یادداشتهای مهآلود
Открыть в Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
256
Подписчики
-124 часа
-137 дней
-130 дней
Архив постов
عادت نداشتیم چای بخوریم.
اگر هم میخوردیم، چای سبز را ترجیح میدادیم.
ولی او چای سیاهِ پررنگ دوست داشت.
همین چیزهای کوچک بود که از او در ذهنم ماند.
نه حرفهای بزرگ که زد،
نه وعدههایی که شاید یک روز فراموش شدند؛
همین چیزهای ساده.
مثلاً میدانستم چایش باید پررنگ باشد.
میدانستم اگر چای کمرنگ باشد، دوستش ندارد.
میدانستم قندش را چطور میخورد،
و حتی میدانستم وقتی چای مینوشد،
چند دقیقهای ساکت میشود.
و گاهی به نقطهای خیره میشود.
آن روزها فکر نمیکردم اینها مهم باشند.
آدم وقتی کسی را دوست دارد،
خیلی چیزها را بیآنکه بفهمد، حفظ میکند.
بعد که او رفت،
من ماندم و یک عالمه جزئیات کوچک
که هیچکس نمیفهمید چرا برایم مهماند.
گاهی دلم میخواهد یک استکان چای سیاهِ پررنگ بریزم،
روی صندلی بنشینم
و برای چند دقیقه
فکر کنم هنوز روبهرویم نشسته.
فقط همین.
نه حرفی،
نه گلایهای،
نه حتی برگشتنی.
فقط یک استکان چای سیاهِ پررنگ
و کسی که دیگر نیست
اما هنوز میدانم
چایش را چطور دوست داشت.
شرابِ ناب میخواهم، دلم امشب پریشان است
قدح لبریزِ میباشد، و این دل سخت حیران است
سری خم کرده بر ساغر، لبم در جستوجویِ می
نه از فردا خبر دارم، نه امشب فکرِ پایان است
بیا ساقی، قدح پر کن، بریز آن بادهی آتش
که عقلِ خسته را امشب، همین یک جرعه درمان است
تلوتلو خورده در کوچه، به دیوارِ شب تکیه
غزل بر لب، نگاه خسته، دلم دنبالِ پیمانه است
میانِ باده و مستی، جهان از خاطرم گم شد
نه غم ماند و نه دلتنگی، فقط غوغایِ مستان است
اگر فردا مرا دیدی، مپرس از حالِ دیشب، دوست
بگو آن مردِ سرگردان، هنوز از خویش حیران است
شرابِ ناب میخواهم، نه از بهرِ فراموشی
که یک ساعت ندانم، این جهان از من چه میخواهد.
#آبی
تو را دیدم، دلم لرزید، جهانم رنگِ باران شد
نگاهت آمد و ناگاه، تمامِ من پریشان شد
نه حرفی بین ما رد شد، نه دستی سمتِ من آمد
ولی چیزی میانِ ما شبیهِ عشقِ پنهان شد
تو رفتی و خیابان هم، مرا تا خانه راهی کرد
تمامِ شهر بعد از تو برایم شکلِ زندان شد
دلم میگفت برگردم، غرورم گفت: «فراموشش»
نمیدانم چرا آخر دلم فرماندهِ جان شد
من از تو هیچ نمیخواهم، به جز یک لحظه برگشتن
که شاید زندگی یک بار شبیهِ آنچه میخوام شد
#آبی
بیستوچهار مرداد را دوست ندارم؛
به خاطر خاطرهای که پشت آن پنهان شده است.
روزی که صبحش،
مثل هر صبح دیگری شروع شد؛
اما شب که رسید،
خیلی چیزها دیگر شبیه قبل نبود.
کوچهها همان کوچهها بودند،
خانهها همان خانهها،
اما آدمها انگار یکباره
چند سال پیرتر شده بودند.
یکی چمدان بست،
یکی در را قفل کرد،
یکی کتابهایش را پنهان کرد،
و یکی فقط نشست
و به سقف خیره ماند؛
چون گاهی آدم
حتی برای گریه کردن هم
توانی برایش باقی نمیماند.
آن روز،
فقط یک شهر ساکت نشد؛
صدای هزاران رؤیا
در گلوی آدمهایی ماند
که هنوز آرزوی یک زندگی معمولی داشتند.
