زثولیت
Открыть в Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
221
Подписчики
-124 часа
+27 дней
+730 дней
Архив постов
221
آن هنگام که نعش خودم را ناچار به دنبال زندگی میکشیدم و هجوم بلایا مرا به ستوه آورده بود، جسمم را در میان طبیعتی مملو از درختان مرده یافتم.
نگاهی گذرا به اطرافم انداختم، درختان برهنه از سر و رویشان مرگ میبارید.
کاش آن روز به جای آنکه از خاک وجودم انسانی سبز میشد، یک نهال درخت میروییدم.
درختان نماد امیداند، اگر در بهار طوفان نومیدی لا به لای شاخ و برگشان بوزد...به این امید سرپا میایستند که در پاییز فرو خواهند ریخت و برای مدتی هرچند اندک خواهند مرد و باز به لطف بوسهٔ بهار التیام خواهند یافت.
نا امیدی این را به من القا میکند که حال و گذشته بارقهای از هویت آیندهاست
حال و گذشتهام را که در مییابم، به گمانم در موازات دنیایم هم نمیتوانم یک درخت و سمبل امید در طبیعت باشم...شاید اگر دنیای طبیعت خواستار این باشد که با اقبالم ملایم رفتار کند، بخواهد برگ را بر هویت من هدیه کند.
من همان برگی خواهم بود که در پاییز فرو خواهد ریخت و در زیر پا له خواهد شد.
اگر دنیای طبیعت سراسر از عطوفت باشد، مرا درخت برخواهد گزید.
من همان درختی خواهم بود که در بهار معشوق انسانگونهام در سایهٔ من سکنا خواهد گزید و در پاییز مرا بخاطر بیباری و بیسایگی هزار تکه خواهد کرد.
اگر دنیای طبیعت کالبدی آزادیخواه داشته باشد، مرا به گونهٔ پرندهای آزاد در طبیعت رها خواهد کرد.
آنگاه در هنگام امیدواری آزادانه در پی معشوق خود پرواز خواهم کرد، به امید آن که شاید آن پر پرواز را یافتم.
اما من همان پرواز کنندهای خواهم بود که در هنگامهٔ نا امیدی به امید صدای مرگبار شلیک شکارچی خواهم نشست و همانا روزی که تیر شکارچی به قصد مرگ رها شود و مرا در بر نگیرد به امید تیر بعد خواهم نشست، غافل از آنکه واپسین صدای تیر بر تن شکارچی مینشیند.
مرگ شکارچی برای من پر و بال شکسته ناقوس مرگ خواهد بود؛ زیرا من آخرین امید مرگم را مرده یافته بودم.
درنهایت من
در موازات هیچ دنیایی
آنی نخواهم بود که همیشه میخواستم.
زث. | #Void | من هیچگاه آن، آنِ بابمیلم نخواهم بود. چاره کار کجاست؟
221
آرث، عزیز دورم. زمانی که درحال رها شدن از همدیگر بودیم، میدانستم تصمیم درستی دارم. اما از اعماق وجودم میخواستم که ایکاش تصمیم درست، رهایی از تو نبود.
من دوستت داشتم. به خدایت سوگند، به جان تنت که روزی بالاترین قسمم بود، تو بسیار برای قلبم عزیز بودی. چه شد که این کار را با من کردی؟
زث. | #Areth | کاش رهایی در داستان ما نبود. بعد از تو، من انگار خودم را رها کردم.
221
او را دیوانه میپنداشتند.
روزی از پنجره تیمارستان به پیادهروی مملو از رهگذر نگاه کرد.
گفت :
این را فقط دیوانگان درک میکنند، در این راه این پیادگان تنها تکهای استخوانند.
استخوان هایی که راه میروند و دروغ میگویند، خیانت میکنند، عاشق و فارغ میشوند، با گوشه چشمی میمیرند و زنده میشوند.
آنان تکهای استخوانند، کمتر استخوانی پیدا میشوند که بتوان به آن نام انسان نهاد.
این را دیوانگان درک میکنند، زیرا درک این استخوان های انساننما آنهارا دیوانه کرده است.
زث. | #Chains | خزعبلی به نقل از یک دیوانه.
221
اگر آمدی، در سکوت در آغوشم بگیر.
بگذار تنم طعم آغوش را بچشد
به چشم هایم نگاه کن
حرف هایم را از چشمهای مملو از غمم بخوان و غمهایم را در آغوشم ختم کن.
