ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

Открыть в Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
256
Подписчики
-124 часа
-137 дней
-130 дней
Архив постов
شاخه‌ها از درخت خسته شدند برگ‌ها از سقوط خسته شدند پاییز از پیِ پاییز آمد فصل‌ها از عبور خسته شدند
#آبی

غم‌ چشمان‌شان آشناست... پ.ن: هنرِ دستان خواهرم
+1
غم‌ چشمان‌شان آشناست... پ.ن: هنرِ دستان خواهرم

بوی باران گرفته پیرهنم بوی اندوه می‌دهد سخنم خنده‌ای روی لب نشانده‌ام تا کسی پی نبرد به سوختنم من همان زن که پشتِ آرامش سال‌ها گریه کرده در وطنم شمع بودم، تمام شب روشن کسی اما ندید تمام شدنم هرچه زندگی به من بخشید ریختم در غزل، که پس بدهم حالا از من همین غزل مانده و کمی بوی مرگ در بدنم
#آبی

اما عزیزم، اگر دمی کنارم نشستی، برای خودم زهر دم می‌کنم و برای تو چای. تو فقط گوش بده، این‌بار بگذار من حرف بزنم و تو هیچ نگو. بگذار تمام آنچه را عمری روی دلم سنگینی کرده آرام‌آرام میان ما بریزم؛ کلمه به کلمه، درد به درد، تا چیزی از آن برای فردای من نماند. تو چایَت را آرام بنوش و من زهرم را. تو گوش بده و بگذار من حرف بزنم؛ آن‌قدر بگویم تا آخرین حرفم جایی میان سکوتت گم شود. بعد، اگر فنجان تو هنوز گرم بود و دستان من سرد، زیاد دنبال معنایش نگرد. فقط چایَت را بنوش، عزیزم... من امشب حرف‌هایی دارم که شاید آخرین چیزی باشد که از من به تو می‌رسد.

ما درخت‌های پُرثمری بودیم تَبَرها افتادند به جانمان...
#آبی

خسته‌ام، خسته، ولی خستگی‌‌ای آخر نیست؛ تازه از نقطه‌ی پایان، سفرم آغاز شد...
#آبی

پدر قرار بود اسم مرا «غزل» بگذارد. اما من از همان کودکی آن‌قدر آشفته بودم، آن‌قدر درهم و برهم، آن‌قدر بی‌قاعده که انگار هیچ وزنی حریفِ من نمی‌شد. برای همین اسم مرا «سپیده» گذاشت. شاید از همان روز می‌دانست من قرار نیست غزل باشم؛ قرار است شعر سپیدی باشم که گاهی قافیه ندارد، گاهی وزن ندارد، گاهی حتی خودش هم نمی‌داند می‌خواهد به کجا برسد. و حالا هر وقت در زندگی کسی از من می‌پرسد چرا این‌قدر آشفته‌ای؟ لبخند می‌زنم و می‌گویم: پدرم از اول مرا شعر سپید صدا زده بود.

شاید این بیت را تنها آن‌هایی بفهمند که از ناگفته‌های زندگی من خبر دارند.

ما را نجاتی نیست زین قومِ درنده‌خو با سرنوشتِ آهوگونه خود خو گرفته‌ایم
#آبی

نپرس از من که بعد از تو کجا آرام خواهم شد من از آن شب که رفتی، خویش را گم کرده‌ام دیگر
#آبی

گاهی جهان به قدرِ نگاهت وسیع نیست...
#آبی

من از خودم، از آن منِ خسته، گذشته‌ام از کوچه‌های بسته و بن‌بست، گذشته‌ام یک عمر، سایه‌ام به دنبال خودم دوید امروز از این تعقیبِ بی‌رحم، گذشته‌ام دیگر نمی‌روم پیِ چیزی که نیست، نیست از خواهشِ رسیدن و نرسیدن گذشته‌ام افتاده‌ام، شکسته‌ام و باز ایستاده‌ام از ترسِ اینکه باز بیفتم، گذشته‌ام دیروز اگر مرا به همان نام می‌شناخت امروز از آن شناسنامه، از آن اسم، گذشته‌ام در من کسی‌ست تازه که دنیا ندیده است من از خودم برای تماشای او گذشته‌ام امشب تولد من است، نه تکرارِ یک عدد من از شمارشِ نَفَس و تقویم گذشته‌ام این بار آمده‌ام که خودم باشم، همین از هرچه خواستند که باشم، گذشته‌ام
#آبی

عشق اگر مرا از تو به خدا نرساند، عشق نیست؛ دلبستگی‌ست.

الان غمگینم و دلیلی ندارم برای این غم...

من یک شهریوری‌ام کمی خورشید، کمی باران کمی لبخندِ مرداد کمی دلتنگیِ آبان به دنیا آمدم وقتی که تابستان سفر می‌کرد و شهریور، میانِ راه مرا مهمانِ خود می‌کرد نه کاملاً بهارم، من نه از جنسِ زمستانم میانِ رفتنِ خورشید و شوقِ آمدن، ماندم دلم با برگ‌ها خو کرد با آن پاییزِ آرامش با بوی خاکِ باران‌خورده با شب‌های پر از خواهش من از شهریورم، یعنی دلم پایان نمی‌خواهد اگر فصلی تمامم کرد دلم آغاز می‌خواهد من یک شهریوری‌ام کمی آرام، کمی سرکش کمی وابسته‌ی خورشید کمی دلبسته‌ی بارش اگر پرسید کسی از تو که شهریور چه حسی بود؟ بگو: فصلی میانِ عشق که هم رفتن، هم آغاز بود...

Mohammad Esfahani - Havamo Nadasht (128)i.mp33.13 MB

مرا به حور و قصورِ بهشت کاری نیست دلم کنارِ سماور، به یک نگاه خوش است
#آبی

sticker.webp0.05 KB

کوچولوی خونه‌مون قرار بود با الهام از این آهنگ نقاشی بکشه، اما فعلاً به تعویق افتاد.

خانه بر دوش.m4a4.20 MB