بیستوچهار مرداد،
یک تاریخ نیست؛
زخمیست که تقویم
هر سال ورقش میزند
و ما دوباره
یادمان میآید
چه چیزهایی را
نباید فراموش کنیم.
اسمش ستاره بود،
اما همه بهش میگفتند «ستی».
خودش هم دوست داشت ستی صدایش کنیم.
ولی من هیچوقت نتوانستم با این اسم کنار بیایم.
هر بار کسی میگفت «ستی»، ناخودآگاه یاد معنای قدیمی این واژه میافتادم؛ زنی که بعد از مرگ شوهرش، خودش را در آتش میانداخت و با او میسوخت.
برای همین دوست نداشتم به او بگویم ستی.
یک بار به خودش گفتم:
«من نمیخوام تو ستی باشی.»
خندید و پرسید:
«چرا؟»
گفتم:
«چون ستی یعنی زنی که خودش رو با مرد مردهاش میسوزونه. من میخوام اگه یه روز من مردم، تو به جای من زندگی کنی. نه اینکه خودت رو هم با من دفن کنی.»
چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«سهیل، لطفاً اینقدر نسبت به مخفف اسم من گارد نداشته باش.»
گفتم:
«ولی دوست ندارم اسمی داشته باشی که بوی سوختن بده.»
خندید و گفت:
«پس اینطوری بهش نگاه کن؛ ستی یعنی آهن، یعنی فولاد. یعنی چیزی که سختی میکشه ولی نمیشکنه. مثل سرنیزه. منو اینجوری ببین.»
آن روز نفهمیدم چرا این حرفش اینقدر در ذهنم ماند.
فقط خندیدم و گفتم:
«باشه، ستی.»
نمیدانستم روزی میرسد که معنای این اسم را با تمام وجودم بفهمم.
سرطان کمکم در تکتک سلولهای بدنم ریشه میدواند.
هر روز چیزی از من کم میشد؛ توانم، قدمهایم، صدایم، حتی حوصلهام برای حرف زدن.
من روزبهروز ضعیفتر میشدم.
اما ستاره...
ستاره هر روز قویتر میشد.
هرچه من بیشتر میشکستم، او محکمتر میایستاد.
هرچه من بیشتر خسته میشدم، او جسورتر میشد.
گاهی فکر میکردم تمام نیرویی که از من گرفته میشود، جایی در وجود او ذخیره میشود.
یک روز نگاهش کردم و با خودم گفتم:
این دیگر آن ستارهی سابق نیست.
این همان «ستی» است که میگفت آهن و فولاد است.
و بعد فهمیدم چرا از آن اسم بدش نمیآمد.
او قرار نبود با من بسوزد.
قرار بود بعد از من هم زنده بماند.
قرار بود زندگی کند.
بخندد.
دوست بدارد.
راه برود.
و اگر روزی من دیگر نبودم، سهم من از این دنیا را هم زندگی کند.
من سهیل بودم؛
و حالا ستاره، برایم معنای دیگری پیدا کرده بود.
ستارهای که روبهرویم ایستاده بود و نمیگذاشت تاریکی تمام آسمان را بگیرد.
حالا دقیقاً «ستارهی سهیل» شده بود.
من کمکم خاموش میشدم،
اما او روشنتر از همیشه میدرخشید.
و شاید زیباترین شکل دوست داشتن همین باشد؛
اینکه وقتی میفهمی قرار نیست تا آخر راه کنار کسی بمانی، آرزو کنی بعد از رفتنت، او هنوز بلد باشد زندگی کند.
اگر روزی من نبودم،
دلم نمیخواست ستی کنار جای خالی من بماند.
میخواستم بلند شود،
موهایش را ببندد،
لبخند بزند،
پنجره را باز کند
و به آسمان نگاه کند.
شاید آن بالا، یک سهیل کوچک پیدا کند
و یادش بیاید که یک نفر، تمام عمرش را دوست داشت که او فقط...
ستاره بماند.
ریرا جان،
فکر میکنم آدمها قرار نیست همیشه همانطور که هستند، دیده شوند.
مثلاً من را اگر از روی نوشتههایم بشناسی، شاید فکر کنی خیلی حرف برای گفتن دارم و احتمالاً اگر روبهرویم بنشینی، باید ساعتها برایت حرف بزنم؛ اما حقیقت کمی فرق دارد.