بگذار تنت تولدی برای تنم باشد.
دستی بر کالبد پوسیدهام بکش
به زخمهای نهفته در بند بند وجودم بوسهای بزن و بوسههایت را همانند نوشدارو به زخمهایم حواله کن، انقدر بر تنم بوسه بزن که از زخم هایم بوسه بروید.
بگذار تنت، وطنم باشد
بخواه که مرا ببینی
مرا ببین تا نظارهگر تن بیروحم باشی
ببین تا آنگاه نشانت دهم که چقدر در خود گمشدهام.
بیا تا نشان دهم که چقدر سرگردانم.
گوشهچشمی بیانداز تا برایت بگویم که خود را برای هیچجا و هیچکس نمیدانم.
اگر آمدی
اگر به چشم هایم نگاه کردی
اگر دستی بر کالبد پوسیدهام کشیدی
اگر تنت، وطن من شد
فقط
در آغوشم بگیر.
بگذار بعد از مرگ به روحم لبخند بزنم و تورا نشان بدهم و بگویم :
- او را میبینی؟
او آمد
به چشمهایم نگاه کرد و مرا فهمید
دستی بر تمامم کشید و مرا مرهمی شد
در وطنِ تنش مرا جای داد و مرا پیدا کرد.
او را میبینی؟
او همان نیمه من است که سالها منتظر او بودم.
همانی که منتظر نگاه و بوسه و تنش بودم، اوست.
اوست وطن من، اوست آغوش من،
اوست تمام من.
زث. | #Areth | از سری کلمات خطاب به آرث.
221
شادیام هزاران بار تقدیم به تو
بدی حالت حواله به بند بند وجودم.
سالهاست انتخاب کردم که...
تو را در خفا دوست بدارم؛
تو در رویا و تنهاییام مرا طرد نمیکنی,
تو آنجا مرا دوست داری, برایم لبخند میزنی, حالت خوب است, آنجا من جز تو برای کس دیگری نیستم, شخص دیگری آنجا نیست که مزاحم معاشقه من برای تو باشد,
من تورا از دور مینگرم, از دور میپرستم
زیرا تو از دور...برای من...زیباتری.
من تورا در میان طوفان افکارم میبوسم, همانا سختی طوفان از نزدیکی با تو نرمتر است.
تو در من امتداد داری, نه کنارمن!
دو انسان موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر در رویاهایشان.
زث. | #Ashes | ما هیچگاه قرار نبود به هم برسیم. اما من گاهی خیالپردازی میکردم و همین خیالاتم گاهی مرا گول میزد.
221
من نیاز داشتم در این آشفتهبازار زندگیام، حداقل تو کنارم بمانی. شاید اگر در حال و روز بهتری مرا رها میکردی انقدر ویران نمیشدم.
آخر عزیزم، من به تو گفته بودم حال خوبی ندارم و تنها بودن تو برای من لبخند است. بیانصاف تو که میدانستی چقدر شیدای توام.
میدانستی؟ گمان نکنم.
پ.ن: هنوز نمیدانم تو با من چه کردی، کجای روحم را کَندی و با خود بردی که هنوز بعد از حدود یکسال، زمانی که میخواهم برای تو بنویسم، غمت نفسم را تنگ میکند.
این موهبت غمهای سنگین بود. تو برای من جز یک مشت خلق چرت، هیچ چیز باقی نگذاشتی. بعد از تو من ماندم و غم سنگینت. کاش به همین رنجی بسوزی که با آن نفسهای مرا تنگ کردی.
زث. | #Chains | به تو گفته بودم حال خوبی ندارم. بمان.
221
و کاش ایاغواگرم، تو بوی ماندن میدادی تا تنت را ببوسم. من نمیخواستم شماهم کنار آن شیدایی و لذتی بشینی که اولین و آخرینم بود. کاش یکبار به معاشقه های تو تن میدادم. کاش تو هنوز هم به من نگاهی کنی. شاید فردا نباشم، بیا و مثل روز اولت باش. قول میدهم به کوی تو کوچ کنم و آنجا من عریانم، برای تو. برای تو و برای تو.
دلربا، هیچکس تو نخواهد شد. من تا همیشه میخواهم در چشمهٔ شهوت تو بمیرم.
زث. | #Redline | خطاب به همان خرابی که پایم را به شهوت کشاند.
