یادداشتهای مهآلود
Открыть в Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
272
Подписчики
-124 часа
+97 дней
+1430 дней
Архив постов
زن…
ظریف است،
اما نه از جنسِ شکنندگی؛
از جنسِ لطافتی که جهان را نرمتر میکند.
قوی است،
اما نه با فریاد؛
با صبری که ستونهای یک خانه را بیصدا نگه میدارد.
زیباست،
نه فقط در آینه،
که در شیوهی نگاه کردنش به زندگی.
لبخندش آرایشی نیست که بر چهره بزند،
نوری است که از درونش عبور میکند.
زن، جزئیات را میبیند؛
آنجا که دیگران از کنار درد میگذرند،
او مکث میکند.
او متوجه لرزشِ نامرئی صداهاست،
متوجه سکوتهایی که فریاد میزنند.
روانِ او، به ظرافت تنظیم شده است؛
برای دیدن، برای فهمیدن، برای همدلی.
عشقش بیشیلهپیله است.
وقتی دوست میدارد،
تمامِ دلش را وسط میگذارد.
نه حسابگرانه،
نه مشروط،
بلکه با شهامتی که گاهی خودش را هم میترساند.
شاید از تو ضعیفتر به نظر برسد،
اما قدرتش در بازو نیست؛
در توانِ دوباره برخاستن است.
او بارها میشکند،
اما هر بار،
خودش را از نو جمع میکند
و باز هم ادامه میدهد.
از نظر روانشناسی،
زن موجودی است با آستانهی بالای تحملِ رنجِ عاطفی؛
میتواند همزمان چند نقش را حمل کند
و در هر کدام، تکهای از جانش را بگذارد.
گاهی دختر است،
پر از رویا و شوقِ دیدهشدن.
گاهی خواهر است،
پناهِ بیادعای روزهای سخت.
گاهی همسر است،
شریکِ مسیر،
همراهِ قلهها و درهها.
گاهی مادر است،
و جهان در آغوشش تعریف تازهای پیدا میکند.
اما پیش از همهی اینها،
و بعد از همهی اینها،
او انسان است.
با نیاز به دیدهشدن،
با نیاز به شنیدهشدن،
با قلبی که از بیتوجهی میرنجد
و با شاخهگلی ساده
دوباره جان میگیرد.
زن با یک توجه کوچک شکوفه میدهد،
و با یک بیمهری، در خود فرو میرود.
نه به خاطر ضعف،
بلکه به خاطر عمق.
دلهای عمیق،
زودتر میلرزند.
پس او را فقط در یک روزِ خاص دوست نداشته باشیم.
عشق را به تقویم محدود نکنیم.
قدردانی را فصلی نکنیم.
زن،
ستودنی است،
شایستهی قدر است،
و سزاوارِ عشقی که پنهان و مقطعی نباشد.
و اگر روزی بهانهای به نام ولنتاین آمد،
بیایید به او بگوییم:
«تو را نه به خاطر نقشی که بازی میکنی،
بلکه به خاطر خودت،
به خاطر انسان بودنت،
دوستت دارم.» 🌷
امروز حین اسکرول در فضای مجازی، یک ریلز دیدم که در نگاه اول چیز خاصی نداشت؛
دخترکی نشسته بود مقابل آینه و چشمانش را با سایه میآراست.
حرکتی ساده، معمولی و تکراری.
اما ناگهان دستش خطا رفت، رنگ پخش شد، تقارن بههم خورد؛
آن لحظهای که معمولاً آدم یا مکث میکند،
یا با عجله همهچیز را پاک میکند
تا وانمود کند هیچ اشتباهی رخ نداده است.
دخترک اما مکث نکرد.
نه از سر بیتوجهی،
بلکه انگار پذیرفت آنچه اتفاق افتاده بخشی از واقعیت است.
چشم دیگرش را هم با همان خطا آراست؛
و آنچه قرار بود «اشتباه» باشد،
تبدیل شد به طرحی متفاوت، خاص و منحصربهفرد.
روان انسان هم همینگونه است.
بسیاری از ما سالها تلاش میکنیم صورت مسئلهی زندگیمان را پاک کنیم؛
خاطرهها را، لغزشها را، انتخابهای نادرست را.
اما روان، مثل آینه است؛
پاککردنِ شتابزده فقط آن را کدرتر میکند.
آنچه التیام میآورد، نه انکار خطاست و نه جنگ با آن،
بلکه دیدن، پذیرفتن و معنا دادن به آن است.
