Elle est d’ailleurs.
Закрытый канал
“Elle a de ces lumières au fond des yeux” Pierre said. @elleestD_ailleursBot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
364
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-830 дней
Архив постов
ما را گزیری از آفریدن نیست.
با هر نگاه، هر ارتعاش، هر هوسِ اندیشیدن،
مُجسّمهای دیگر از عدم میتراشیم؛
و در این زایشِ بیانقطاع،
حتی مرگ نیز از آنِ ما نمیشود.
مرگ، بدل میشود به پارهای از بودن،
به بُعدی دیگر از امتدادِ آگاهی.
به محض التفات،
به لحظهای که ذهن، حتی در خفا،
تعریضی بر خلأ میزند،
نیستی نقض میشود،
و در کسوت حضور درمیآید.
آگاهی، این شکنجهگرِ خاموش،
هر نبود را به بودنی مبدل میسازد؛
نه با خلق،
بلکه با اشارهای.
و اشاره، آغازِ تجسد است.
نیستی، پدیده نیست.
نیستی، سلبِ حدوث است؛
نه غایب، که ناتوان از غیاب.
زیرا آنچه نتوان در قاب ادراک نشاند،
نه معدوم است،
که ماقبل تصور، ماورای تفکر،
و مغایر با بودن است.
در مُهر هفتم، اثر اینگمار برگمان، شوالیه نه قدیسیست آویخته بر صلیب ایمان، و نه قهرمانی سوار بر اسبِ افسانه؛ او انسانیست برهنه، ایستاده بر پرتگاه نیستی، با پرسشی که از ژرفای تاریخ برآمده و تا امروز طنینانداز است: آیا در پس این آسمانِ مسکوت، صدایی هست؟ یا آنچه میشنویم، تنها پژواک گامهای خودمان بر سنگلاخ جهان است؟
پرسش او همان فریادیست که از قربانگاه اسحاق تا صلیب مسیح، از محرابهای سوخته تا میدانهای جنگ، همواره بیپاسخ ماندهاست. عطشی برای حقیقت، نه برای تمنایی کودکانه، که زخمی ازلی در گوشت و جان بشر. و پاسخ؟ سکوت. سکوتی که نه چون غیاب، بلکه همچون دیواری نامرئی، هر تلاش برای کلام را خرد میکند. برگمان این سکوت را در کنتراست خیرهکنندهی تصویرها مینشاند: چهرهی سپیدِ شوالیه در برابر ردای سیاه مرگ؛ دریای بیانتها، تیره و سرد، در پس صامتترین دیالوگها. این سکوت خود بدل به چهرهای از خدا میشود: حضوری که تنها از راه امتناع آشکار است.
بازی شطرنج، جوهرهی این جدال است. صفحهی سیاه و سفید، تبدیل به تصویری از جهان میشود؛ هر مهره که انسان حرکت میدهد، کوششیست برای حککردن معنا بر بستری که به ذات بیمعناست. و مرگ، آرام و بیشتاب، مهرهها را برمیگیرد و بازی را ادامه میدهد. این بازی پایان ندارد، زیرا جستجو، سرنوشت محتوم بشر است، حتی اگر هیچ پاسخی در کار نباشد.
اینجا شوالیه از مسیر عارفان جدا میشود. آنان میگفتند «طلب، خود پاسخ است»، اما او نه به التهاب آتش تن میسپارد و نه به خموشی خاکستر؛ او میخواهد بداند. یقین میطلبد، نه سوز و سکون. و همین است که سرنوشتش را تراژیک میسازد، چراکه پرسشهای او وسیعتر از هر پاسخیاند.
برگمان، با دوربینش، حضوری هولناکتر از انکار را ترسیم میکند. خدایی که هست، اما سخن نمیگوید؛ نوری که هست، اما هرگز بر صحنه نمیتابد. عارفان میگفتند: «حق در پرده است»، اما این پرده در سینمای برگمان به حجابی بدل میشود که هرگز کنار نمیرود.
و سرانجام، آنچه باقی میماند نه وحی است و نه تسلا؛ تنها چند لحظهی شکننده در برابر سیلاب نیستی... شیر و توتفرنگی بر علفزار، خندهی کودکی که جهان را نمیفهمد، دست زنی که دست مردی را میگیرد. برگمان این لحظات را در روشنترین نور فیلم قاب میکند، گویی تنها جایی که تاریکی عقب مینشیند همینجاست.
مهر هفتم پرده را میدرد و حقیقتی برهنه بر ما میتاباند... آسمان خاموش است؛ و این خاموشی نه خلأ، که حضوری سنگین است. ایمانی که بر سنگ بنا شده بود، فرو میپاشد، و از ویرانههایش، نه خدایی تازه، که نیرویی خاموش اما سترگ برمیخیزد: توان انسان در آفریدن معنای خویش.
نجات، نه در آن سوی آسمان، که در دستان لرزان ماست. نه ایمان و نه کفر، که جسارتِ زیستن زیر نگاه بیکلام خداست. این، شاید یگانه یقینِ بشر باشد: ما وارثان سکوتایم، اما میتوانیم در دل همین سکوت، شعلهای بیافروزیم.
