ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

زثولیت

زثولیت

Открыть в Telegram

Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
219
Подписчики
+124 часа
+27 дней
+730 дней
Архив постов
از درون خویشتن جو چشمه را.
/مولانا.

sticker.webp0.00 KB

Tadriij.mp36.76 MB

sticker.webp0.01 KB

[روزگار‌ آن‌هارا باز در اتاق سبزی که ساخته بودند به هم رسانده بود. منتهی این بار شکوفه مانند همیشه نمی‌شکفت. او همانی بود که با گوشه‌چشمی از مهر غرق‌گل می‌شد. اما این‌بار به وضوح هویدا بود که این شکوفه، بهارهٔ سابق را در خود ندارد.‌]
شرح مکالمه‌. ۱۳ سپتامبر. عنوان:اتاق‌سبز‌. هم‌اتاق‌های مغروق، مفتون و مهجور ادبیات.
-‌ گمان می‌کنم نیلی‌وجودت، کمی خاکستر گرفته‌. دلیلش را هم خودت خوب می‌دانی. - تصدیق می‌کنم.‌ «درد بزرگی‌ست. این که بدانی خاک گرفته‌ای و اگر به خود نرسی خواهی پوسید اما‌ همچنان نظاره‌ می‌کنی. در آخر نگاهت را هم خاک می‌گیرد و تارت می‌کند. عاقبت گوشه‌ای خاک می‌گیری و دستی گیرایی نیست که گردت را بگیرد. دست خودت هم که پوسیده، بله. فنا همان‌جاست.» - گرد و خاک زیادی روی کالبد خاکی‌ام نشسته‌. - عجب است. این چه خاکی‌ست که با خاک وجودت همذات‌پنداری نمی‌کند؟ خاک که با خاک مأنوس است. - نکته اینجاست که این خاک، خاک درکه‌های دوزخ‌ است. نه درجه‌های بهشت. -فوتش کن‌. «یاد بچگی‌ام افتاده بودم، زمانی که دنیایم یک منِ کودک بیشتر نداشت، به هنگام شيطنت مادرم می‌گفت، در لباست فوت کن. این تو نیستی. شیطان در جلد توست. فوتش کن. هنوز هم گاهی شیطان جلدم‌ را فوت می‌کنم و پنداشت می‌کنم که از سیاهی‌اش رها شده‌ام. مادرم همانی بود که اندوه را برایم آسان کرد.» یک نظر که شکوفه‌ را دیدم، انگار او شیطان جلدش را پوشیده بود‌. فوت که هیچ، حالا دیگر باد هم افاقه نمی‌کرد. - خاک‌هایم را پوشیده‌ام. - پس جامه بدر. - سعدی‌ام می‌گوید : «برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را. بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را» - و حافظ هم می‌گوید : «ساغر می بر کفم نه تا ز بر. برکشم این دلق ازرق فام را» . - اما جامه دریدن سهل‌تر از کالبد شکافتن است. من مدت‌هاست که خودم را می‌شکافم‌ و بین شکافته‌هایم از شکافتن ملول می‌شوم و از نشکفتن‌ ملال. پس تا جامه‌ات به تن‌ات خو نکرده، بدرش‌. بدر تا یک روز جبر جامه‌ات تورا مجبور نکند که تمام وصله‌هایش را دانه به دانه از تنت بشکافی و تن‌شکافی کنی زیرا یک سر وصلهٔ شکافتنی‌ات به جانت وصل است. آن‌گاه‌ باید هم کالبد شکافی کنی و هم تن و جان شکافی.‌ - جامه‌‌ای که با پوست آمیخته شده باشد، دریدن‌آن، دریدن تن است و تفاوت وافری با کالبد شکافتن ندارد. - اگر غفلت را حوالهٔ جامهٔ‌تنت کنی، یک روز با هوشیاری پوست از تنت می‌کَنی. طاقتش را داری؟ - غفلت کرده‌ام. با چشمِ باز. - نه. چشم بستی و انگار قدم‌هایت چشم‌بسته‌تر به سمت قعر می‌روند‌. «چشم تنها از آن نگاه صورت نیست، تمامی اجزا بصر لازم‌اند» - من هنوز هوشیار نشده‌ا‌م، اما طاقتم تمام شده. - پس منتظر باش، یا سرت به سنگ می‌خورد یا به آدم و سری که به آدم بخورد سنگ می‌شود. آن زمان باید انقلاب کنی تا به خودت بگردی. دیگر نهضت‌‌ها چاره نیستند. - سرم به سر خورده. سرم به سرسنگین همان آدم‌هایی خورده که شبانه‌روز در کتاب‌ها با آن‌ها مصاحبت دارم. -سرسنگینی‌ آدم‌ها، سینه‌ را سنگین می‌کند. به من بگو، چه چیزی روی سینه‌ات سنگینی می‌کند شکوفه؟ - جهالت‌هایم. نادانسته‌ها ‌‌و نارسیده‌ها. - از آن‌ها عطش بگیر برای رفع و رجوع. گفتنش که دردی را دوا نمی‌کند. - رفع خیر.‌ ولیکن بله. هرچه که پیش‌تر می‌روی بیشتر می‌شوند.‌ - چرا رفع نه؟ - آن ها رفع شدنی نیستند. - پس پذیرفتنی‌اند. - شکافتنی‌اند. (مردد بود که بگوید شکافتن مرحلهٔ بعد از پذیرفتن است یا قبل اما او پنداشت می‌کرد که پذیرفتن بر همهٔ این‌ها مقدم‌تر است). با جمله‌ای این مکالمه در فریاد، خفه شد. «از دل نادانسته‌ها، نا‌شنیده‌های بسیاری زاییده می‌شود.» بر این جمله، تفکر باید کرد. تمام. .
#مکالمات. | انسجام‌ مکالمه، جهت حفظ عیار.
#زث.