من میتوانم برایت چند هزار صفحه بنویسم، اما وقتی بخواهم همان حرفها را روبهرویت بگویم، گاهی حتی چند جمله هم پیدا نمیکنم.
بعضی احساسات برای نوشتن آسانترند تا گفتن.
وقتی ناراحتم، بیشتر سکوت میکنم. وقتی عصبانی میشوم، ممکن است به جای توضیح دادن گریه کنم. وقتی خوشحالم، لازم نیست چیز زیادی بگویم؛ یک لبخند کوچک و چند دقیقه خندیدن، همهچیز را لو میدهد.
و شاید برایت عجیب باشد اگر بدانی من آن آدم ساکت و آرامی که از نوشتههایم تصور میکنی نیستم. من میتوانم خیلی حرف بزنم، زیاد بخندم، سر و صدا کنم و حتی برای چیزهای خیلی کوچکی ذوقزده شوم.
فقط یک چیز فرق میکند؛ آدمی که روبهرویم نشسته.
من کنار آدمهای مختلف، خودِ یکسانی نیستم. یکی باعث میشود ساکت شوم، یکی باعث میشود حرف بزنم، و یکی شاید کاری کند که تمام آن چیزهایی را که مدتها در دلم نگه داشتهام، بیآنکه بترسم برایش تعریف کنم.
برای همین اگر گاهی از من سکوت دیدی، فکر نکن حرفی ندارم. شاید حرفهایم زیادند، فقط هنوز راهشان را به زبانم پیدا نکردهاند.
و اگر یک روز دیدی کنارت زیاد حرف میزنم، زیاد میخندم و از چیزهای کوچک برایت تعریف میکنم، بدان که آن لحظه احتمالاً یکی از واقعیترین نسخههای من روبهرویت نشسته است.
ریرا جان، من فکر میکنم دوست داشتن آدمها یعنی آنها را فقط در بهترین و مرتبترین حالتشان نخواهیم.
گاهی باید سکوتشان را هم بفهمیم، گاهی گریهشان را، گاهی خندههای بیدلیلشان را و گاهی حتی آن حرفهایی را که هیچوقت نتوانستند بگویند.
چون هیچکداممان قرار نیست کامل باشیم.
شاید کافی باشد کسی پیدا شود که بتوانیم کنار او، بدون اینکه مجبور باشیم کامل باشیم، فقط خودمان باشیم.
تنم در تُنگ، ماهیوار، گرفتارِ حصارم من
دلم دریاست، اما باز، اسیرِ این دیارم من
تو جسمم را میانِ شیشه دیدی، هیچ نفهمیدی
که پشتِ این تنِ کوچک، پر از موجِ بحارم من
مرا دیدی و پنداشتی همین تُنگ است پایانم
ندانستی که در جانم، هزاران موجزارم من
اگرچه راهِ دریا را به رویم بستهای، اما
صدای موج میگوید هنوز از جنسِ آنام من
درونم نهنگی خفته، سالها خاموش و بیپروا
تو ماهی را فقط دیدی، ندانستی چه دارم من
یقین دارم روزی این تنگ میشکند، به یک موجِ خروشان و
همان روزی که میبینی، ماهی نه، نهنگی بیقرارم من
#آبی
دیشب شبِ بارش شهابی بود.
از چند جا جستوجو کردم که کجا میشود رفت تا شهابها را بهتر دید. خیلی ذوق داشتم. بهش گفتم:
«میشه ساعت یازده شب منو با ماشین ببری؟»
گفت:
«نه.»
ناراحت شدم، راستش کمی هم دلم گرفت؛ چون از قبل برایش ذوق کرده بودم. توی ذهنم آسمان شب را تصور کرده بودم؛ نشستن زیر آسمان و نگاه کردن به شهابهایی که شاید فقط چند ثانیه دیده شوند و بعد ناپدید شوند.
او هم میدانست من عاشق آسمان، ستارهها، شهابها و سیارهها هستم.
اما عجیب این بود که با شنیدن جواب منفی، ذوقم کاملاً کور نشد. شاید چون دیگر عادت کردهام به رویابافی، آرزو کردن و ذوق کردن.
شب که خوابیدم، تمام خوابم آسمان بود.
ستارهها را میدیدم و انگار هنوز منتظر بودم یک شهاب از میان آن همه تاریکی رد شود.
