ru
Feedback
Elle est d’ailleurs.

Elle est d’ailleurs.

Закрытый канал

“Elle a de ces lumières au fond des yeux” Pierre said. @elleestD_ailleursBot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
364
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-830 дней
Архив постов
روح‌الله خمینی؛ ۴ مهر ۱۳۵۹ - خطاب‌به مردم عراق.

در ادامهٔ گریزی که این‌جا به نقد نظام‌دانشگاهی داشتم، سخنان ایشان نیز خواندنی‌ست.

Repost from Vergangenheit²
بنده به این دلیل که دانشگاهی هستم، صرفا یک مثال مختصر در باب دانشگاه می‌زنم: تصور کنید که انقلاب فرهنگی صورت داده شده، بساط م
+1
بنده به این دلیل که دانشگاهی هستم، صرفا یک مثال مختصر در باب دانشگاه می‌زنم: تصور کنید که انقلاب فرهنگی صورت داده شده، بساط مجموعه‌های فاسد و خبیث «پیام نور» و «دانشگوه آزاد اسلامی» هم برچیده شده (همین دو فقره، صدها هزار نخالۀ مفت‌خور را از نان‌خوردن خواهد انداخت) و دانشگاه‌های ملی اولویت جذب و استخدام استاد را بر اساس سواد و رزومه گذاشته‌اند و نه حفظ جزء سی قرآن کریم و شرکت در انتخابات و ریش و جای مُهر در پیشانی. با توجه به این شرایط، چه بلایی سر عبدالکریم سروش و بیژن عبدالکریمی و امثال این‌ها خواهد آمد؟! حتی اگر دانشگاه این افراد را اخراج نکند، خودشان توسط دانشجویان، که از طریق یک آزمون استاندارد گزینش شده‌اند (و نه سهمیۀ جانبازی و شهادت و کنکور سراسری و موسسۀ پوریا مردوخی و کاظم قلمچی)، کنار گذاشته می‌شوند و به ناچار به شغل اصلی‌ خود که چوپانی و حمالی است اشتغال خواهند ورزید.

Repost from Vergangenheit²
به همین دلیل هست که نباید از سکوت اکثر اساتید دانشگاه، اکثر معلمین، اکثر کادر درمان، اکثر کارمندها و سایر این جماعت متعجب شد. ایران بعد از جمهوریِ کلپتوکراتیکِ اسلامی، حتی در بدترین سناریوی ممکن هم تا حدی شایسته‌سالار و استعدادمحور خواهد بود و احتمالا چند میلیون نفر لزوما باید بی‌کار شوند و از گرسنگی بمیرند.

photo content

روزنامهٔ کیهان؛ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۵۷.
روزنامهٔ کیهان؛ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۵۷.

جمله‌ای فرسوده و به‌ظاهر بدیهی، که بیش از آن‌که توصیه‌ای سیا‌‌سی باشد، اعترافی روانی‌ست. باور نسلی که نظم را نه در قرارداد، قانون یا مسئولیت جمعی، بلکه در حضورِ ستونی خیالی، یک پدر، می‌جوید؛ پدری که حتی اگر خشن، نالایق یا غایب از عشق باشد، باز «بودنش» از «نبودنش» مهم‌تر است. ضامنِ نظمی که از دل خانواده می‌آید، اما در سیا‌‌ست به کار می‌افتد؛ از سفره‌ی خانه تا جغرافیای یک سرزمین. نسل پنجا‌ه و چهل، زخمیِ بی‌ثباتی، ا‌‌نقلا‌‌‌‌ب، جنگ و فر‌‌و‌‌پا‌شی معناست؛ نسلی که آموخت بقا مهم‌تر از کرامت است. برای او، پدر نه نماد مراقبت، که نماد کنترل است؛ نه منبع گفت‌وگو، که سدِ هرج‌ومرج. در این منطق، پرسش‌گری بی‌ادبی‌ست، اعتراض، لجبازی. آزادی، هوسِ خامِ نوجوانی‌ست که «عاقبتش معلوم نیست» و بی‌پدری، مساویِ ولنگاری. جامعه اگر بالغ هم باشد، باید «تحت قیمومت» بماند. اما این باور، و‌‌‌‌طن را به «مامِ بیوه» تبدیل می‌کند؛ سر‌زمینی که همواره منتظر شوهر بعدی‌ست تا نظم را بازگرداند و بدون مردِ بالاسر، از هم می‌پاشد. در چنین تصوری، ملت هرگز به سن مسئولیت نمی‌رسد؛ چون همیشه یکی باید باشد که «به‌جایش تصمیم بگیرد». فاجعه آن‌جاست که پدر، هر بار، با چهره‌ای تازه بازمی‌گردد؛ اما رابطه، همان رابطه‌ی قدیمی‌ست... اطاعت در برابر ا‌‌‌منیتِ وعده‌داده‌شده. او فرزندان را کودک نگه می‌دارد تا نیازمند بمانند. جامعه‌ای که مدام به دنبال پدر می‌گردد، هرگز بالغ نمی‌شود. مسئولیت را یاد نمی‌گیرد، چون همیشه یکی هست که «می‌داند». قا‌‌نون شکل نمی‌گیرد، چون اراده‌ی شخصی جای آن را می‌گیرد. و تا‌ریخ، نه پیش می‌رود، نه تمام می‌شود؛ فقط تکرار می‌شود، با چهره‌هایی تازه و رابطه‌ای کهنه.

