ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

زثولیت

زثولیت

Открыть в Telegram

Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
219
Подписчики
-124 часа
+27 дней
+730 дней
Архив постов
photo content

sticker.webp0.00 KB

چه بگویم؟ چیزی هست برای گفتن؟ مگر نماندنت چیزی را برای گفتن باقی گذاشت؟ نگاه کن آرث، ببین که چقدر همه چیز هویداست. حال باز توقع داری که همچنان در گوشهٔ اتاقم بنشینم و سیگاری دود کنم و با خود بگویم که من هم مثل همین باریکه در کنار تو سوختم و خاکستر‌هایم را به پایت ریختم و آن‌گاه تو چه ناشیانه از بوی دود گلایه می‌کردی و انگار نه انگار که می‌دانی این دود، غم‌های من است که می‌سوزد. مگر خاکسترم را در گوشه و کنار زندگی‌ات نمی‌بینی؟ آه نگو که باد خاکستر‌هایم را از خانهٔ عشقی که ساخته بودیم جارو کرده، نگو که باور نمی‌کنم. بگو که می‌خواهی من چه بگویم تا بشنوی؟ می‌خواهی بگویم که نماندن تو چه خرابه‌ای را درونم به بار آورده؟ اما بگذار نشانت دهم. «شنیدن کی بود مانند دیدن؟» نگاه کن آرث. ببین که بعد از من چه ویرانه‌ای ساخته‌ای. همین را می‌خواستی؟ الان دیگر شب‌هایت آرام است؟ دغدغه فکری‌هایت تمام شد؟ دیگر قرار نیست برای هرچیزی که مربوط به من است اشک بریزی و حسادت بورزی که چرا مطلقاً مختص به من نیست؟ می‌دانی، من حتی حاضر بودم با هیچکس صحبت نکنم و فقط در خدمت تو باشم و کافی بود تا لب تر کنی و تا سگ درگاهت‌ باشم. اما تو چه کار کردی؟ در سکوت اشک ریختی، زمانی که التماس می‌کردم به جای غیر با من صحبت کن تا همه چیز را همانطور پیش ببریم که تو می‌خواهی. من چه چیزی برایت کم گذاشته بودم؟ قلبم رو را لمس کن تا ببینی تپشی ندارد. من شیدایی‌های دلم را هم همراهت حواله کردم. ببین. دیگر هیچ چیزی ندارم. تهی تر از پیشم. به گمانم چمدان سفر نبودنت بسیار بود. بسیار بزرگ. انقدر بزرگ که علاوه بر خودت، تمام مرا هم با خود بردی. این حرف‌ها برایت درد ندارد؟ دارد. دردت عطشم را برای ادامهٔ سطور بیشتر می‌کند. دیگر چه بگویم؟ گفتنی هارا گفته‌ایم. از این به بعد همه چیز تکرار مکررات است. اگر هم ناگفته‌ای باقی‌ست، نماندن تو تمام ناگفته‌هایت را گفته. تو نه به پای من ماندی و نه پای حر‌ف‌هایت. اما از حق نگذریم، نماندن تو حرف برای گفتن زیاد داشت...از ندای نخواستنت تا ندای غریبگی کردنت، تمام آن‌ها حرف برای گفتن زیاد داشتند. اما آرث بی‌وفای من، شاید...شاید اگر ساز غریبگی با منی که آشنای تو بودم نمی‌زدی، هنوز هم مخفیانه کنارت بودم. اطرافت را نگاه کن، در این ویرانه‌ای که به نام تو، درونم دارم همه غمم را فهمیدند، الا تویی که احساس می‌کردم مرهمی. همه دردم را فهمیدند، الا تویی که فکر می‌کردم درمانی. آرث میان همه رسوا شده‌ام. احساسم به تو، مرا میان این‌ ویرانه‌نشین‌ها انگشت‌ نما کرده. همه می‌دانند تو تمام سهم من از شیدایی بودی. خودت چی؟ می‌دانستی؟ گمان نکنم. ‌- [کاش میان ناگفته‌هایت، هیچوقت نمی‌فهمیدم که در خفایت گفته‌ای که‌چقدر برایت غریبه‌ام.] #زث.

