اینگوشه؛
Открыть в Telegram
• ماما و دنبالِ قصه • در گوشه سَرگَردانی ⌁ • ضِدامپریالیسم و در مَسیر •حالا تو: t.me/HidenChat_Bot?start=1847259082
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
407
Подписчики
+824 часа
+607 дней
+6130 дней
Архив постов
406
آقایی که اینجا واکسن میزنه برای بچهها مثل رانندههای ماشین سنگینه، یه راننده کامیون مهربونِ وسواسی!
406
اینایی که به اطرافیانشون توجه کافی دارنو دوس دارممم؛
+ تو فکری! خوبی؟
+این کتابه رو خیلی نگاش میکردی برات خریدم
+ اونبار هویج نخوردی، اینبار برات نریختم
+ نه اینجا نریم فلانی خوشش نمیاد معذب میشه
+و ...
چقدر تو خوبی اشرف مخلوقات!
406
دختر جوونی با لباس محلی، گوشی آخرین مدل، سیاه چرده و چشمای بلا با کیسه قرصی که به دست داره سعی میکنه طوری که کسی نبینه بیاد داخل، دستش رو گوشه چادر دختر کوچیکتر گرفته و هرازچندگاهی سعی میکنه جک مسخرهای بگه تا نسرین بخنده!
+خانم ... فقط خودشون بیان داخل همراهشون بیرون باشن لطفا!
_ من خواهرشم، باید بیام تو، بدون من اصلا حرف نمیتونه بزنه، ما بی هم نفس نمیکشیم، صداشو آرومتر میکنه:
_این بعضی چیزارو نمیگه تا بستری نشه من میدونم مشکلش چیه، بذار بیام تو...
مانعش میشم
+ خانم وایسا بیرون. نیاز شد صداتون میکنم.
آخرین اتصال دست خواهر که از چادر گلگلی دخترک جدا شد اضطراب اولین چیزی بود که میشد دید.
صداش کردم
+ بیا تو، فقط خیلی حرف بزنی میگم بریااا دستش روی بازوی نسترن میاد، میخنده: باشه باشه فقط میشینم.
+ خب چند سالتونه؟! مشکلتون چیه؟! و ... نمیتونه ساکت بشینه:
_۱۹ سالشه، کلیهش درد میکنه، ادرارش مثل زعفرون دمکردهس، صبحها همش بالا میاره...
یادم میوفته صبح چای زعفرون دمکرده خوردم، عجب رنگی داشت!
+ای باباا؛ پاشو پاشو برو بیرون بذار خودش حرف بزنه، برو از داروخونه اینی که میگم بخر و بیا...
[کلینیک_۲۰ خرداد]
406
گرچه چون موج مرا شوق زخود رستن بود
موجموج دل من تشنۀ پیوستن بود
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستنها همه موقوف توانستن بود
کاش از روز ازل هیچ نمیدانستم
که هبوط ابدم در پی دانستن بود
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همۀ طول سفر یک چمدان بستن بود
[قیصر امینپور]
406
نمیگفت: «بیا چت کنیم»؛
میگفت: «بیا بنویسیم باهم.»
خیلی دوست داشتم اینجوری گفتنشو :)
خواستم بگم من هنوزم مینویسم؛
انقدر بدون تو نوشتم که نویسنده شدم...
[لاادری]
406
+ خانم دکتر؟
خسته شدم بسکه در پی اثبات دکتر نبودنم به مامانها برآمدم.
اصلاً بگذار دکتر صدایم کنند.
تعریف از خود نباشد، نگران اینم پسفرداها که رفتند خانه و خالهخانباجیها جمع شدند، بگویند: «دکترش عجب خوب و مهربان بود!»
و ندانند همانی که پاره کرد و چهاردستوپا در خون غلتاندش، دکتر (رزیدنت سال ۲ زنان) بود.
و آنکه دوختش بهم و تسکین داد و در پی لیوان یکبارمصرف برایش دوید،
ماما.
فقط میگویم:
_ جونم؟
+ من خوب شدم؛
خانم تخت بغلی بهم گفت چون خوشگلی چشمت زده بودند که خونریزی کردی. الان دیگه خوبم.یه دعایی برام خوند، دیگه نیاز نیست بستری باشم! میخوام رضایت بدم و برم...
واقعاً خوب شد!
بعد از دو روز، با دعای خانم تخت بغلیاش از بیمارستان رفت.
یادم باشد با خانم تخت بغلی دوست شوم!
406
به طرز شگفتآوری
به طرز شگفتآوری
به طرز شگفتآوری!
وقتی کسی رو از کاری نهی میکنم؛
به [حق و با اطلاع حتی] نیمهجاجی میکنم؛
نگاهی میکنم که معنی: «ای بابااا این چهکاریه میکنی تو؟!» بده؛
شده چندین سال/ماه بگذره و شرایطش فراهم بشه تا توی اون موقعیت قرار بگیرم
میگذره و قرار میگیرم!
و بدِ ماجرا اینجاست
که همون تصمیم رو میگیرم...
و بعد یکی میزنه روی شونهٔ چپم و آدامسشو میترکونه: «دیدی نمیشد کاریش کرد؟!»
406
+ عجب آدمی بوده این دختر! (چه پاسخ مسخرهای برای دو دقیقه تفکر!)
ببینید، راستش تا قبل از این با داستان مشابهی روبهرو نبودم، ولی این قضیه هیچجاش با هم همخونی نداره. چرا این وسط باید ول کنه بره؟ شاید از سمت خانواده تحت فشارِه، شاید مشکلی هست که دربارهش باهاتون صحبت نکرده.