گاهی اشتباه، نشانهی ناتوانی نیست؛
نشانهی زنده بودن است.
نشانهی انسانی که جرئت تجربه کردن داشته،
و حالا میتواند از همان خطا،
الگویی تازه برای ادامهی مسیر بسازد.
آری، همیشه نمیتوان صورت مسئله را پاک کرد؛
اما میتوان زاویهی نگاه را تغییر داد.
میتوان بهجای فرار از اشتباه،
آن را در آغوش گرفت
و اجازه داد تبدیل شود به فرصتی برای رشد،
به امکانی برای شناختِ عمیقترِ خود.
و شاید زیباییِ بعضی از ما
دقیقاً از همان جا آغاز میشود
که روزی
دستمان خطا رفت
و تصمیم گرفتیم
بهجای پاک کردن،
ادامه بدهیم.
عشق…
این واژهی مقدس را دوست دارم.
نه فقط بهخاطر معنایش،
بلکه بهخاطر مسیری که انسان را از «من»
به «دیگری» میبرد.
عشق، این سه حرفِ بهظاهر ساده،
برای خودش دنیایی ناشناخته است؛
دنیایی که هرکس واردش نمیشود
و هر دلی تابِ ماندن در آن را ندارد.
آری، عشق ناشناختهایست بیهمتا؛
چون انسان را وادار میکند
از مرزهای خودخواهی عبور کند
و به وسعتِ فهم، صبر و شفقت برسد.
عشق تنها در قلبهای مهربان و بزرگ جا میگیرد؛
قلبهایی که هنوز بلدند ببخشند،
قضاوت نکنند
و از ترسِ آسیب دیدن
خودشان را نبستهاند.
عشق سهمِ روحهای سفید است؛
روحهایی که زخم دارند
اما زخمهایشان را
به دیوار تبدیل نکردهاند.
از نگاه روانشناسی،
عشق واقعی جایی شروع میشود
که نیاز به تملک تمام میشود.
عشق ادعا و فریاد نیست؛
نمایش نیست،
اصرار نیست،
وابستگیِ کور هم نیست.
عشق آرام است،
عمیق است،
و مبارک؛
چون امنیت میآورد
نه اضطراب.
عاشقِ بالغ،
خودش را محور جهان نمیبیند.
او آینه میشود؛
آینهای صاف و بیغبار
که در آن، معشوق میتواند
خودِ واقعیاش باشد
بیآنکه بترسد قضاوت شود.
عاشق، بیشتر میفهمد تا اینکه مطالبه کند.
عاشق با درد جانکاهِ خود
خوش و خرم است؛
چون میداند
رشد، همیشه کمی درد دارد.
او مسئول احساسات خودش است
و رنج را
به گردنِ معشوق نمیاندازد.
عاشق گلایه نمیکند؛
نه چون درد ندارد،
بلکه چون بلد است
دردش را بفهمد،
با آن گفتوگو کند
و از آن عبور کند.
عشق برای او میدانِ بلوغ است
نه میدانِ اثبات.
و شاید
عشق همین باشد:
توانِ دوست داشتن
بیآنکه خودت را گم کنی،
و توانِ ماندن
بیآنکه دیگری را زندانی کنی.
بارها معنای اسمم در ذهنم مرور شده است؛
نه بهصورت اتفاقی، بلکه همچون اندیشهای مداوم که هر بار لایهای تازه از خودم را به من نشان میدهد. گاه با خود میاندیشم چرا اینچنین به اسمم شبیه هستم؛ چرا اینقدر اهل گفتوگو، روایت و بیانم و چرا واژهها برایم فقط ابزار ارتباط نیستند، بلکه شیوهی زیستناند.
بهنظر میرسد میل به روایتگری، ریشه در نیازی عمیقتر دارد؛ نیازی برای فهمیده شدن. از منظر روانشناسی، افرادی که گرایش پررنگی به روایت دارند، اغلب جهان درونِ گستردهتری را تجربه میکنند و تلاش میکنند میان احساسات پراکندهی خود، نظم و معنا ایجاد کنند. روایت، برای چنین افرادی، راهیست برای انسجام روانی و کاهش تنشهای درونی.
راوی بودن برای من صرفاً یک علاقه نیست؛ بلکه شکلی از خودتنظیمی است. روایت کردن، تبدیل تجربههای خام و گاه مبهم به ساختاری قابلفهم است. محدث بودن نیز برایم بهمعنای شنیدن صداهاییست که همیشه آشکار نیستند، اما حامل معنا هستند؛ صداهایی که بیشتر باید حس شوند تا شنیده.