sticker.webp0.00 KB

‌ من دیوانه، تو با خود چه کردی؟ مگر در دنیا تنها تو عاشق بودی؟ مگر فقط تو به تاراج رفته بودی؟ دیوانه، مگر در عالم فقط تو اینگونه روحت مرده بود که اینگونه خود را پیر کردی؟ دیوانهٔ روان‌پریش کدام دیوانه‌تری به تو فهماند که در میان تمام بشریت تنها تو بختت با نشدن و نرسیدن پیمان بسته است که این چنین با بشر دشمن شدی؟ آنانی که کثافت از ذاتشان می‌بارید و تنها جایی که کافی بودند پیشی گرفتن از حرام‌زادگی‌ بود چطور توانستند به تو احساس ناکافی بودن دهند؟ مگر آن کثافت های حرامی خود کافی بودند که تورا نا کافی می‌دیدند؟ مگر فقط تو در دنیا بدون بوسه دفن شدی؟ مگر دنیا تنها تورا با انسان های درونش آزرد؟ مگر خدا تنها برای تو غم نهاد؟ کسی را مقصر ندان که تورا در حال بد رها کرد، حتی آن که با زبانش به تو نیش زد هم گناهی ندارد، شاید اویی که مرا طرد کرد هم بی‌گناه باشد... شاید این بار هم مقصر منم. اما بگو که چه بر تو گذشت که این‌گونه در دیوانگی و پریشانی غرق شدی؟ چطور تورا کشتند و تو چطور مردی که حالا انقدر غمناک و خمیده‌ای؟ بگو با تو چه کردند و تو با خود چه کردی که حالا صد سالگی را گذراندی‌ و پیرمردی فرتوتی؟ دریغا بر روح جوانت‌ که به اجبار پیرش‌ کردند. تورا کدام حرامی‌ای دفن کرد؟ یک بار دیگر برخیز، به تمنای بزرگی روح جوانت‌ جان بگیر. برگرد و آتش بزن هر آنکه روانت را به آتش کشید.
زث با این چند سطر، به سرش زد که دوباره سرپا شود. هرچند چند روز بعد از سرپا شدنش از سر به زمین افتاد؛ اما باز ملالی نبود. او هنوز زنده‌ست.
[دیوانه.] #زث.

sticker.webp0.00 KB

سرگشته‌ام؛ در لا به لای بُعدهای‌ زندگی‌‌ام پرسه می‌زنم. به این بهانه که شاید تکه‌ای از وجودم را بیابم. در لا به لای متون فلسفه می‌گردم، شاید فیلسوفی مرا جسته باشد. در بین ابیات ادبیات می‌گردم، شاید مصرعی از ادبای ادیب مرا شرح کرده باشد. دربین ابهام به دنبال عرفان خود می‌گردم، شاید عارفی‌ مرا درک کرده‌ باشد. به دنبال درک، شرح و یافتن خود‌ ام. آخرین بار مرا کجا دیده‌اید؟ آخرین بار کجا شاهد ردی از من بوده‌اید؟ کسی از من باخبر است؟ من سال‌هاست که از خود بی‌خبرم، تنها به یاد دارم که آخرین بار چندان حالش خوب نبود.
قدمت:چندماه‌پیش/ وی بعد از گذشت چندماه، هنوز به دنبال گمشده‌هایش می‌گردد.
[او گمشده‌هایش را پیدا که نکرد هیچ، اتفاقاً هر لحظه بیشتر از پیش، در خود گم می‌شد. آن احمق به حماقت افتاده گمانم می‌کرد اویی خواهد آمد تا او را پیدا کند. حماقت کورش کرده بود، نمی‌دانست همه به بهانهٔ پیدایشش، بیشتر او را در سر زمین گمشده‌هایش، گم خواهند کرد‌.] #زث.

sticker.webp0.00 KB

آیا مفهوم زندگی این بود که آدم شاهد رجاله‌بازی یک دسته مادرقحبه بشود؟
[از نامه صادق هدایت به شهید نورایی.]