بعد، وسط همان خواب، یک شهاب دیدم.
نمیدانم چرا.
شاید بعضی آرزوها وقتی در بیداری به ما نمیرسند، راهشان را به خوابهایمان پیدا میکنند.
ـ چرا گریه میکنی، آقا کوچولو؟
ـ دلم مامانمو میخواد...
ـ ولی مامانت که همینجاست، توی همین خونه.
ـ میدونم... هست. ولی دیگه منو دوست نداره.
ـ کی گفته دوستت نداره؟ قربونت برم، مامانت خیلی دوستت داره.
ـ نه... نداره. دیگه هیچکس منو دوست نداره.
ـ چرا همچین فکری میکنی، عزیزم؟
ـ بابایی، مامانی رو کتک میزنه... بعد مامانی گریه میکنه.
اون نینی کوچولومونم که توی دل مامانی بود، به خاطر همین چیزا پیشمون نموند...
ـ ...
ـ مامانی از اون موقع خیلی غصه میخوره. دیگه مثل قبلا نیست.
ـ میدونم، فدات بشم... ولی تو ناراحت نباش، باشه؟
ـ من اینجا رو دوست ندارم...
ـ کجا رو؟
ـ این خونه رو. بابایی رو دوست ندارم... بابابزرگ و مامانبزرگ رو هم دوست ندارم.
ـ چرا؟
ـ چون من فقط مامانمو میخوام... میخوام مامانم دوباره مثل قبلا دوستم داشته باشه.
بابا هر شب ورزش میکنه.
دیشب فرصت نشد ورزش کنه، منم همینطور.
امشب بهم گفت: «بابا جان، پاشو بریم ورزش کنیم.»
خودش رفت و با همون وسایل اندک ورزشی که توی خونه داریم، شروع کرد به ورزش کردن. من هم با انگیزهای که ازش گرفتم، کنارِش شروع کردم به ورزش کردن.
شاید از بیرون اتفاق خیلی سادهای به نظر بیاد؛ یک پدر که هر شب ورزش میکنه و یک شب نمیتونه، شب بعد دوباره شروع میکنه. اما برای من امشب فقط ورزش نبود.
اگر امشب با آن کمالگرایی مزخرف تنها بودم، احتمالاً اصلاً ورزش نمیکردم.
ذهنم میگفت: «دیشب انجامش ندادی. چرخه را بههم زدی. پس دیگر ادامه دادن چه فایدهای دارد؟»
و من هم احتمالاً بهجای اینکه بگویم «اشکالی ندارد، امشب دوباره شروع میکنم»، همهچیز را رها میکردم.
این یکی از بدترین قسمتهای کمالگرایی است؛ اینکه یک اشتباه کوچک را تبدیل میکند به دلیلی برای کنار گذاشتن تمام مسیر.
یک روز ورزش نکردی؟ پس دیگر ادامه نده.
یک روز درس نخواندی؟ پس برنامهات شکست خورده.
یک روز از عادتت فاصله گرفتی؟ پس دیگر فایدهای ندارد.
انگار ذهنمان فقط دو حالت دارد؛ یا کامل انجام بده، یا اصلاً انجام نده.
اما امشب همراهی بابا نگذاشت با این فکرها تنها بمانم. او بدون اینکه بخواهد برایم سخنرانی کند یا درباره استمرار و کمالگرایی چیزی بگوید، فقط گفت: «پاشو بریم ورزش کنیم.»
و همین «پاشو» برای من کافی بود.
فهمیدم شاید ما دهههشتادیها و دههنودیها گاهی خیلی زود خسته میشویم و با اولین وقفه فکر میکنیم دیگر نمیشود ادامه داد. یک روز برنامهمان خراب میشود و بهجای اینکه فردا دوباره شروع کنیم، کل مسیر را رها میکنیم.
در حالی که واقعیت این است که یک روز خراب، یک مسیر را خراب نمیکند.
قرار نیست برای ادامه دادن، همیشه همهچیز مطابق برنامه پیش برود. قرار نیست هیچوقت خسته نشویم، هیچ روزی حوصله نداشته باشیم یا هیچوقت از برنامه عقب نیفتیم.
مهم این است که وقتی افتادیم، همانجا نمانیم.
