть в Telegram

توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 387
Подписчики
+1524 часа
+177 дней
+25930 дней
Архив постов
برای این پیام، خیلی انتقاد در ناشناس ارسال کردید و در اکثریت پیام ها معتقد بودید باید ایشون رو به اسم شهید اعلام کنیم. ما داخل این پیام هم واضح گفتیم، دوستان ما در این قضیه هیچ کاره ایم! این قضیه هیچ ارتباطی به سپاه یا بسیج نداره. به عهده ی نیروی انتظامی کشوره و ما اصلا در این قضیه کاره ای نیستیم که اعلام کنیم شهید یا خیر.. و ما هم دقیقا طبق گفته های نیروی انتظامی، ایشون رو شهید نام میبریم یا مقتول. یه دو دقیقه به هر کسی میرسید از قطار انقلاب پیادش نکنید تا اصلا بفهمیم کدوم واگن نشستیم.

آرزو نیست، رجز نیست، من آخر روزی، وسط صحن حسن سینه زنی خواهم‌ کرد...

_از او پرسید: "چرا شهدا انقدر بی معرفتن؟" پاسخ داد: "تو بی معرفتی که ماندی!"

_زهرا حرم نداشت، تو بی حرم شدی از کودکی همیشه طرفدار مادری..

میگفت در مسجدالنبی وقتی نمازم تمام شد. رویم را به راست گرداندم و حرم پر زرق و برق پدربزرگ را دیدم، و رویم را به چپ گرداندم، دلم لرزید... آخر، نوه ای را میدیدم که در قبرستانی خاکی حتی سنگ مزار درستی هم نداشت چه برسد به حرمی... عجب غریبی تو، حسن جان.. عجب غریبی..

از امام حسن درباره بُخل پرسیدند. آقاجان فرمودند: "آدم بخیل تصور میکند آنچه را به دیگری کمک و بخشش کرده از دست داده و مالش تلف شده.. و خیال میکند آنچه را ذخیره کرده و نگه داشته برایش می‌ماند و موجب شخصیت و شرافت او می‌شود.. آنچه بخشیدی برایت میماند نه آنچه نگه داشتی! "

ما چند تا ادمین این کانال بشخصه وظایف دیگه ای در محدوده ی سپاه و بسیج داریم و فقط حق داریم در محدوده ی وظایف خودمون اظهار نظر کنیم. اینکه ایشون چه پرونده ای براشون در نظر گرفته شده، شهید اعلام شدند یا مقتول، قضاوتش با ما نیست.. و همچنین پیگیری این پرونده هم به عهده ی نیروی انتظامی کشوره که به زودی اطلاعات کافی هم منتشر میشه و از همین کانال انشاالله پوشش میدیم. اینکه ایشون شهید اعلام نشدند، به این معنی نیست که قاتلانشون مجازات نمیشن، بلکه طبق قانون کشور، مجازات میشن و حتما این قضیه توسط نیروی انتظامی کشور دنبال میشه.

سردار رضایی، جانشین فرمانده انتظامی کشور: ماجرای قتل حمیدرضا رجب‌زاده، سیاسی و امنیتی نیست. یک اتفاق فردی بود مثل بقیه مواردی که در سطح کشور رخ می‌دهد. میشه نظر شمارو بدونم؟

کاش یک شمع روشن بر مزارش داشت حسن.. کاش یک دیدهٔ گریان به یادش داشت حسن.. ای غریبِ مدینه در میانِ نامردان، کاش یک دستِ دعا بر سرِ خاکش داشت حسن.. تنها و بیصدا رفت، چون کسی نشنیدش، کاش یک همدمِ صادق به فریادش داشت حسن..

سردار رضایی، جانشین فرمانده انتظامی کشور: ماجرای قتل حمیدرضا رجب‌زاده، سیاسی و امنیتی نیست. یک اتفاق فردی بود مثل بقیه مواردی که در سطح کشور رخ می‌دهد.

_اندیشه‌ٔ معشوق، نگهبان خیال است عاشق نتواند به خیال دگر افتاد..

گفت: "از آن هایی بگو که شهید رفتند.." گفتم: "از عشق آنها بگویم یا فراق معشوق‌‌شان در ماتم وصال ابدی‌شان؟"

حکایت ما و دشمن، حکایت مشت و درفش است و ما دریافته‌ایم که همه قدرت ها در مشتی نهفته که به راه خدا گره خورده است.
_شهید مرتضی آوینی
و قسم به آن دست مشت شده...

اگر شما بودید، چه حکمی میدادید؟

پارسال سرتیتیر رسانه های سلطنت طلب امثال اینترنشنال و منوتو این بود که "دریاچه ی ارومیه رو جمهوری اسلامی خشک کرد" حالا که امسال حجم آب دریاچه ی ارومیه افزایش هفت برابری داشته پس چرا سرتیتر خبراتون احیای این دریاچه نیست؟ براتون سود و منفعتی نداره؟ مگه به قول خودتون فقط رسانه ی پخش اخبار نیستید و خبر ها رو به گوش مردم میرسونید؟ #اندکی_تفکر

آخرین باری که به گلزار رفتم، آرام بر روی سنگ کناری مزار دراز کشیده بود، جلو نرفتم. منتظر ایستادم بلند شود.. پنج دقیقه.. ده دقیقه.. نیم ساعت.. هنوز نگاهش میکردم. باید به رسم رفاقت از مزار رفیقمان خداحافظی میکردم و بعد از گلزار خارج میشدم.. و همین باعث میشد منتظر بمانم تا صحبت هایش با تکه ای سنگ سرد تمام شود. اما انگار دلش خیلی پر بود. انگار آنجا برایش مکان امنی بود که هیچ جای دیگر، آرامش نمیکرد. چند دقیقه ای نسبتا طولانی گذشت.. بلند شد و کنار مزار نشست.. دستش را حلقه کرد و دور صورتش گذشت. تن لرزانش را میدیدم و میدانستم دارد گریه میکند.. نمیدانست من هم به دیدار مزار رفیق شهیدمان آمدم اما.. هر دو خوب میدانستیم اگر علیرضا اینجا بود آرام میگفت: "مرد که گریه نمیکند" و بعد خودش هم آرام اشک هایش را پاک میکرد. نمیدانم، شاید او همین حالا هم تلاش داشت تا به ما همین را بگوید اما ما نمیشنیدم.. آخر، آدم که صدایش از زیر مشت ها خاک به گوش نمیرسد.. #دل_نوشته

_

دوباره شب شد برات یه دنیا حرف آوردم..

_گفتم: "از حسین (ع) برایم بگو" گفت: "ندیدمش اما هر روز در قلبم احساسش میکنم..."

ما روایت های اینچنینی رو تا بتونیم در همین بازگو میکنیم... اما پخش و به گوش خیلی های دیگه رسوندن این روایت ها با شماست..