معنای اسمم را «دختری که با فرشتگان سخن میگوید» تعبیر کردهاند. این معنا، ناخودآگاه مرا به سوی خلوت سوق داده است. بارها پیش آمده که در نبودِ گفتوگوی عمیق با انسانها، به خلوت با آسمان پناه بردهام. نه از سرِ گریز از واقعیت، بلکه بهدلیل نیاز به فضایی امنتر برای بیان خود. جایی که در آن، شنیده شدن مشروط به توضیح دادن یا دفاع کردن از خویشتن نیست.
از منظر روانشناختی، چنین خلوتهایی میتواند پاسخی سالم به فشارهای هیجانی باشد. خیالپردازی و گفتوگوهای درونی، نه نشانهی گسست از واقعیت، بلکه مکانیسمهایی برای حفظ تعادل رواناند. شاید خیالمحور بودن من نیز در همین چارچوب قابلفهم باشد؛ جایی که ذهن، برای تأمین امنیت هیجانی، جهانی درونی و قابلکنترل میسازد.
نکتهی تأملبرانگیز دیگر این است که من تنها یک نام ندارم؛ دو نام دارم. و گاهی احساس میکنم هر کدام از این نامها، بخشی متفاوت از هویت مرا فعال میکند. گویی با هر صدا زدن، سویهای خاص از شخصیت من برجسته میشود. این تجربه را میتوان در چارچوب «چندلایگی هویت» تحلیل کرد؛ اینکه انسان، موجودی تکبعدی نیست و بسته به موقعیت، نام، نقش و رابطه، ابعاد مختلفی از خود را زندگی میکند.
شاید تفاوت اصلی من، نه در داشتن دو نام، بلکه در آگاهی از این تفاوتهاست؛ در دیدن و پذیرفتن لایههای متنوعی که کنار هم، مرا شکل دادهاند.
من انسانی هستم که با واژهها معنا مییابد،
با روایت آرام میگیرد،
و در گفتوگوی خاموش با آسمان،
خود را عمیقتر میشناسد.
اگر نابینا بودم…
حدود سه سال است که برای ضعف چشمهایم عینک طبی میزنم.
اوایل، ذوقِ عینکزدن آنقدر پررنگ بود که نمیگذاشت به معنای واقعیِ ماجرا فکر کنم؛ به اینکه چرا اصلاً به آن نیاز دارم. عینک، بیشتر شبیه یک وسیلهی تازه بود تا نشانهای از یک کمبود.
اما حالا، بعد از گذشت این سه سال، دیگر ذوقی در کار نیست. ضعف را میبینم؛ نه فقط در چشمهایم، بلکه در فکری که گاهی آرام و بیصدا، مثل یک سؤالِ ناخواسته، در ذهنم شکل میگیرد:
اگر روزی نبینم چه؟
واقعیتِ تلخ این است که نابینایی فقط «ندیدن» نیست.
نابینایی یعنی آرامآرام از زندگیِ معمولی کنار رفتن. یعنی زندگیای که دیگر خودت انتخابش نکردهای، بلکه به تو تحمیل شده؛ زندگیای که خاص است، اما نه از آن خاصبودنهای دلخواه. خاص از جنسِ فاصله.
فکرش که میآید، تهِ دلم خالی میشود.
اینکه نتوانم مثل قبل کتاب بخوانم، درس بخوانم، فیلم و سریال ببینم.
اینکه نتوانم به عکسهای مورد علاقهام نگاه کنم، رنگها را ببینم، یا چهرهی آدمهایی را که دوستشان دارم به خاطر بسپارم.
حتی فکرِ سادهای مثل اینکه روشنایی و تاریکی دیگر فرقی نداشته باشند، چون من نمیبینم، ترسناک است؛ زجرآور است؛ شبیه حذف شدن از بخشی از جهان.
اما اگر دقیقتر نگاه کنم، میفهمم ترسِ من فقط از نابینایی نیست.
ترسِ من از از دست دادن کنترل است.
از اینکه نکند روزی نتوانم همان آدمِ قبلی باشم.
نکند هویت من، که به دیدن، خواندن، نوشتن و فهمیدن گره خورده، ترک بردارد.
ذهن ما عجیب است؛
وقتی با یک احتمالِ دردناک روبهرو میشود، آن را تا انتها میدود.
بدترین سناریو را میسازد و بعد، همان تصویر خیالی را واقعی فرض میکند.
