زثولیت
Открыть в Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
219
Подписчики
-124 часа
+27 дней
+730 дней
Архив постов
219
زندگی هر بار درسی به من میدهد، آرث باید بدانی که زندگی درس هایش را به تو دیکته نمیکند، گاهی آنهارا به صورتت میکوبد و گاهی جلویت پرت میکند تا خودت آن را برداری.
اگر بخواهم جدیدترین درس زندگیام را به تو بگویم
این درس را برایت دیکته میکند که
فرزند من،
گاهی بیشترین کمکی که از دست خودت، برای خودت بر میآید این است که دست از امید داشتن برای گذشتهای بهتر برداری.
گذشتهات را شخم نزن.
مرور و زنده کردن گذشته، مانند این است که چوبی را در چاه فاضلاب تکان دهی، این کارت فقط گند فاضلاب را بیشتر بالا میآورد.
از گذشتهات درس بگیر، در حال خوب زندگی کن و فراموش نکن که حال تو روزی در گذشته خواهد بود و حال بعد تو تکهای از آیندهست.
زندگی کن پارهٔ تن پدر.
زث. شاید کمی تجربه.
219
(من هیچوقت خیالم از بابت کسی راحت نبود. هیچگاه نتوانستم برای عزیزانم آنی باشم که میخواهم. میتوانم قسم بخورم که اگرهمین الان لحظهای در جایی که ایستادهام بلغزم، تمام آنهایی که برایم بوی ابد میدهند مرا رها خواهند کرد. نمیدانم مشکل از چیست.)
219
من کسی را میخواستم که خیالم از بابتش راحت باشد.
خیالم راحت باشد که اگر
غم بر من چیره شد و گفتم که نمیخواهم هیچکس را ببینم، چراغ اتاقمان را خاموش کند و کنارم بماند و هر از گاهی شانههایم را ببوسد و بگوید، من هر کسی نیستم. مرا ببین و ببوس. انقدر ببین که چشمهایت به من عادت کند و بداند که من همه کس توام. انقدر مرا ببوس که لبهایت به جای سخن مرا بگوید.
زث. | #I | میتوانم خیالم را از بابت تو راحت کنم؟
219
و کاش آرث تو نیز مثل من به آسمان علاقه داشته باشی.
آنگاه میتوانم بیمهابا بگویم
بیا از این سیاره برویم، زندگی میان ستارگان و معلق بودن در فضا برای ما امن است.
بیا برویم به جایی که آدمی نباشد. آنجا دیگر ترسی نداریم که اگر کسی مارا رها کرد باید چه کنیم. دیگر کسی ما را میان آسمان و زمین رها نخواهد کرد. ما در آنجا معلقیم و انتهای سیاهی را دیدهایم. بالا تر از سیاهی که رنگی نیست، هست؟
زث. | #Areth | خطاب به آرثی که عاشقش هستم.
219
نمیدانستم او با من چه کرده بود. صدایم که میکرد من آسمان را سِیر میکردم. حالا هفتصد روزی میشود که دیگر به آسمان سر نزدهام. راستش من دلتنگ تو نیستم. هفتصد روز است که دیگر به تو فکر نمیکنم اما بسیار دلتنگ آن آسمانی هستم که با ندای تو سِیر میکردم. یا تو آسمانم را گرفتی یا من آن را کنارت جا گذاشتهام.
و تو
یا آسمانم را پس بده یا از خدای آسمان بخواه که آسمان دیگری برایم خلق کند. کاری بکن، من نمیدانم تو با من چه کردی، حداقل کاری بکن که آرام بگیرم. آسمانم هفتصد روز است که ابریست. باران میخواهد.
تو همه چیز من بودی...
اما بیا تا آخرین داراییام را هم به نامت بزنم.
بارانم شو
از ابرهای آسمانم ببار
در رود جاری شو
و از سرزمینم برو.
زث. | #Chains | کاش قبل از رفتنت، میفهمیدم تو با من چه کردی که اینگونه خراب توام.
