ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

جاودانگان🕊️

جاودانگان🕊️

Открыть в Telegram

میدانید زنده‌ترین روزهای زندگی یک مرد آن روزهایی‌ست که در مبارزه میگذراند. و خب دیگر چیزی برای گفتن نمانده است جز آنکه ما خسته نشده‌ایم و اگر باز هم جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد ما حاضریم. -شهید‌آوینی اینجا قراره بیشتر شهدا رو بشناسیم.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
210
Подписчики
Нет данных24 часа
-67 дней
-430 дней
Архив постов
روایت هشتم: از رتبه چهارم کنکور تا سردار خیبر

صحبت های شهید موحد دانش را بشنوید:

فرازی از وصیت‌نامه شهید علیرضا موحد دانش:
به شما توصیه می کنم که نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد. مبادا در غفلت بمیرید که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد. پدر و مادر و همسر عزیزم مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان که نتوانستیم درشان اثری بگذاریم شاید در مرگمان فرجی باشد و بر وجدان بی انصافشان اثر گذارد.

سیزدهم مرداد سال ۱۳۶۲ و عملیات والفجر ۲ بود. شهید موحد دانش كه زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش رو به بی‌سیم عراقی‌ها رسوند، سیم رو با دندان جوید تا مانع ارتباط اونا با عقبه بشه. پس از قطع سیم كه دشمن متوجه این كار شد، شهید عزیز رو به رگبار بستن و فرمانده ما راهی دیار بهشت شد.

🕊 شهید علیرضا موحد دانش
🕊 شهید علیرضا موحد دانش

فرمانده ما کی بود؟

دیده بودن یکی از اسرایی که از عراقی‌ها گرفتن خیلی ناراحته... فرمانده از بچه‌ها می‌خوان که از عراقی دلیل نگرانیش رو بپرسن. وقتی علت رو می‌پرسن اون عراقی اعتراف می‌کنه که نارنجک رو به سمت فرمانده پرت کرده و میگه: «وقتی که برخورد خوب فرمانده رو با خودم دیدم، از این کار پشیمون شدم.» وقتی فرمانده قضیه رو میشنوه به سراغ اسیر میره. قمقمه‌ آبش رو به اون میده و میگه: «بخور تا آرامش خودت رو پیدا کنی»

فرمانده دور از چشم بچه‌ها دست خودش رو می‌بنده و همون دست قطع شده رو در جیبش فرو می‌بره به فرماندهی ادامه میده، چند ساعت بعد در اثر خونریزی زیاد از هوش میره به زمین میفته. نیروها وقتی دستش رو از جیبش بیرون میارن تازه متوجه ماجرا میشن.

در سال ۶۰، نارنجکی در دست فرمانده منفجر میشه و دست راست ایشون قطع میشه. نیروها اگر می‌دیدن دست فرمانده قطع شده روحیه‌‌شون رو می‌باختن و نمی‌تونستن به عملیات ادامه بدن.

بنی صدر بعد از خیانت‌های فراوان از کشور فرار کرد. حدس بزنین خلبانش کی بود؟ معلومه، خلبان بهزاد معزی!

رئیس جمهور بنی صدر دنبال آزادی خلبانان معزی و چند خلبان طاغوتی هست. تلفنی از شخص رئیس جمهور میرسه: اگر همین الان خلبان‌ها رو آزاد نکنی، باید منتظر عواقبش باشی! علی در پاسخ می‌گوید: من سپاهی هستم، سپاهی از امام دستور می‌گیره نه رئیس جمهور. من با حکم مافوقم اومدم اینجا نه بنی صدر. فرمانده پادگان میاد پشت بی‌سیم. گزارشی میده که برای علی هم تازه‌ست! بنی صدر از هوا نیروز تقاضای کمک کرده، مقاومت بی‌فایده است. تا خون از دماغ بچه‌ها نیومده، برگردین پادگان!

نامش علی بود. علی از سربازی طاغوت فرار کرد و تا پایان عمر لباس سربازی اسلام رو بر تن کرد. یک مدت در زندان اوین مشغول به کار بود. حفاظت از زندان اوین رو به گروهان او سپرده بودن. آن هم چه زندانی‌هایی! ۲ هزار نفر از جلادان شاه.

