187
Подписчики
Нет данных24 часа
-8347 дней
-57930 дней
Архив постов
صرفا رفته بودیم اونجا که حال مامان بابام یکم عوض شه
چون امروز واقعا حالشون ناجور بهم ریخته بود
بعد رفتیم اونجا این کیزی برمیگرده اینجوری میگه.
تو جمع نشسته بودیم
عمم جلو ۳۰ نفر برگشت به مامانم گفت آره سنگم خورد تو سرت که بچت رو از دست دادی
آخه حرومزاده یه تار گندیده ی داداشم بخوره تو سرت
