ㅤcatharsıs ( rest )
Открыть в Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤmoa n engene ’s safe zone ㅤㅤㅤ ㅤ ࣪ ۪ 🐺 ! ! @woufebot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
538
Подписчики
Нет данных24 часа
+47 дней
+6330 дней
Архив постов
Repost from جیکی هوم🐶
چقدر جدی با موی بلوند قشنگه واقعا🫠وای قلبم
مسبب سکته قلبی من شیم جه یونهههههه😫
Repost from tiffany ’s boi
egomaniac dracula
ー 🥤’s 9th recipe
Repost from EVAN-D4🦌
پشتصحنهی حضورش بهعنوان دیجی در برنامهی Close Friend | Archiv:E | ایوان*با سه کیفیت: ️️𝟰𝟴𝟬𝗽 𝟳𝟮𝟬𝗽 𝟭𝟬𝟴𝟬𝗽 +به همراه زیرنویس فارسی جدا💯 [برای مشاهده فایل، بزنین روی لینک😉]
Repost from 🐈⬛*JAY*🐾
جی درحال نگاه کردن به مکنه مورد علاقه ش..🫠🥹😭
واقعا نیاز دارم یکی همینجوری منو نگاه کنه 😭😭😭
Repost from american icon🆕
like a rockstar
made in 🇺🇸 no.221
Repost from fine sh!t ⁉️
✧˚ · . برای دسترسی راحت و بهتر𝒪ne-𝒮hots ≛ وانشات ها 𝘽𝙧𝙤𝙠𝙚𝙣 𝙬𝙞𝙣𝙜𝙨
ᴄᴏᴜᴘʟᴇ : 𝘚𝘶𝘯𝘬𝘪𝘽𝙧𝙚𝙖𝙩𝙝𝙚 𝙗𝙖𝙘𝙠
ᴄᴏᴜᴘʟᴇ : 𝘑𝘢𝘺𝘸𝘰𝘰𝘯𝙋𝙖𝙥𝙚𝙧 𝙥𝙧𝙤𝙢𝙞𝙨𝙚𝙨
ᴄᴏᴜᴘʟᴇ : 𝘏𝘦𝘦𝘫𝘢𝘬𝘦
Repost from N/a
𓂅 Bloom again 𓂅
•Couple: Jayhoon - heesun
•Genre: Romance ‐ Slice of life ‐ Dram ‐ angst
Trigger: toxic ex ‐ stalker ‐ manipulation ‐ depression ‐ trust issues ‐ panic attacks ‐ self harm
بعضی آدمها بعد از شکستن، دیگه دنبال خوشبختی نمیگردن؛ فقط یاد میگیرن چطور دردشون رو از چشم بقیه مخفی کنن و بعضیها اونقدر طولانی توی تاریکی زندگی میکنن که وقتی نور از راه میرسه، اولین واکنششون بستن چشمهاشونه ولی نه از نفرت، بلکه از ترس؛ ترس از اینکه مبادا اون نور هم مثل همهی چیزهای خوب زندگیشون، روزی خاموش بشه. اما بعضی وقتها، شروع بهار با یک اعتراف نیست، شاید بهار با یک «صبح بخیر» کوتاه، یک فنجون قهوهی نیمهتمام، یا اعتمادی که ساختنش از عاشق شدن سختتره، از راه برسه و به زمستون وجودشون پایان بده. و این داستان، داستان یه عشق آتشین مثل رمانهای کودکیهامون نیست، داستانی از جنس درد و التیامه، داستان دو آدمی هست که یاد میگیرن تکیه گاه باشن تا دو عاشقِ مجنون، داستان دو آدمی هست زخمهای هم رو در سکوت درمان میکنن. ⋆˚✿˖° 𝘢𝘯𝘰𝘯 #BloomAgain ───ʚ˚ɞ ─── @Auhypen 𓂃 ٠࣪ ִֶָ☾.
Repost from 𝖠𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌➢7
+4
با صدای آژیر پلیس،به سرعت به سمت یکی از کوچه های بن بست پا گذاشتند. "هیونگ،حالا چیکار کنیم؟چجوری از دستشون فرار کنیم" "یه نقشه ای دارم" بلافاصله گوشیشو در آورد و شماره ای گرفت.نیکی که با کنجکاوی به کارهای جیهوپ نگاه میکرد،با دیدن شخص سوم که با یک کیف بزرگ،به سمتشون میومد،شدت کنجکاویش بالا گرفت. "سلام لباسا رو آوردی" "سلام،آره" "خوبه،میتونی بری" پسر ناشناس،با تعظیم کوتاهی،از آنجا دور شد. "هیونگ،اون کی بود؟" "بعدا میگم،فعلا این لباسا رو بپوش" نیکی لباسی که جیهوپ به سمتش دراز کرده بود رو گرفت و آن ها را به تن کرد،بعد از پوشیدن لباسا،جیهوپ نقشه رو به پسر توضیح داد و بعد به بیرون از کوچه قدم برداشتند. در حال انجام کاری که جیهوپ گفته بود بودند،ناگهان پلیسی به آن ها نزدیک شد. "سلام،شبتون بخیر احیانا شما دو پسر نوجوون این اطراف ندیدید؟" " سلام خیر،ما تازه اومدیم" "متشکرم،خداحافظ" پلیس به سرعت سوار ماشینش شد و از آنجا دور شد. "وای هیونگ عجب نقشه ای بود" "آره عالی بود،بهتره از اینجا بریم اینجا دیگر امن نیست" نیکی سری تکون داد و با پسر بزرگتر به راه افتادند،غافل از اینکه از پشت سرشان خبر داشته باشند.𝐇𝐨𝐨𝐩𝐊𝐢𖥔