(تمام سعیم را میکنم که مقصر همجنس من نباشد!)
ولی مقصر است.
دخترک بد پیچانده، پسر سخت دلبسته بوده و عجیب زمین خورده. چند روزی هم سر کار نرفته و میخواهد دیگر در شرکت بیمه کار نکند.
اینها را همانی که پلیس است میگوید.
کمی دیگر بحث میکنند.
درنهایت میگویم: «اگر قسمتت این زندگی و این فرد بود، جهانی هم مخالفت میکرد، تو بهش میرسیدی. با تجربه میگم که هر سرانجام بدی حتما دری داره به خوبی و خوشی، شک نکنه!»
باقیمانده نانم را جلوی گربه میگیرم.
در همین فاصله برای فرار اسنپ گرفتهام. همانی که پلیس است میگوید: «شمارهمو داشته باشید، اگر مشکلی بود تماس بگیرید.»
+ مشکلی نیست، ممنون.
به حق چیزای نشنیده و ندیده..!#شرح_ماوقع
406
یکم دیگه نشینم، ساندویجم بین خریدها له میشود.
جایی برای نشستن پیدا میکنم، نفسی میکشم و چادرم را روی سرم مرتب میکنم.
تصادفاً روبهرویم دو آقای تقریباً سی، سیوپنج ساله با موتور میرسند و مینشینند.
سردرگماند و آشفته.
اولین گاز به ساندویچ نهچندان بزرگ؛
+ بهت گفته بودم این دختره واسه تو زن نمیشه! پاتو کردی تو یه کفش، گفتی میخوای؟! حالا بخور! خوب شد اصلاً، خوب شد!
_ بابا، ما صبح و ظهر و شب با همیم. چطور تونست؟ زنگ زده میگه عقدمه، شمارمو پاک کن! /: داداش، ما قرار گذاشته بودیم!
دومین گاز...
_ خوب شد به پسره، خواستگارش، پیام دادم؛ وگرنه نمیفهمیدم چه آدمِ .....
+ من شم پلیسی دارم، سجاد. از همون اول نگاهاش بهت یهطوری بود.
_ چرند نگو دیگه.
خانوم؟!
خانوم!؟
رو به من صدا میزند.
سرم را از گربهای که حوالیام در پی تکهمرغی میدود میگیرم، کاغذ روی آخرین گاز را میکشم، دندانهایم را میروبم.
_ بفرمایید؟!
پیراهن طوسی نامرتب، تهلهجه یزدی دارد. پیچارگی از سر و رویش مشخص است.
+ شما که خانومی، بهتر از این الدنگم میدونی؛ به نظرت چرا دختره رفت؟
_ دختره؟!
به روی خودم نمیآورم که قصه زندگیاش را چاشنی عصرانهام کردهام و از برم که کدام دختر را میگوید.
داستانی تعریف میکند که به هر که بگویی، مرغ هم لای دندانش باشد، باز میکند و میگوید:
_ نههه... چطور میشه آخه؟
باز تعریف میکند.
گردِ سختیِ روزگار بد به شانههایش نشسته.
با خودم فکر میکنم یک گاز دیگر بزنم بد است؟
منتظر پاسخی میماند؛ زل زده به چشمهایم.
راستش، قبلاً با چنین ماجرایی روبهرو نبودهام.
برای برعکس این داستان، خوب بلدم سخنرانی کنم.
همیشه مقصر مردها هستند، مگر خلافش ثابت شود.
چه زود خلافش ثابت شد!
دلم برایش میسوزد.
واقعاً حرفی ندارم.
دو دقیقه میشود، گیر افتادهام.
دهان باز میکنم.
#شرح_ماوقع
406
🏷گالان به اعتبار خشونتش، گالان بود و سولماز به اعتبار غرورش، سولماز.
هر دو خیرهسر، هر دو رامشناپذیر، هر دو سرکش و بیپروا. عشق ملایمتناپذیر آنها به هم، از چشمهٔ انحلال یکی در دیگری آب نمیخورد؛ از دریای تضاد میجوشید؛ از تقابل، از درگیری، از مواجهه و مقاومت. کارشان شکستن هم بود و نوساختن هم، و شاید هم به همین سبب بود که هرگز این عشق فروکش نکرد، تحلیل نرفت و به پایان نرسید...
[آتشبدوندود_نادر]
🤌🏿هفتمین کتاب امسال با نمره 8.5 از 10
406
🏷من معیار آدمیت را صراحتش میدانم، نه گنگ و سربسته حرف زدنش. عیب آدمهایی مثل تو که خردهسوادی دارند، در همین است که از صراحت مثل وبا میترسند...
🖇[پایان کتاب اول از هفت جلد آتش بدون دود _ نادر ابراهیمی]
پ.ن: زیبا و دوستداشتنی مث بقیه کتابای نادر عزیز
406
داستان این گوشه از این قراره:
که نوشتن، شرحِماوقع، تحلیل ماجرا و بیان هرآنچه که اتفاق افتاده چند سالیه که روتین و روزمره زندگیم شده؛
گوشه امنی، دفتر و قلمی نیاز دارم تا بار برون گروایی رو زمین بذارم و نفس بکشم
حالا تصمیم گرفتم بخشی از تراوشات اون گوشه رو به این گوشه منتقل کنم..!
اینطوری باهم میخندیم
باهم گریه میکنیم
باهم یاد میگیریم...
05.03.14☁️