sticker.webp0.00 KB

۹۸۵۱۲۴۶۷۸۶۴۳بار دیدم.

Видеосообщение00:35

sticker.webp0.02 KB

Dum Dum da da da da.

00:41
breathe. I'm not in love, it's just a game we do. I tell myself I'm not that into you. But I don't wanna sleep, it's. quarter after three. You're in my head like.

Indeed, my inner Bambino is fearless. This child within me yearns for a soul to cherish, for someone to call his own. Worn by endless rejections, he still dares to hope, carrying a fragile fire of longing through the shadows of the world.
- Hear me Areth?

This is me. (Actually Bambino, my inner child.)

همیشه می‌ترسیدم کسانی را که دوست دارم یک روزی از دست بدهم. اما باید از خودم بپرسم آیا کسی هم هست بترسد از اینکه من را یک روز از دست بدهد؟
/پائولو کوئیلو.

sticker.webp0.00 KB

Alireza Ghorbani - Savushun.mp310.57 MB

Mohsen-Chavoshi-Sina-Sarlak-Afsar-(Shahrzad)-320.mp310.83 MB

|حاوی خزعبلات فراوان. نخوانید.| . در بیستم سپتامبر نوشته بودم، من از تبار افراطم. افراطی به مانند مهر ورزی در اوج جهالت. یک‌سال گذشته و هنوز من اسیر مهرورزی‌های مفرط هستم. از من که پنهان نیست، از شما چه پنهان... گاهی اوقات احساس می‌کنم این حجم از هیجان و احساس درون من نمی‌گنجد. انقدر روح و روانم را به تلاطم‌ می‌اندازد که ثبات همه چیز از دستم در می‌رود. من سال‌ها بود که از ترس همین بی‌ثباتی و بروز هیجاناتی‌ که دیگران نامش را احساس می‌گذاشتند، هرچه که بود را درون خود خفه کرده بودم. حالا انگار مهارش از کنترلم خارج شده. با گوشه چشمی همه‌اش باز می‌گردد و انقدر سست و شکننده‌ است که با چشم بر هم زدنی می‌شکند. احساس می‌کنم که من برای احساس وصلهٔ ناجوری هستم. سال‌ها بود که چنین جملاتی را به زبان نیاورده بودم و حتی حالا که به قصد بیان آن قلم می‌زنم نمی‌دانم چطور کلمات را کنار هم بچینم. به گمانم سردرگمی میان کلماتم مشهود باشد. بگذارید به صراحت بیان کنم که من بسیار آن کودک با احساس درونم را دوست دارم. هنگامی که به سرخوشی‌هایش نگاه می‌کنم احساس می‌کنم که زنده‌ام. نمی‌دانم یک روز می‌توانم او را بی‌مهابا کنار شخصی عریان کنم و کنارش از احساس لبریز شوم یا خیر‌. گاهی از اعماق وجودم می‌خواهم که سرکی به آینده‌ام بکشم و ببینم که اگر در آنجاهم‌ همین آش و همین کاسه است، وقتم را در حال تلف نکنم ‌و من هم جزئی از گذشتهٔ همه باشم. بله.