و اینجاست که ترس، قبل از آنکه اتفاقی بیفتد، زندگی را محدود میکند.
اما شاید مهمترین درسی که این فکرِ ترسناک به من میدهد، همینجاست:
انسان بیش از آنکه با نداشتنها بشکند، با ترس از نداشتن میشکند.
من هنوز میبینم.
میخوانم، مینویسم، نگاه میکنم، رنگها را تشخیص میدهم.
و شاید زندگی، خیلی آرام، دارد یادم میدهد که بهجای زندگی در «اگر روزی…»، در «الان» نفس بکشم.
نه برای انکارِ ترس؛
بلکه برای اینکه نگذارم ترس، زودتر از من تصمیم بگیرد.
به امید روزی مینویسم؛
روزی که پیچکهای عاشق، از روشنای پنجرهها بالا روند
و دست در دستِ ابرها، با آسمان پیوند بخورند.
دلخوشم به فردایی که بهار، پیراهن سبز خود را بر تن کند
و پروانهها، تمام کوچهباغها را
با بالهای طلاییشان جارو کنند
و زمین، از دستهای مهربان باران
فراوانی بنوشد…
و آنگاه است که مطمئن میشوم:
«هزار آیینه میروید
به هر جا مینهی پا را
همینقدر از تو میدانم
هوایی کردهای ما را
میان چشمهایت دیدهام
قد میکشد باران
و اندوهی که وسعت میدهد
بیتابی ما را»
آقای مهربان!
هزار و اینهمه سال است که
خندهها از لبها گرفته شده
و کوچههای امید
در حسرتِ یک بهارِ ماندگار
تکیدهاند.
احساسها
در خودفراموشی خاموش میشوند
وقتی پرچمهای رنگارنگِ تزویر
بر فراز ویرانیهای تمدّن
در اهتزازند.
مهربانِ همدم!
روزگار، روزگارِ سختیست
برای همهی عاشقانت…
از خود میبُریم
و با گناه پیوند میخوریم
در گردابِ معاصی
دستوپا میزنیم
و کسی
به دادِ دلِ تنگِ ما
نمیرسد.
تو میدانی
چقدر سخت است
که باشیم
و از نیامدنت گلایه نکنیم…
سخت است
که تو را
برای چهار فصلِ امید
نخوانیم
و در خود بپوسیم.
در روزگاری که پرستوها
از سرزمینِ وجودشان کوچ میکنند
و تابِ سوزِ تازیانههای فراق را ندارند
جان میکَنیم…
دریاها
در رکودی به وسعتِ یک باور
میمیرند
و از دلِ دریاها
مردابها جان میگیرند.
ماهیهای سرخِ عاشق
در حسرتِ امواجِ خروشان
پولکهای طلاییشان را
در تُنگِ کوچکِ تنهایی میشویند
و فریاد میزنند که:
«ای آخرین ترانه و ای آخرین بهار
باز آ که بی حضور تو تلخ است روزگار
مولای سبزپوش من، ای منجیِ بزرگ
تعجیل کن که تاب ندارم در انتظار»
او با کولهباری از صبر میآید…
او شمشیرِ علی را در دست میگیرد
تا نامردان را سرکوب کند
و برای هدایتِ مردمان
قرآن را میآورد.
او
چون ستارهای درخشان
در تیرهترین شب
و چون کوهی بلند
در جنگلی وحشتانگیز
ظاهر میشود.
او با قرآنِ محمد در سینه
و شمشیرِ علی در دست
و با مهرِ زهرا
و صبرِ حسن
و شجاعتِ حسین میآید.
سر تا پای او
نبوت و ولایت است.
او صفاتِ همهی پیامبران را
با خود به همراه دارد.
با ظهورش
دین را بر تمام جهان
حکمفرما میسازد.
قیامش
چون قیامت است
و از بینبرندهی گناهان،
و نامش
از میانبرندهی تمام نامردهاست.
او میآید
تا رسالتِ پیامبران
و زحماتِ آنان
به ثمر بنشیند.
و امروز
همهی مسلمانان
چشمانتظارِ اویند.
مولای مهربان!
ولادتت
طلوعِ امید است
در شبهای طولانیِ انتظار.
ما هنوز
با همهی خستگیها
و با تمامِ لغزشها
ایستادهایم
و نامت را
به نیتِ فردایی روشن
صدا میزنیم.
میلاد آخرین ذخیرهی خدا،
حضرت ولیعصر
عجلالله تعالی فرجهالشریف
مبارک باد.