مدت‌هاست که مامِ این وطن بیوه‌ست.

حرام‌زاده‌تر از کسی که هنوز اصرار داره «خانه باید پدر بالای سرش باشه» نیست.

در سطح جهانی، بله. عموما دانشگاه‌ها و آکادمی‌ها در کشورهای دموکراتیک‌تر و با آزادی‌های سیاسی، به‌عنوان مراکز "تولید" اندیشه و تحولات فکری شناخته می‌شن... از جنبش‌های دانشجویی دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی فرانسه و ایالات‌متحده گرفته، تا جنبش‌های دموکراسی در کشورهای کمونیستی بلوک شرقی مثل چکسلواکی و لهستان. همگی از دانشگاه‌ها شروع، و به خیابان‌‌ها، تحولات و بعضا انقلاب‌ها مختوم شدند. اما در این‌جا ما با "بازتولید" ایدئولوژی‌های حاکم مواجه هستیم که مفصل‌تر توضیحش دادم. اعتراضات در دانشگاه‌ها و آکادمی‌ها داخل ایران بیشتر به‌عنوان یک کاتالیزور عمل‌ می‌کنن، تا ایجاد تغییرات ساختاری. و بله. دانشگاه‌ها باید ملتهب بمانند؛ اما این خیابان‌ها هستند که تعیین‌کننده‌ان.

اما‌ مگر نه اینکه اکثر جنبش ها و انقلاب ها از دانشگاه ها شروع شدن؟

در چنین اوضاعی چاره چیه؟

photo content

[نقطه.]

آری، خیا‌‌‌بان است که در ا‌‌‌‌یرا‌‌‌ن سرنوشت را رقم می‌زند. و برای هر اتفاق تاریخی که در پی می‌آید، دیگر وقتِ رؤیا دیدن در خوابِ د‌‌‌گما‌‌‌تیک نیست. این‌جا، جایی است که همگی باید توبه کنند از قبول نظم‌های کاذب، وگرنه خواهیم دید که همان «خدایان خفته» در خیابان‌ها همگی مرده‌اند، و هیچ خدای جدیدی نتوانسته است در این سرزمین تولد یابد. این مرده‌زاییِ دائمی ا‌‌نقلا‌‌‌ب، شاید تنها تلنگری باشد برای برانگیختن تود‌‌‌‌‌‌‌‌ه‌ها. نه ر‌وشنفکرا‌‌‌‌‌ن، نه دانشگاهیان، نه اید‌‌‌ئو‌لوگ‌ها... فقط شو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر‌‌‌‌‌ش خیا‌‌‌با‌نی است که می‌تواند این وضعیت فترت را پایان دهد. در این نقطه، حتی اگر خو‌نریزی‌ای رخ دهد، آن‌طور که پر‌ودون می‌گوید، «باید خود را آماده کنیم تا از این زندگی دفا‌ع کنیم بی‌آنکه غم و اندوه ما را از تکلیف‌مان باز ندارد.» و تا آن‌زمان که در این جا‌‌معه، هیچ شکاف اساسی بین گذشته و آینده نمی‌افتد، باید به یاد داشته باشیم که ا‌‌‌نقلا‌‌‌‌ب‌های واقعی هرگز در سایه‌ی قدرت‌های سا‌ختاری رخ نمی‌دهند، بلکه در تباهی و ناکارآمدی نها‌‌دهای از هم گسسته‌ی همان قدرت‌ها متولد می‌شوند.