و شاید در پایان، تنها این نجوا باقی میماند... در تاریکترین لحظهها، یک توتفرنگی، یک خندهی کوتاه، و گرمای دستی بر دست دیگر، حقیقتی ژرفتر از هر وحی و هر آسمان خاموش دارد. زیرا تنها در دل شب مطلق است که نور کوچک، به قامت خورشید میایستد.
در آغازِ کلام، کلمه نبود.
و نبودن، نخستین وصیت شد.
و کاتبان، به نام نور، دروغ نوشتند بر پوست ظلمت.
و «او»، آن ناطق خاموش،
مرد، پیش از زایش، در حنجرهٔ خاک دفن شد.
آری، در آغاز، کلمه نبود؛
فریاد بود، بیصدا.
حنجره بود، بینفس.
پیامبر، پیش از وحی، به صلیب یقین مصلوب شد.
درختان سوختند،
که نوری وانمود کنند.
صداها ترک برداشتند،
که وحی نام گیرند.
دستها لرزیدند،
که نیایش وانمود کنند.
زانوها شکستند،
تا بندگی تصویر شود.
چشمان فروبسته شدند،
که بصیرت پنداشته شود.
و خون ریخته شد،
تا رستگاری خوانده شود.
سنگها سخن گفتند،
چون دهانها از حقیقت تهی شدند.
و آسمان،
نه باران،
که سایه نازل کرد.
و سایه،
خود را نور خواند.
و نور،
آتش شد بر جانِ بیگناهی که پرسید:
«بهراستی که خدا، مخلوقِ خالقِ انسان است؟ یا انسان، مخلوق خدای خالق؟»
و آه، آن کتیبهٔ خونآلود، نه ریاضت بود و نه نجات،
که تعزیر بود، بر گردن مشتاقان رهایی.
و ما را نه وعده داد، نه معجزه،
که تنها... مُهرِ لعنت، بر پیشانیِ مصلوبان معنا.
و مصلوبان،
با لبانی دوخته، در تمنّای نَفَس،
دهان گشودند بر زخمِ کتاب،
تا شاید آیهای بیابدشان در کویرِ خویش.
لیکن کلمه نیامد،
و اگر آمد، خالیتر از دهانِ افعی،
آغشته به وهم، آراسته به نورِ دروغین.
و آنگاه،
لوحِ خاموش، خود را بر ما تافت؛
نه چون خورشید، که چون تهمتی سوزان،
بر پیکرِ مشتاقی که ایمان نداشت،
اما سوخت، به گناهِ جُستن.
و خدا؟
خدا، نامی شد برای خلأ،
تا زبان از هولِ بیپاسخی،
سکوت نکند.
نه خالق بود،
که مخلوقِ خیالِ ما شد،
تا وحشتِ بیپناهیمان را
در پرستشی نارس، تسکین دهیم.
سوگند به حنجرههای خاموش،
که نغمه،
پیش از آنکه آواز شود،
در گلوی بشر به تباهی رسید.
و سوگند،
به عقلهایی که در گهوارهی شک تاب خوردند،
که یقین،
جز کوریِ زیبا نیست؛
و تردید،
تنها نَفَسِ راستینِ زندگیست.
خلقت، دهنکجیای مسکوت بود به ساحتِ نیستی، تُفی بر رُخِ خلأ، در طنین خموش نطفهنشینِ آفرینش.
و زهدانی که مرا در خود گرفت، نه رحم، که هاویهای از خشمِ بینسب، آغشته به زهرابِ غصب.
زایشی نه ز طینت، بل از غُسلِ لجنیِ بینسبت،
تجسّمی کژریخت از قیءِ هستی در سینهی بیصدای لاهوت.
آنجا، حفرهای بود لزج و لغزنده، بیریشه و بیقبله،
ماتمسرایی بیمِهر، که جنین در آن نه بسته به بند ناف، که وابسته به نالههای مفقود در رُقوقِ نارسای تاریخ بود؛
ندبههایی مدفون که هنوز در من میلولند،
چون لکهای سیاه بر پیشانیِ فاسدِ حقیقت.
و خدا؟ آه، آن موهومِ معظم!
داوری مستغرق در سباتی سکرآلود،
که در میانهی خلقت، به خوابی مهآلود فرو غلطید،
و ما را در کابوسِ بیتعهدیاش، به دنیایی آلوده زایید.
نه حکمت بود، نه عدل، نه مهر و نه سخط؛
تنها سَهو بود و سستی،
خدایی بیزمزمه، بیزَهر و بیزهد،
ساختهی خیالِ مفلوکِ بشر،
بیکس در عرش، بیصدا در فرش.
در آغازِ کلام، نه «کلمه» بود،
که فریادی بُهتانوار، عاری از زبان و نفس،
هراسی خیس از زهدانی نازا،
که در خلأ دستوپا میزد، بیچشم، بیگوش، بیمرجع.
و آنچه نور خوانده شد، نوری نبود؛
لختهای متعفّن از زمان،
چرکابهای تراویده از زهدانِ موریانهزدهی ازلیت،
که بر صورتم نشست،
نه چون سیمای آدمی،
که بهسان قِناعِ وحشتی مقدّس،
تا حجابی شود میان من و معنا.
