| زیرشیروانی |
Закрытый канал
ناشناس: @Isthatyoubot آیدی واتپد: isthatyou چنل: https://t.me/+7qo889UKnKE3ZmQ0
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
271
Подписчики
+224 часа
-27 дней
-730 дней
Архив постов
What is your love song?
زود برو سمت دستشویی
شلوارتو در بیار
حالا بشین و صبر کن
تا وقتی جیشت بیاد.
What is your love song?
چرا لیلی آخرش اونکاره شد؟
فرهاد واسه چی کونش پاره شد؟
چرا شیرین، خسرو رو کرد پشت و رو؟
چرا تیشه رفت به مجنون فرو؟
What is your love song?
هر کی خودش جیش میکنه قویه
یه قهرمان خوب واقعیه
زود بگو تا مامان لگن بیاره
گفتنش اصلا خجالت نداره
حالا همه یالا
دستا به بالا
من بلدم جیش بکنم
بگو باریکلا
#shitمن بداخلاق نیستم. آدم ها دوستنداشتنی ان. مثلا فرض کن از یه نفر که به کره بادوم زمینی آلرژی داره بخوای بین یک مشت بادوم زمینی بشینه. قبول میکنه؟ نه. منم همینطور. - Green Cadillac by O_whale52
So every day now You brace for the sound You've only heard on TV You go to class, scared Wondering where the best hiding spot would be And the big bad man and his big bad clan Their hands are stained with red Oh, how quickly, they forget
🎅🏼 LFMRB | #fic #kookv #LFMRB
Genre:fluff, comedy, smut, romance Translator : Silk couple:kookv ⚠️ warning: light body shaming«میدونی چیه؟» جیمین وقتی که باهم از کتاب فروشی بیرون میان و تهیونگ کیسه رو دستش میده، میگه. «برو سراغش.» تهیونگ پلکی زد «عام...سراغ چی؟» «بابانوئل.» جیمین با تاکید تکرار میکنه: «برو به بابانوئل بده» Full part ------------------- @silkkwannadie | poster from pinterest
ترجمه میکنمش میذارمش براتون، چون خودم توی این مدت با وجود همه درگیری هام دنبال یک فیک کوچیک هم بودم و اپ همه چی متوقف شده
- رئیس؟
- میشه جواب بدید لطفا؟ نگرانم که مرده باشید!
-رئیس لطفا. التماستون میکنم که کلمه ای در پاسخم بگویید. اصلا مثل هر روز طلب کمی شیرِ گرم و گلوله کنید.
- تفنگتون رو زیر اون بالشت قدیمی گذاشتم. همان بالشتی که چند هفته پیش رویش اشک ریختید.
- رئیس. گل بونسای، خشک شده و خسته است؛ من نیز پژمرده شدم.
- منم دوستتون دارم رئیس. تمام زمان هایی که با نفرت به قهوه خیره میشدید دوستتون داشتم، تمام دقیقه هایی که با ناامیدی به دنبال تفنگتون میگشتید دوستتون داشتم، تک تک ثانیه هایی که روی زمین دراز میکشیدید و درمورد عجیب ترین چیز ها سخنرانی میکردید دوستتون داشتم. تمام اون اشک ها، ناامیدی ها، لبخند های ریز رو دوست داشتم.
- رئیس، اگر جواب ندید من کسی میشم که سراغ اسلحه و گلوله میرود.
- رئیس؟
+آنجلو؟ دیوانه شدی؟! آدم مرده که پاسخ نمیدهد! من الان مرده ام. دفن شده و زیر خاک رفته ام. جسدم رو نمیبینی جانم؟ حال تو هی بگو که دوستم داشتی، آدم در قبر رفته که نمیتواند هیجان و ذوق زمان زنده بودنش را حس کند احمقِ کوچکم. اینقدر داد نکش، بگذار در آرامش باقی روزهای مردگی ام را طی کنم.
کف ذهنم یک صدا مکررا پخش میشد. بین هر برگه ی کتابی که ورق میزدم و هر عددی که مینوشتم.
صدایی که گیج بود، خسته و له شده بود.
صدایی که کلماتی بی معنی رو با صدای بلند، فریاد میزد.
پس وقتی کتاب و دفترم رو توی کیف بزرگتر از خودم، انداختم؛ فقط به دنبال راه فرار بودم.
وقتی از کتابخونه زودتر از موعد تعطیلی بیرون رفتم، فقط رفع اون گیجی رو طلب میکردم.
خیابون ها شلوغ بود.