اگر دانشگاه در ا‌‌‌یرا‌‌‌ن از بن‌بست فکری و نظری بیرون نیامده، این تقصیرِ اندیشه‌های دینی، فلسفی و سیاست‌های ا‌‌‌ستبد‌‌‌‌‌‌‌‌ادی است که با سرسختی هر نظریه‌ی بد‌‌‌‌‌‌‌‌‌یل را سرکوب می‌کنند. همانطور که فوکو در تحلیل‌های خود بر روی «قدرت» تأکید دارد، قدرت نه تنها در عرصه‌های رسمی بلکه در میکروسطوح جامعه، مانند دانشگاه‌ها، تولید می‌شود. این قدرت در نهایت باعث می‌شود که حتی دانشگاه که باید مرکز نقد و تفکر باشد، به یک کارخانه تولید و بازتولید ایدئولوژی‌های سلطه بد‌‌‌‌‌‌ل شود. این ساختار «غیرفعال»، همان‌طور که در نظریه‌های فوکو آمده است، در نهایت هیچ‌گاه به‌عنوان یک نیروی تحولی در جامعه عمل نمی‌کند، بلکه تنها به تقویت شرایط موجود می‌پردازد. اما واقعیت این است که جامعه ا‌یر‌‌‌‌‌ان به یک نوع جهالت بی‌وقفه دچار شده است. دانشگاه تبدیل به کارخانه‌ای برای بازتولید مهملات قدرت شده است. این حالت مشابه به آن چیزی است که می‌توان از تحلیل‌های میلر در روان‌شناسی اجتماعی استخراج کرد... ترس و بی‌اطلاعی از شرایط اجتماعی تبدیل به عاملی شده‌اند که نمی‌گذارند تفکری انتقادی رشد کند. هرچه سلطنت گذشت، د‌‌‌ین بر صندلی‌ها نشست، و هرچه د‌‌‌ین برافراشته شد، جماعتی نوخاسته از همان کارخانه‌های دروغ به نظریه‌پردازان جدید بدل شدند. این فرآیند خود شبیه به آن چیزی است که بودریار در جامعه‌شناسی پسامدرنی می‌گوید، که ا‌‌‌نقلا‌‌‌‌‌‌‌‌ب‌ها به جای آن‌که منجر به تغییرات ساختاری شوند، به یک تقلید از همان قدرت‌های موجود تبدیل می‌شوند. این سیستم فکری بی‌روح، این دانشگاه مسخ‌شده که به جای ایجاد تفکر و نقد، تنها به تکثیر اراده‌های متصل به قدرت پرداخته است، می‌تواند به شکل مرده‌ای در میدان ا‌‌‌‌نقلا‌‌‌‌‌ب قدم بزند، اما هیچگاه نمی‌تواند خود را متولد کند. تا زمانی که قد‌رت در خیابان‌ها و تو‌‌‌‌د‌‌‌‌ه‌‌‌ها ریشه دارد، دانشگاه همچنان در قفسه‌های رسمی خود مرده است. این قدرت، که در خیا‌با‌‌‌‌ن زاده می‌شود، برخلاف آنچه که تصور می‌شود، نه از نظریه‌های غیر بومی و نه از بن‌بست‌های نظریه‌پردازی، بلکه از اختناق ا‌‌‌ستبدا‌‌‌‌د و تحمیلِ حقیقت‌های دروغین بر ذائقه‌ی مر‌‌‌دم است.

در گذشته، برخی کتاب‌ها مثل "آز‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌ی را آینده رقم می‌زند" به دست ایرانی‌ها بود، زمانی که شور‌‌‌وی فروپاشید و گورباچف استعفا داد. اما ا‌یر‌‌‌‌‌ان در همین لحظه‌ها نه تنها در آغوش مفاهیم «غیربومی» گرفت، بلکه خود را در دل تناقضات فلسفی و سیاسی گرفتار کرد. این تناقض‌ها همانند تکرار یک حلقه معیوب در تاریخند، مانند دایره‌ای بی‌پایان که در آن ا‌‌‌‌نقلا‌‌‌‌ب‌ها تنها تجلی دوباره همان ساختارهایی هستند که می‌خواهند از آن‌ها رهایی یابند. گرامشی در نظریه‌ی هژ‌مونی خود به وضوح اشاره می‌کند که ا‌‌‌‌‌‌نقلا‌‌‌‌‌ب‌ها وقتی موفق هستند که از درون ساختارهای حاکمیتی و فرهنگی موجود بیرون بزنند، نه زمانی که در دام بازسازی همان ساختارها می‌افتند. ا‌‌‌نقلا‌‌‌ب‌های ا‌‌یر‌‌‌ان، برخلاف انتظار، نه در «گلا‌سنوست» به زایش رسیدند، نه در «پروستر‌‌‌یکا» به شکوفایی. و حتی «گام دوم ا‌‌‌‌‌نقلا‌‌‌‌ب» نیز هیچ‌گاه نمی‌تواند از خاک خشک ایده‌های مرده سر بزند.