شاید استمرار واقعی همین باشد؛
نه اینکه هیچوقت متوقف نشوی،
بلکه بلد باشی بعد از توقف دوباره حرکت کنی.
امشب ورزش کردم، نه به این دلیل که آدم منظم و کاملی شدهام؛ بلکه چون فهمیدم لازم نیست کامل باشم تا ادامه بدهم.
درس مهم امشب برای من این بود:
هیچوقت یک روزِ ناتمام را بهانهای برای رها کردن تمام مسیر نکن.
اگر دیروز نتوانستی، امروز دوباره شروع کن.
اگر امروز نشد، فردا دوباره تلاش کن.
زندگی با چند بار زمین خوردن ما تمام نمیشود؛
گاهی فقط لازم است کسی کنارمان باشد و بگوید:
«بابا جان، پاشو بریم.»
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
#مولانا
چه بسیارند صورتها، ولی کم میشود سیرت
در این عصرِ تظاهرها، آدم و انسانم آرزوست...
#آبی
امروز دست و دلم برای نوشتن نمیرود. مغزم قفل کرده و میان افکارم دستوپا میزنم. از جایی که اسمش را «فضای مجازی» گذاشتهاند، جهان را موشکافانهتر نگاه میکنم و هرچه بیشتر میبینم، بیشتر افسوس میخورم.
افسوس به حال آدمها.
به حال آدمهایی که اسم عشق را به گند کشیدهاند؛ عشق برایشان شده چند عکس، چند جملهی آبکی و رابطههایی که بیشتر از دوست داشتن، بوی شهوت و وابستگی میدهند.
به حال آدمهایی که پول را فقط برای ارضای هوسهایشان میخواهند؛ میخرند، میخورند، نشان میدهند و باز هم خالیاند.
به حال آدمهایی که برای چند دقیقه دیدهشدن حاضرند هر مرزی را لگدمال کنند؛ حریم خصوصی، آبرو، شخصیت و حتی عزت نفس خودشان را.
آدمهایی که زندگی خصوصیشان را مثل ویترین مغازه جلوی چشم هزاران غریبه میگذارند و بعد از اینکه همه سرک کشیدند، از دخالت دیگران شکایت میکنند.
آدمهایی که روابطشان واقعاً حیرتآور و رقتانگیز است؛ امروز عاشق، فردا متنفر؛ امروز قسم، فردا خیانت. اسم وابستگی را عشق گذاشتهاند و اسم کنترل و مالکیت را غیرت.
و بدتر از همه، آدمهای زالوصفتي که تا وقتی چیزی برای مکیدن داشته باشی کنارت میمانند؛ محبتشان هم تا جایی ادامه دارد که منفعتشان تمام نشده باشد.
گاهی به این همه نگاه میکنم و با خودم میگویم واقعاً چه بلایی سر آدمها آمده؟
اما یک چیز بیشتر از همه میترساندم:
نکند آنقدر به این ابتذال نگاه کنیم که برایمان عادی شود.
نکند چیزی را که امروز از آن متنفریم، فردا خودمان انجام بدهیم و حتی نفهمیم چه زمانی تبدیل به همان آدمهایی شدیم که از آنها بیزار بودیم.
فضای مجازی فقط بدیهای آدمها را نشان نمیدهد؛ گاهی بدیهای خودمان را هم آرامآرام عادی میکند.
و شاید درس اصلی همین باشد:
قرار نیست تمام آدمهای دنیا را درست کنیم؛ اما حق نداریم به بهانهی خراب بودن دنیا، خودمان هم خراب شویم.
اگر از دروغ متنفریم، دروغ نگوییم.
اگر از نمایش بدمان میآید، زندگیمان را نمایش ندهیم.
اگر از آدمهای بیرحم بیزاریم، خودمان بیرحم نشویم.
دنیا هرچقدر میخواهد کثیف باشد؛
حداقل نگذاریم کثافتش آنقدر به ما بچسبد که دیگر فرق خودمان را با آن نشناسیم.
واقعاً اوضاع خراب است؛ خیلی بدتر از چیزی که فکر میکنیم.
اما سؤال اصلی این نیست که آدمها به کجا رسیدهاند.
سؤال این است که من وسط این همه تباهی، قرار است به کجا برسم؟
حالِ من در وصف نمیگنجد، زبانم قاصر است
خنده بر لب، گریه در دل، این تمامِ حالِ من
#آبی
