اینگوشه؛
Открыть в Telegram
• ماما و دنبالِ قصه • در گوشه سَرگَردانی ⌁ • ضِدامپریالیسم و در مَسیر •حالا تو: t.me/HidenChat_Bot?start=1847259082
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
407
Подписчики
+824 часа
+607 дней
+6130 дней
Архив постов
407
در سالن انتظاریم؛ "آتش بدون دود" تو دستمه.
+میخوای دکتر شی؟
_نه؛ مگه هرکی کتاب میخونه میخواد دکتر شه؟
+آره،مامانم میگه
_هووم، اشتبا میگه
+ولی من میخوام خیاط شم
_منم همینطور
+من ۱۳ سالمه
_من ۱۴۰ ماه بیشتر
پ.ن: بجاش ۱۴ تا دندون بیشتر داشتم ازش🫱🏼🫲🏾
407
باور بفرمایید بنده اگر از خدا نمیترسیدم؛
قسم میخوردم که زایمانکردن از کارهای دندونپزشکیانه راحتتره!
بله بله!
شما شاید ندونید زایمان چیه...
ولی حتما درک میکنید یه مَتّه توی سرتون_ جنب مغزتون تکون بخوره و اعصابتون رو از سرتون در بیارن یعنی چی؟!
407
امروز مهمونی نینیِ نوی نسترن بودیم:)🧸_ حانیه از نسترن سؤال کرد که خودش و دیدگاهش چه تغییری کرده نسبت به قبل؟! + نسترن دونهبهدونه سختیای به دنیا اومدن علیکوچولوش رو شمرد و جملهٔ قشنگی گفت: «خدایی که سختی رو میده، تحمل سختی رو هم میده، صبوری و تاب آوردن رو هم میده! از وقتی مادر شدم، صبورتر و رقیقالقلبتر شدم و قدر مامانمو خیلی بیشتر میدونم:)» و ما برای این شکل صحبت و دیدگاه قشنگ، خیلی ذوق کردیم...🫧 ●پ.ن: به طور کلی، مامانا اون لحظهای که نوزاد رو برای اولینبار میبینن، مخصوصاً اولین بچهشون، انگار یهویی بهشت تلپی از آسمون میاد پایین، میافته زیر پاشون و ناناز میشن. ●پ.ن۲: یکی از عللی که این رشته برام دوستداشتنی شد، همین بود؛ بعضی (۸۹ درصد) مامانا واقعاً موجودات عظیمیان؛ اونقدر درد بکش، سختی بکش، یه موجودی رو با خودت حمل کن که شاید بعداً به دردتم نخوره؛ ولی در نهایت از صبوری بگو، از شوقت برای لحظهلحظهٔ وصالش...
407
من از وسطِ مکالمهی نه چندان مطابق با روحیات مردانه بهشون رسیدم:
+چرت نگو ...
_داداش به خدا به جان خودت، به جان مادرم قسم، لبخند زدم بهم لبخند زد!
پ.ن: احتمالا اگه میدونست اینقدر هیجان زده میشن؛ بهش از این جدیدا🫰🏿نشون میداد.
407
وای اینو نوشتم یاد یه بحثی افتادم؛
دکتر بنیسی سرِ موضوعی داخل جلسات گرهگشایی میگفتن: طبق آمار و تحقیقات میدانی! کسایی که خانواده(پدر به خصوص) پولدارتری دارن(دهک ۱۰)، در دانشگاههای بهتری درس میخونن:/
انگار این قضیه در تمام مراحل زندگی صدق میکنه.
407
شاهد بودم که فاطمه سالها برای این لحظه تلاش کرد؛ از جون و دل مایه گذاشت و خرج کرد؛ اونم توی شرایط سختِ جنگ، عید، انفجار، امتحان و...
میرفتن طبقهٔ پایینِ یه خونه تمرین میکردن، با حداقل امکانات!
با مینیبوس!! بردنشون تهران؛ سری اول مسابقات برای انتخاب تیم ملی کاراته. حتی براشون مکان مشخصی هم انتخاب نکرده بودن. یه تیم خفن که دائماً داره مدال میاره، ترکیبی از تمام سنین، حتی ۷ ساله! توی امامزاده میخوابیدن و صبحها میرفتن مسابقه میدادن و خودشون هم خرج موندن اونجا رو میدادن.
با این حال، فاطمه جزو چند نفر برتر اون دورهٔ مسابقات شد!
قرار بود بعد از مراسم آقا، سری دوم مسابقات رو برگزار کنن و نهایتاً فردی که میره تیم ملی مشخص بشه؛ که میبینید، بدون برگزار کردن هیچ مسابقهای، چه کسی انتخاب میشه...
آدم دردش میگیره...
منی که همیشه بسیار امیدوار و امیددهندهام، بعد از چند دقیقه فکر کردن فقط تونستم زیر استوری سیاهوسفیدِ اشکیش بنویسم: «فدای سرت، تو تمام تلاشتو کردی :)»
آه... چه بند «پ» مضخرفی!
407
Repost from والا حضرت ایکس
این که ۱۳ تا «موشک» به آسایشگاه سربازا میزنن مهم نیست، مهم اینه که رییس شورای عالی امنیت ملی که تضمین توافق گردنشه، وقتی تو مراسم آقا براش صندلی میارن قبول نمیکنه و روی زمین میشینه.
407
تا ابد درود بر صبحِ زود؛
همه خوشاخلاقان
کارت زودتر راه میافته
همهچیز نوعه
نور هست
آدما کمتر حرف میزنن
تصمیمگیریها سادهترن
چایی طعم بهتری داره...