بین دود و صدای داد مردم، گل کاغذی های ریخته شده کف خیابون رو دید زدم.
لپ تاپ رو محکم تر به سینه ام چسبوندم و سعی کردم قدم هام رو به سمت کوچه ها خم کنم تا اون گلوله ای که چند ثانیه پیش دیده بودم، بدنم رو سوراخ نکند.
کوچه خالی بود اما تا نیمه هاش که جلو رفتم صدای قدم هایی رو شنیدم.
صدای قدم هایی که محکم بود و با اعتماد به نفس.
گام هایی که داد میزد: میتونم نابودت کنم.
مقنعه ام دور گردنم افتاده بود و عینکم به بینیم فشار می آورد
با خودم لب زدم که اول به خونه میرسم و لباس عوض میکنم؛ بعد اگر مادربزرگ چشم هاش رو بست و مچم رو نگرفت، با لباس های سراسر سیاه، به سمت جمعیت برمیگردم.
فقط چند قدم تا انتهای کوچه مونده بود؛اما نرسیدم...
دستی بدنم رو عقب کشید و لپ تاپم روی آسفالت کوچه پرت شد.
نمیدونم چه کسی به مرد های حکومتی آموخت که مشتشون رو در کجای صورتِ یک دختر ۱۸ ساله بکوبند.
اما هرکس که بود، من لعنتش کردم.
گریه کردم و التماس کردم و لعنتش کردم.
مشت خوردم، مزه ی خون در دهانم جمع شد و لعنتش کردم.
داد زدم :«از کتابخونه دارم میام، بخدا از کتابخونه میام» و لعنتش کردم.
بوی سوختگی کوچه رو پر کرده بود و دستم روی آسفالت کشیده میشد.
یکی از مرد ها کفشش رو روی مچ دستم گذاشت و من بین صدای پوزخند کفتار های بالا سرم به خودم خندیدم.
به آرزوهایی که داشتم خندیدم، به امیدی که برای آزادی داشتم خندیدم.
یکی از چشم هام به خاطر زخم ابروم، باز نمیشد پس با تنها نگاهی که برام باقی مونده بود به یکی از مرد های صاحبِ مشت، نگاه کردم.
پوتین بزرگی به پا داشت و لباسش نظامی بود.
جیغ کشیدم و ناخن هام از داغی آسفالت کوچه سوختند.
«ولش کن، اگه بمیره برامون دردسر میشه. این هرزه شورشی رو دوباره میکنن یک قهرمان دیگه برای خودشون»
لب هام روی زمین کثیف کوچه کشیده شدند و وقتی ولم کردند، دست خونی و سیاهم رو روی برگه های پخش شده از کتابم کشیدم.
هرزه ی شورشی ای که از کتابخونه برمیگشت!
هرزه ی شورشی ای که در کوچه ای کتک خورد..
و هرزه ی شورشی ای که با زخم و کبودی های تنش، باز خداروشکر میکرد که آن نظامی ها نکشتنش..
-دی ۱۴۰۴/
+ آنجلو. گوشیم رو ندیدی؟ باید اخبار رو چک کنم
- اخبار چی رو رئیس؟
+ اخبار بر باد رفتن آرزو هام. باید محاسبه کنم که چند فرسنگ، چند دلار، چند سکه، چند لاشه ی بوگرفته با آرزوهام فاصله دارم.
- شما هیچوقت اخبار رو تا آخر نمیخونید رئیس.
+ بله میدونم. برای اینکه وقتی گوشیم رو خاموش کردم، هنوز امیدی داشته باشم. هنوز صدایی در ذهنم زمزمه کند که اگر تا آخر خبر رو میخوندی، آخرش خوب بود.
- میدونید که اینطور نیست نه؟
+ تفنگم رو توی زیرشیروانی پنهان کردی؟
- بله قربان.
+ هوشمندانه نبود آنجلو. تو که میدونی نصفه شب ها برای خفه کردنِ گریه هام، به زیرشیروانی میرم. از این به بعد جای بهتری پنهانش کن.
#shit+ تو قرار نیست خودتو از من قایم کنی و اون وقت بخوای که همه چیز رو درباره ی من بدونی. قرار نیست خودتو دو متر تو خاک دفن کنی و اون وقت بخوای منو مثل یه کتاب باز بخونی. اگه من سفره ی دلمو واست باز میکنم و میذارم که بخشهایی از وجودم رو ببینی که هیچکس دیگه نمیبینه تو هم باید همین کارو بکنی برندون. -God of fury
