ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

مُبهَم!

مُبهَم!

Открыть в Telegram

- از نسـل کوࢪوش هـستیم و زاده‌ ی اصـالت 𔓙 › ¹⁸'¹⁹ حرفی، حدیثی، سخنی بود در خدمتیم💘: ‏https://t.me/iRoChatRobot?start=sec-faaabchadb

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
745
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
این چند وقت به صورت دائم ی صدایی تو مغزم میپیچه . ی صدایی مثل چکه کردنِ آب از ی شیرِ قدیمی و زنگ زده و شاید هم ی چیز تو مایع های تیک تاکِ ساعتِ خاک‌خوردهِ خونه ی مامان‌ بزرگم که خیلی وقته جاشو ی ساعت نو و بی صدا گرفته . اما دقیقا هر بار که سرمو برمیگردونم و دنبال منبع صدا میگردم هیچی دستگیرم نمیشه . نه شیر آبی چکه می‌کنه ، نه ساعتی این اطرافِ و نه صدایی از بیرونِ . بعد پی بردم انگار صدا خیلی بهم نزدیکِ ، نزدیک تر از چیزی که بشه گفت . انگار چیزی توی مغزم چکه می‌کنه . خون؟ شاید هم حرف های نگفته ؟ یا حتی تمام احساساتِ ابراز نشده ؟ دلتنگی هایی که وانمود کردم مهم نیست و حتی اتفاقاتی که تو خودم دفن‌شون کردم و نزاشتم کسی ازشون باخبر شه ؟ . خلاصه که نمی‌دونم ، صدای چکه کردن روح و روانمه که تو مغزم می‌پیچه یا صدای تیک‌تاک ساعتِ خونه ی مامان بزرگم که هنوز یادم مونده. - نجاتم بده پیش از آنکه چکه چکه شوم.:)

اگر روزی از دنیا رفتم،فقط یک چیز را بدانید من راهی را انتخاب کردم که به آن ایمان داشتم. برای پیکیرم دوندگی نکنید اگر جایی پولی خواستند نپردازید نگذارید خواسته‌ام بی‌معنا شود برایم یک قبر خالی بسازید جایی که بتوانید دلتنگی‌هایتان را همان‌جا بگذارید سر مزارم گریه و زاری نکنید جشن و پایکوبی کنید و مهم تر از همه چی مراقب خوانواده‌ام باشید. در این دنیا شاید خیلیا مرا درست نشناختند،نمیدانم، شاید بعد از نبودنم، تازه دنیا مرا ببیند.

- دختره گوشه‌ی دفترش نوشته بود : به وقتِ اولین روز از بهارِ بدونِ تو . . کاملا فراموش شده‌ای و در خاطرم نیستی ؛ فقط امروز اتفاقی مداد رنگی دیدم ! و به یاد آوردم ، ‹ چقدر آبی دوست داشتی.

دوست دارم یک شب تک تک آدمایی که بدی کردن بهم رو به یک قمار دعوت کنم. دلم میخواد تمام زندگیشون و تمام زندگیم رو شرط کنم برای برد و باخت . همون حینی که گلاساشون رو پر میکنم از شراب، تک اشاره ای ازم، باعث تقلبی بزرگ بشه.دلم میخواد به همون روش که منو بازنده کردن، برنده باشم. دلم میخواد لبخند خشک شده روی صورتشون رو قاب کنم به ذهنم تا بتونم چند دقیقه بعد با فندک یکیشون روشن کنم سیگارمو و ازشون بخوام تا برن و از شام لذت ببرن.

ما از نسل دلخوشی‌های ساده نوشمکی و گریه‌های بی صدای یواشکی بودیم نسل لِی لِی و قایم موشک و هفت سنگ دوره‌ی لاکچری‌هایی که نهایت، یک شکلات سکه‌ای دوغ آبعلی آدامس خرسی یا انگشتر آبپاش بود... نسل دفترهایی که فانتزی نبود، و نوار کاست‌هایی که خودش را در اوج احساسمان جمع می‌کرد. نسل لپ لپ های رنگی که کلی ذوق داشتیم واسشون. نسلی که با یک تیله یا بادکنک شاد می‌شد و یک آتاری دستی قله‌ی آرزوهایش بود... ما کم توقع ترین نسل تاریخ بودیم... آخرین نسلی که باچیزهای کوچیک خوشحال می شدند و زندگی بدترین روزاشو‌ نشونشون داد(:

آخرسر در پرستش ستاره‌های آبی چشمانت جان می‌بازم.

عجیب است که گاهی رفتنِ یک نفر را برای چند لحظه تماشا می‌کنی و بعد از آن یک عمر از تمام آمدن‌ها بیزار می‌شوی ، انگار بعضی‌ها آن‌قدر قدرت دارند که می‌توانند با یک بار رفتنشان تمام دنیا را در چمدانی با خودشان ببرند.

شاید دیگه هیچوقت نتونم ماشینی که دوست‌دارمُ بخرم ، تموم لیلیوم های صورتیُ مال خودم کنم ، شفق قُطبی رو ببینم ، توی کافه carette پاریس هات‌چاکلت خامه ای و پاستا بخورم و از منظره لذت ببرم ، کالِکشن miu miu رو تو اتاقم بچینم ، event برندای مورد علاقم برم ، دیزنی لَند برم ، کلبه چوبی تو جنگل بلوط و اَسب بَرفیمو داشته باشم ، t'Pareltje رو امتحان کنم ، به کشور هایی که توی لیستم نوشتم سفر کنم ، آخرش از من همین چَنل میمونه و تمام آرزوهایی که تو نُطفه خفه شد.

اینجا 30 میلیون عدد راستیه ولی 50 هزار دروغ.

photo content

حق باتوعه مامان‌. گلایت از ساعت خوابم بجاست تماما. مدتی هست که دچار شدم به این زندگیِ خوناشامی. منو تنم محروم کردیم خودمونو از خورشید. شب ها بیداریم و روز ها رو غرق میشیم تو خواب.انگار که این مدل زندگی واقعا رخنه کرده تو وجودم و من بقدر تغییر دادنش قدرتی ندارم دیگه.

زخمی ات کردند وطن ، تن فدایت.

و شما هیچگاه نخواهید فهمید چه کسی ، کجا در نیمه شبِ کدام شب ها با بغض و دلتنگی برای شما از خواب پریده است.

آری و مَن آبی مایِل به دَردِ چِشمانَت‌ را میشِناختَم‌.

Repost from 🌶
586_99997032413326.mp33.13 MB

امروز روز من نبود. حتی می‌توانم بگویم که این هفته هم هفته‌‌ی من نبود. شاید بهتر است بگویم ماه و حتی سال هم سال من نبود. یا بهتر است بگویم این زندگی هم زندگی من نیست. چارلز بوکوفسکی

هیچ حواسم نبود ، دو فنجان ریختم ...

غمت نشسته بر جانم نفس بکش ایرانم.