زثولیت
Открыть в Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
219
Подписчики
-124 часа
+27 дней
+730 дней
Архив постов
219
برایش بسیار نوشته بودم؛ زیرا آن زیبارو تنها دارایی بود که از ابتداییترین منهای من به جا مانده بود.
سالهای زیادیست که در غم، در شادی، در خوشی و ناخوشی بر خودم واجب میدانم که چشمهایش را ببوسم.
آفرودیت، خدایت با چه دمی، شمایل تورا بوسید که اینگونه زیبایی؟ ملائک به دنبال زیبایی تواند و من در تلاش برای آنکه به همگان اثبات کنم زیباتر از تو نیست.
یادت هست در بیست و یک سپتامبر، نخستین نوشتههایم در وصف تو شد؟
یادت هست یا یادآوری کنم؟
یادآوری کنم که برایت نوشتم :
«وقتی تو دلخوشی، همهٔ شهر دلخوشاند
وقتی تو میخندی، تمام عالمیان میخندند
هنگامی که تبسمی از حال خوب به روی قلبت مینشیند، همهی دنیا با قلب هایی همراه با باران لبخند و دلخوشی حالشان خوب است؛
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
بخند هم به جای خودت هم به جای من
برقص زیر باران حال خوبت
و من به تماشای این حال خوبت مینشینم و برای رقصت مینوازم و لبخند روی لبت را با تبسم دلخوشی و حال خوب زیباتر میکنم.»
این چند کلمه که در وصف تو چندان ارزشی ندارند، تو را باید سرود و سپس ستایش و سجده کرد. کاهلی میکنم اگر هر لحظه نور حضورت را در قلبم نمیبوسم. تو بودی که مرا به اینجا کشاندی. تو هستی که من هستم. که اگر نبودی، من همان کودک گوشهنشین میماندم و اصلاً آنی نمیشدم که حالا کنار توست. من روزی دار و ندارم را به پایت خواهم ریخت و به عهدم وفا خواهم کرد. تو همانی هستی که ایفل قرار است رقصم را کنارش ببیند.
خدای من امشب پاداش چه چیزی را در وجود تو، به من عطا کرد؟ چطور کائنات مرا انقدر خوشبخت یافتند که خواستند در افکار تو این تفکر را بنشانند که بیایی و به مانند من، نخستین نوشتههایت را خطاب به من بنویسی؟
[آفرودیت در یازده آگوست، نوشته بود:
این همه نوشتم برای کسی که رفته بود و مرا میان خاطرات کهنه جا گذاشته بود.
اما امروز… وقتش رسیده که برای تو بنویسم.
برای تویی که ماندنیتر از تمام رفتنهایی.
نوری که در تاریکی دنبالش میگردم، تویی و بس.
ای وصله این قلب زخمخورده
همدمم
همرازم
تو را به اندازه تمام خاطراتمان میبوسم.
بودنت همچو چای داغ در زمستان، خون را در رگهایم به رقص میآورد و مرا به زندگی بازمیگرداند.
دلگرمی شبهای سردم
برایت آرزو میکنم لبخندهایی که بر لبانم کاشتهای، ستارههایی شوند در آسمان شبهایت…
تا هرگز طعم تلخ دلتنگی را نچشی.]
کلماتت را میبوسم، آفرودیت-م.
219
رسماً خسته شدم. چشم باز میکنم اول کسی که هست تویی، چشم میبندم و آخریننفر تویی که منو سمت خواب میکشونی، انگار صورت همه شمایل توعه، چطور بگم یادی که جا گذاشتی حتی یک لحظه هم رهام نمیکنه تا باور کنی؟ میشه بگی داری با خودت چیکار میکنی؟ گاهی اوقات حس میکنم داری روحت رو فشار میدی چون میبینم اون روحی که وصلهٔ توعه شیون میزنه. هرجا از تو لبريز شدم، شنیدم که گفتن دست از یادت بردارم. ولی اونا چه میفهمن از من؟ اونا که نمیدونن تو چقدر از دور زیباتری.
من به پای عزای تو میرقصم و میگریم.
چطور از یادت دست بردارم؟(از چه دریغت کنم در یقهام؟)
محاورهای بداهه، پس از آشفتگیهای مداوم.[ساعت ۸:۴۱ صبح. یازده آگوست]. #زث.
219
تو که میدانستی ماندنی نخواهی بود، پس چرا یادت را جا گذاشتی؟
[بعد از تو، من ماندم و یاد تو.]#زث.