روایت هفتم: آینه تمام نمای یک اسطوره

بسمه تعالی
این وصیتنامه را در حالی می نویسم که فردایش عازم سنندج هستم با توجه به این که چندین بار در عملیات شرکت کرده بودم و ضرورت نوشتن وصیتنامه را حس کرده بودم ولی هم فرصت نداشتم و هم اهمیت نمی دادم، ولی نمی دانم چرا حس کردم که صرفا اگر ننویسم، گناهی مرتکب شده ام، لذا بدینوسیله وصیتنامه خود را در مورد خانواده و برادران آشنا می نویسم. با توجه به این که حدودا شش سال است وارد مبارزات سیاسی و نظامی شده ام و به همین خاطر نسبت به خانواده ام رسیدگی نکرده ام، بخصوص - همسر و فرزندانم و از همین وضع همیشه احساس ناراحتی می کردم و هیچ وقت هم نتوانستم خود را قانع کنم که مسئولیت را رها کنم و بدینوسیله از همه آنها معذرت می خواهم و طلب بخشش دارم از حقی که به گردن من داشته اند و نتوانستم این حق را ادا کنم ولی این اطمینان را به خانواده ام می دهم که هرگز از ذهن من خارج نشده اند و فکر نکنند که نسبت به آنها بی تفاوت بوده ام، ولی مسئولیتهای سنگین تر بود. در خواستی که از همسرم دارم، این است که فرزندانم را خوب تربیت کند و آنها را نسبت به اسلام دلسوز بار آورد ... از مادرم درخواست بخشش دارم، زیرا از دست من ناراحتیها دیده و هیچوقت این فرصت پیش نیامد که بتوانم به ایشان رسیدگی لازم را بکنم و از کلیه برادران و خواهران که من را می شناسند درخواست دارم که برای من از خدا طلب بخشش کنند، شاید به خاطر حرمت دعای مومنین خداوند از تقصیراتم بگذردو احساس می کنم بار گناهان و خطاها بر دوشم سنگینی می کند. بخصوص دعای آن کسانی که پاسدارند و به جبهه می روند و از کسانی که در جزئیات زندگی من بوده و با من برخورد داشته اند درخواست دارم برادرانی که از من بد دیده اند در گذرند و یا اگر کسی را سراغ دارند که از من بد دیده نزدش بروند و از او رضایت بگیرند. و دیگر این که مقاومت را فراموش نکنند که خداوند تبارک و تعالی بار سنگین انقلاب اسلامی را بر دوش ملت مسلمان ایران گذاشته است و ما را در آزمایش عظیم قرار داده است. این را شهیدان بسیاری بخصوص در این چند سال اخیر به در و دیوار ایران نوشته اند و اگر مقاومتهای آنها نباشد همانطور که امام فرمودند، بیم آن می رود که زحمات شهدا به هدر رود و اگر چه آنها به سعادت رسیدند و این ما هستیم که آزمایش می شویم و دیگر این که با تجربه ای که ما از صدر اسلام داریم، که به خاطر عدم آگاهی مسلمین درس عبرت باشد، با دقت، کلمات این روح خدا را که خط او خط رسول خداست دقت کنند. وجود امام امروز برای معیار است. راه او راه سعادت و انحراف از راهش خسران دنیا و آخرت است و من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن را دارند به مراتب حساستر و سخت تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست. وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم که عاشق انقلاب هستند، از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند که بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری که جریانهای انحرافی دارند، بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب حیاتی است. والسلام

شاید باید برای یک بار هم که شده وصیت نامه آقای مسیح کردستان رو بخونیم.

🕊️ شهید محمد بروجردی
🕊️ شهید محمد بروجردی

مدیر این گروه چه کسی‌ست؟

دوستانش را برای یک کار تشکیلاتی جمع کرد و برای انتخاب نام گروه، قرآنش را درآورد و گفت ما برای هرکاری از این کتاب پیروی می‌کنیم برای اسم گروه هم از خود کتاب کمک می‌گیریم. قرآنش را باز کرد و آیه، آیه ی« کانهم بنیان مرصوص» بود و نام گروه را، گروه توحیدیِ صف گذاشتند.

کمی که از فعالیتش گذشت حس کرد که نه تنهایی و پراکنده نمی‌شود که باید جمع بشویم برای حق. می‌گفت،«اگر این جوانها بفهمند که دور و برشان چه می‌گذرد، بیکار نمی‌نشینند.اگر بفهمند که اجنبی ها چه نقشه هایی برایشان کشیده اند، حتما دست به کار می‌شوند. فقط باید آنها را آگاه کرد. راه آگاه کردنشان هم رساندن پیام های امام به آنهاست.»

از وقتی اندیشه امام خمینی(ره) به جانش نشست از همان سن کم فعالیت هایش را شروع کرد.