sticker.webp0.00 KB

- آرث. نمی‌خواهی بگویی مرا دوست داری؟ من مدتی‌ست که بسیار احساس عجز می‌کنم. ابایی ندارم از اینکه دربرابرت زانو بزنم و عاجزانه ملتمس باشم که مرا دوست بدار. مرا از این عجز رها کن و اقبالم را نقض کن. بگذار باور کنم که تو مهمان یک شب و دو شب نیستی. خواهی ماند تا عطر ابدی بودنت را نفس بکشم. بگو آرث. بگو که قرار نیست توهم مثل آن‌‌هایی باشی که یک شبه آمدند و مرا اسیر خود کردند و رفتند. کاش تو همان آدم درستی باشی که عطش آمدنش را داشتم. نگاهش کردم. - سکوت می‌کنی عزیزقلب؟ سکوت علامت رضاست دیگر؟ اینطور نیست؟ پوزخندش را که دیدم، فهمیدم کارم تمام شده. دستش را به سینه‌ام کوبید. - آه‌ زث احمق. من هیچ‌گاه تورا دوست نداشتم. به اندازه کافی سرم را گرم کرده‌ای. دیگر سرم دارد داغ می‌کند. می‌دانی؟ من دیگر نیستم.
و همین شد که او هم رفت.
[شاید موقت-صرفاً جهت بروز «او» میان کلماتی که نباید.] #زث.

مرا به سنگ ببند و به آب‌ها بسپار هواییم کن و دست حباب‌ها بسپار مرا به درد زمین خوردن آفریده خدا ببر مرا به بزرگ شهاب‌ها بسپار کلاغ‌ها پی تسخیر آشیان من‌اند مرا به قلعه امن عقاب‌ها بسپار کسی بپرسد اگر حصر قصر یعنی چه بگیر عکس مرا و به قاب‌ها بسپار من آن کبوتر صلحم مرا ز سر وا کن مرا به دست تلخ ترین انتخاب‌ها بسپار مرا که آتش سودابه‌ها حریفم نیست از شرط صلح به افراسیاب‌ها بسپار شراب رمز شب شهر ارغوانی هاست بگو شراب‌و به عالیجناب‌ها بسپار پر از بهانه‌ام امشب بگیر گوش مرا به لالایی دل انگیز خواب‌ها بسپار.

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

[تنم به جان رسیده، نمی‌خواهی پیراهن آغوشش را تن کنی؟] خنجر نبودنت دارد به استخوانم می‌رسد، برنمی‌گردی؟ نفسم در سینه میمیرد، برنمی‌گردی؟ چشمم در انتظارت خشک شده، تکه‌ای از جانم کنارت مانده. لااقل برگرد و جا مانده‌هایم را پس بده. کلماتم در وصف تو، تمام شده است. حتی دیگر آن‌ها هم طاقت ابراز ندارند. من که می‌دانم تو برنخواهی گشت. اما برگرد و مثال نقض باش. لیکن عزیزمن‌. به گمانم زمانی که برگردی، نتوانی نشانی از من بیابی‌. اما اگر دلت هوای کوی مارا کرد، چشم‌هایت را ببند. عهد می‌بندم که در پشت پلک‌هایت بنشینم و نشانی قبرم را بدهم‌. آن‌گاه کافیست یک شاخه گل بر مزارم بگذاری تا جان به تنم بگیرم، کفنم را بِدَرم‌ و به قصد بوسه خاک‌هارا کنار بزنم تا به لب‌هایت برسم. می‌بینی؟ میان زندگان که هیچ، تو حتی در مرده‌هاهم نمی‌توانی شخصی را پیدا کنی که این‌گونه تورا دوست داشته باشد. شما که تن مارا در این کالبد به جان رساندی، به بهانهٔ عفو، لااقل بعد از مرگ، به جای، تن‌ به جان، به جانم تن بده‌ تا تنم را به تنت بسپارم و آن‌گاه بگویم، به بوسه رسید در این وصال، لبم با تو.
بداهه.
#زث.

sticker.webp0.00 KB

4:38

sticker.webp0.00 KB

- آرث. یک بار برای همیشه به من بگو تو اصلا مرا می‌خواستی؟ (ساکت ماند. به گمانم خودش هم هیچوقت نفهمیده بود.‌)
نمی‌خواست. من مطمئنم. او دروغ خوب می‌گفت.
#زث.

sticker.webp0.00 KB