‌ من هنوز هم می‌خواهم که کلک خودم را بکنم. هنوز هم در پس سرخوشی‌هایم می‌خواهم که مرگ شوم. بار‌ها فکر کرده‌ام که مرگ از من چه خواهد گرفت و چه خواهد گذاشت؟ کلمه‌ای که این بار در جواب این سوال در ذهنم جرقه زد«ناکام» بود. یعنی اگر مرگ با من یک ثانیه فاصله داشته باشد، من بدون آن‌که کامی از لب‌های آرث بگیرم خواهم مرد؟ آخ آرث یعنی من ناکامم‌ از لب‌های تو؟ چطور است که از امشب به بهانهٔ شرمندگی از آن‌ که فرض می‌کنم تو زودتر از من مرده‌ای انقدر تورا ببوسم که کامم از لب‌های تو سیراب و نفسم از فقدان او بمیرد؟ آرث دیگر کامم از ناکامی روزگار خشک شده، به معنای واقعی کلمه دیگر خسته‌ام. تا کی به دنبال‌ چرا های خویش بدوم و مدام بگویم، چرا من؟ چرا چرا کنم و اطرافم را ببینم و ببینم که من هستم و من و باز بگویم که چرا من؟ چرا ما نه؟ چرا تو نه؟ چرا من؟ نعش خودم را همه جا می‌کشیدم و جسد تورا هم به دوش می‌کشیدم.‌آرث همه به من می‌گویند که بسیار عاشق خوبی هستم. اما بیا اسم حماقت های مرا عشق نگذاریم‌. آرث چطور می‌شود که تو‌ نور دیدهٔ من باشی و من مدام در انحنای نادیده‌های تو خفه شوم؟ آرث کاش می‌شد که تو جسمم را نشانه بگیری، روحم دیگر جا ندارد. با جسمم بازی کن. از وسط مرا دو نیمه کن. نیمه‌ای از من را بسوزان و نیمهٔ دیگرم را در دریا رها کن. آتش خوب می‌داند که من چطور با پای خودم روحم را به آتش زدم و آن نیمهٔ دیگر هم سال‌هاست با دریا سَر و سِری دارد، او هم می‌داند که چطور ذره ذره از من را نشخوار ماهی‌ها کند. اللخصوص‌ ماهی‌های قرمز. آرث جسمم را نشانه بگیر. شاید آن لحظه کمی جسم و روحم با یک‌دیگر همذات‌پنداری کنند.
/یکی از همان چرندیات‌ همیشگی. منتهی کمی چرندتر‌.
[گفته بودم نخوان. حالا که خواندی، بگذار ذهنت همه‌اش را استفراغ کند. لیاقت خزعبل‌ همین است.] #زث.

Ali-Sorena-Negar-320.mp38.15 MB

Видеосообщение00:18